با صدای تلفن و مسیج موبایل که دیگه این روزها بازرارش همه جا داغه از خواب بیدار می شم تازه نیم ساعتی هست دخترمو خوابوندم ( دیشب اصلا نخوابیدم عروسکم واکسن زده همه تنش درد می کنه اینو کاملا می فهمم از نالهایی که شب می کرد الهی بگردمت مامانی چقدر ناراحت می شم وقتی می بینم راحت نیستی) چشام حسابی می سوزه و کلی کار دارم که امروز باید انجام بدم با بی حوصلگی میرم سراغ مسیجها(تلفن بیچاره بس که بوق زد قطع شد) ۱..۲..۳..۴و... وای امروز تولدمه کلی مسیج تولدت مبارک سر صبح .خوب یک ا نرزی مثبت اول صبح .بعدش شزوع می کنم تند تند کارهای عقب مونده رو انجام دادن و چشم به دخترمه که حالا تو خواب نازه نکنه بیدار بشه خیلی اروم و بدون سر و صدا کارامو انجام میدم ..إَبعداز ظهر می شه همسرم میاد خونه و من دارم دخترمو می خوابونم خیلی امروز بهونه گیر شده بود خیلی فک کنم واسه واکسنشه اروم روشو می پوشونم و میرم نهارو اماده کنم یک کیک بزرگ و شمع تولد و کادو رو میز اشپزخونه چشمک میزنه چند تا عکس میگیریم البته با دخترم امسال اولین سالی که جشن دو نفرمون ۳ نفره می شه همه خستگی روزانم از تنم بیرون میره همسر خوبم ممنونم بابت همه مهربونیهات ............از امروز وارد سال جدید زندگیم می شم از خدا می خوام همونجور که همیشه پشت و پناهمون بوده بعد از اینم تنهامون نزاره ازش می خوام دخترمو همیشه و همیشه واسم سالم نگهش داره و موفقیتشو در همه مراحل زندگیش ببینم خندم می گیره تولد منه ولی همش دخترم دخترم و دخترم اینو اونهایی که مادرن می فهمند..خدایا شکرت...



