تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دفترچه خاطراتم

دفترچه خاطراتم

اینجا از همه چیز می نویسم هر چی که لازمه گفته بشه!!

اول مهر داره میاد و من بیشتر و بیشتر نگرانم خدایا خودت کمکم کن کارم درس بشه و فرشته کوچولومو خودم نگه دارم ائیز در عین اینکه قشنگه چقدر دلم میگره تو این هوا..خیلی خسته و دلتنگم این روزا خیلی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:19  توسط مامان نازگل 

Angel

    تمام  این مدت مشغول کارهای اداریم بودم خدا کارهیچکی رو به این ادارات  نندازه مثلا انتقالیم درس شد هزار تا مشکل دیگه به وجوذ اومد سال اخر به خاطر اینکه دو ساعت تدریس کم داشتم سابقه کار واسم حساب نشد و این واقعا داغونم کرد ۱ سالم الکی هدر رفت.دوروز تمام الاف تو ادره قبلی محل کارم واسه حکم اصلیم و اینکه معاون ببخشیدا ببخشیدا عوضیمون از ۱۰۰ به من داده ارزشیابیمو ۴۰ این یعنی بدترین دبیر سال واسه خاطر اینکه من ۱ سال نبودم داشتم شاخ در میاوردم ارزشیابیای من از ۹۰ پایین نبود با کلی تشویقی استانی و دنگ و فنگای دیگه .اونقدر عصبی بودم که مستقیم رفتم اداره .رئیس هم ناراحت شد گفت حتما توجیه نشدن خانم فلانی که این ارزشیابی رو دادن اخه مگه الکی نیومدم. مرخصی زایمان بودم چیزی که تو کشور قانونیه می بینید تور خدا. خلاصه یک روز تمام  ادره  بودم واسه ابلاغم که برم مدرسه و برناممو درس کنم دیدم ای بابا  یکی از همکارهای دوست نما که حسابی هم حسود تشریف دارن تا تونسته اونجا داد و  هوار کرده که چرا با انتقالی من موافقت شده ولی با ایشون نه در صورتکیه اصلا این خانم هم رشته من نیست خوب حالا هر چی بهش میگن به رشته شما نیاز نبوده و مازاد بودید نه بابا (مرغ یک پا داره) خیلی عصبی شدم میگن چاه کن ته چاهه راس می گن بخدا. کارام خدا رو شکر راست و ریست شد دیر اومدم واسه همین امسال تدریس ندارم بهتر شدم سر پرست ۳۶ ساعت در هفته مدیرم داره عوض میشه واسه همین حوصله چک و چونه زدنو نداشتم میگه هرروز هفته رو روزی ۶ ساعت باید بیای در صورتیکه اداره می گفت ساعتهاتو تو ۴ روزم میتونی تنظیم کنی دعا کنید ۴ روز بشه نمیخوام زیاد دخترمو تنها بزارم اینم از این ........ 

 چند روز تمام سر ماخورده  شده بودم همش ماسک داشتم واسه خاطر دخترم.از طرفی کلیییییییییییی کار دارم که هنوز انجام ندادم تا میام کارامو بکنم فلفل خانمی داد و هوار که از پیش خانم نباید تکون بخورم تا بازی کنه از وقتی  یاد گرفته و میشینه دیگه اصلا راضی نمیشه بخوابونمش حالا کاملم بشینه یک چیزی یک سره انحراف به راست و چپ داره کلی اسباب بازی می ریزم جلوش همه رو پخش و پلا می کنه اونی که از همه دورتره همونو می خواد  اینم از بازی کردن دختری موهاش حسابی بلند شده دیگه می خوام چهل گیس کنم بشه  چلگیس خانمی. راستی یک پرستار نی نی گرفتم این که می گم پرستار واقعا پرستاره  اخه تو ایران کم همچین چیزی پیش میاد و پیدا میشه و خیلی خوشحالم یک رووز اومد دخترمو ببینه از تعجب شوکه شدم این فلفل خانم هر غریبه ای رو میبینه گریه و بغضو داد و هوار ولی تا این خانمو دید خندید و ر فت بغلش تازه وقت رفتنم خودشو پرت کرد بغل پرستارش یعنی بریم دردر خدا رو شکر خیالم خیلی راحت شد گوش شیطون کرررررررر حالا میره فردا نمیاد . هرچند یک جورایی واقعا دلم میگیره فک میکنم خیلی دارم ظلم میکنم در حق دخترم بعضی وقتها می گم ولش نمی رم سر کار  ولی باز می گم کلی بدبختی کشیدم تا استخدام شدم و نمونم تو خونه  اگه دخترم بزرگ بشه بعد پشیمون میشم خدای بزرگ به خودت می سپارم.وایییییی وقتی میخنده دندونش دیده میشه میخوام بخورمش الهی قربونت برم یک سره هم حرف میزنه ..ددد  ببه مم مم اگ دگ بقه بم و......بایک دستش پاشو میگیره با اون یکی دستش میزنه رو پاش اینم از شیرینکاریهای پرنسس خانمی من..

ماه رمضونم از راه رسید و مثل پارسال امسالم معاف از روضه ایم خیلی دوس دارم ا ین ایامو یک جورایی ارامش میده به من مخصوصا نزدیک اذان وقت افطار ..پاییزم از راه رسید باز بوی مدرسه وای وای چقدر یادمه سختم بود اولای مهر باز مدرسه صف گرفتن  درس و امتحان.. واسه همین خودم همیشه بچها رو درک می کنم روزای اول اصلا سخت نمی گیرم تا راه بیفتن .سه ماه تعطیلات حالا یهویی اره بچها هفته دیگه امتحان دارید خنده داره نه؟ یک خورده هم خودم تنبل شدم ۱ ساله نرفتم سر کار حالا تا بیام برم و عادت کنم دخترم و تنها خونه بزارم فک کنم  طول بکشه به قول همسرم شایدم همون هفته اول باشه..



 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 8:53  توسط مامان نازگل  | 

رفته بودیم نمایشگاه صنایع دستی که تو یک پارک قشنگ بود تقریبا۵/۱ساعت بودیم  دیدم دخترم  خسته شده و بهونه گیریاش داره شروع می شه بر گشتیم خونوادم موندن اخر شبشم جشن بود و برنامه داشتن .صبحش خاله دخترم زنگ زد و گفت دختر نازم تو مسابقه برنده شده یک سری کارتهایی بود که در قبال خرید می دادن اسم همه خونوادهامون بود ولی شانس با دخترم بود حالا بعد سالی و ماهی من که ازین شانسها ندارم دخترم برنده شد چی جایزه دادن فقط یک کتاب موسیقی که خالش جای دخترم رفته بود واسش گرفته بود خوب( لنگ کفشم در بیابان نعمتی است)

 
این روزها خیلییییییییی بهونه گیر شده همش گریه میکنه و  الکی  غر غر می کنه نمی دونم چشه از ساعت ۱۲ شب به بعد همش بیداره ۱ ساعت می خوابه ۱ ساعت بیداره  واقعا خسته می شم صبحها همش با چشای خواب الود و سردرد بیدار می شم  همش دلهره کارمو دارم هنوز نمی دونم چه روزهایی باید برم منطظرم اداره محترم که خواب تشریف دارند تماس بگیرن مامانم ماه اول نیستش یک سره فکرم مشغوله نگاش که می کنم واقعا دلم می گیره اره شهرزاد جون کاش می شد ۲ سال بمونیم خونه .من دنبال مرخصی بدون حقوق رفتم موافقت نشد واسه اینکه تغییر مکان دادم  سپردمش به خدا.حالا هی بگید دلمون واسه ایران تنگ شده صبح تا شب باید بدو بدو کارامونو بکنیم اخرشم هیچی به قول یکی از همکارام تمام انرژیمونو واسه بچهای مردم می زاریم وقتی میریم خونه مثل جنازه میفتیم واسه بچهای خودمون هیولا می شیم بس که بد اخلاق و خسته ایم خوب راس میگه دیگه..اخ حرص می خورم اخ حرص می خورم از دست بقیه که میگن حالا که اینو اوردی از اب و گل در اومد فکر بعدی رو بکن واقعا دوس دارم گلوشونو بگیرمو سرشونو بکوبم به دیوار حالا هر چی بگو نره هی می گن بدوش فقط نشستن و نظر می دن فکر میکنن بنده کارخونه جوجه کشی باز کردم همینو هم بزرگ کنم کلی هنر کردم مگه فقط بزرگ کردنشه مسوولیت و اینده و هزار تا چیز دیگه.خلاصه که بنده هم این روزها دست کمی از دخترم ندارم فقط کافیه از این حرفها بشنوم چنان بهم میریزم که اصلا نگاه نمی کنم طرف کیه( می گم نه اینکه جایی گیر کنم کمکم هستید) یک بار بر خورد بشه حساب دستشون میاد  مامانم همش می گه جوش نزن چیکارشون داری ول کن.اخه همشم میگن مگه چیکار می کنی یک غذا و خوابه اینقدر کارتونو بزرگ میکینی!!ای بابا بی خیال

حالا یک کم از شیرینکاریهای عروسکم بگم وقتی گریه می کنه می خوام بخورمش عینهو پیرزنها میزنه به سینشو پاهاش با باباش کلی می خندیم خانم تنبل تشریف دارن تا دور برش نباشم که خوب یک تکونی به باسن مبارک میده با روروئکش می ره همین که صدای من و میشنوه شروع میکنه به داد و هوار که بیام پیشش من بیچاره هم که گردنم از مو باریکتر در برابر جیغهای فلفل خانم باید بیام و مثل ماشین ببرم روروئکشو از ذوقش جیغ می کشه حباب درس میکنه با دهنش با شدت می کوبه رو روروئک بیچاره همین روزها تبدیل به جنازه می شه.همین که باباش میاد با  همه خستگی روزانه خانمو باید رو دوشش سوار کنه راه ببره دیگه مو نمیزاره رو سر باباش بس که می کشه حسابی حال میکنه و  اواز می خونه.وقتی بغلش می کنم از شدت هیجان همش میزنه پشتم و نگام میکنه وااااااااااای دیگه اینجا واقعا خوردنیه اخه همشم میگه مم مم(مامان) سوزنش گیر میکنه رو اسم بنده...

بنده زاده یک دوستی دارم که از دوران دبیرستان با هم بودیم البته نمی دونم چرا با هیچکی نمی سازه بقیه به من می گفتن تو چطور با این هنوزم رفت و امد داری نمی دونم والا؟بچش ۳ سالش داره می شه هر وقت تو این ۳ سال تماس گرفتم برم خونشون گفت نیستم شاید بیشتر از ده بار خواستم برم بهونه جور کرده ازوقتی دخترم به دنیاومده دست پیشو می گیره و هی زنگ میزنه اره هستی می خوام با پسرم بیام دیدنت حالا بماند که پسرش از دیوار راستم می ره بالا تا حالا که نبودم منم مثلا بزار بفهمه دنیا دست کیه امروز تماس گرفت و باز دباره می گفت سر فرصت  میام خونتون قبلشم همش از فک و فامیل گرفته تا خونوادمو می پرسه که چیکار می کنن منم که اصلا حال و حوصله این حرفها رو ندارم هیچ دوس ندارم صحبت تلفنیم طولانی بشه اخه تو  رو چی به داداش و خواهر و خاله و دایی و........خلاصه منظورم از این نوشته این بود که فعلا این روزها تلفنهایی که بهم میشه رو بروت قربونت بشم و پشت سر خنجر میزنه با کلی ترس و لرز گوشی رو برمیدارم کالر ایدی تلفنم که خدا رو شکر خراب شده دیگه بد از بدتر..  

خوب دیگه زیاد غرغر کردم و بدتر از دخترم بهونه گرفتم واسه امروز بسه دعا کنید کارم درس بشه همونی که می خوام بشه ۳ روز در هفته با همون درسی که خودم میخوام نگیدچه پر توقع چون حقمه همه همکارام همینجورن من چون دیر اومدم درسها رو تقسیم کردن سختا و بد تر کیباش موندن وای خدای من دعا کنید حتما.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 13:47  توسط مامان نازگل 

از این متن خیلی خوشم اومد....سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم .... با سوگند شروع می کنیم ، با امید ادامه می دهیم و آرزو داریم با وصال ختم شود .... سوگند می خوریم به زیبایی عشق پاک که دل از هم نگیریم ، که لحظه ای از یاد یکدیگر غافل نشویم ، که برای هم باشیم و به یاد هم ، که دوست داشتن را از یاد نبرده و با آمدن هر سپیده و شروع هر روز به یاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم .... و در آخر سوگند به عشق که در غم و شادی با هم باشیم و شریک هم ...
 
 برنامه ۲۴ ساعته من شده حکایت ملانصرالدین..ساعت ۲.۵ ظهر می رم مهمونی تا ساعت ۵ نهایتشه بیچاره صاحبخونه.خوب اصرار نکن بیایم خونتون عزیز من..ساعت ۷ شب می خوابم چون  پرنسس خواب تشریف دارن حالا همه تازه اماده میشن برن مهمونی..ساعت ۴ صبح بیدار می شم و مشغول پخت و پزم اینجا هم فقط خروس اول وقت درکم میکنه بقیه تو خواب نازن..
دخترم این روزها بازم بد خواب شده اصلا شبا خوب نمی خوابه صد بار بیدار میشه تا می خوابه نمی دونم چیکار کنم شده یک مشکل بزرگ واسه من. هر جور که فکرشو بکنید امتحان کردم  نمی دونم چرا نمی خوابه .خونوادم اومدن خدا رو شکر یک خورده پشتم گرمه.برنامه کاریم هم تا حدودی ردیف شده قولشو دادن حالا تا خدا چی بخواد .آخ که دلم چقدر یک سفر شمال کشورو می خواد یک جورایی خیلی دلتنگی می کنم از قبل بارداری تا الان حتی ۱ روزم استراحت نداشتم خودمم موندم چطور زنده ام؟؟!! واقعا خدا چقدر نیرو می ده به آدم وقتی یک فرشته کوچولو می فرسته واست.بعضی وب لاگها که میخونم با وجود بچهایی که همسن دختر من هستند میرن سفر یک خورده دلم به حال خودم می سوزه چیکار کنم خودم خودمو تحویلجات می گیرم دیگه.من حتی نمی تونم مثل همه ادما درس حسابی تا خونه خواهرم حتی برم همین که از خواب بیدار می شه از قبل وسایلهاشو اماده کردم سریع میرم خونه خواهرم و تقریبا ۲ ساعت دیگه خانم تحمل میکنه بعدش بهونه گیریاش شروع می شه مجبورم زود برگردم کاش می شد روی تختش بخوابه یا رو زمین خوابشم شده یک مشکل بزرگ بزرگ واسه من.....
خوب الحمدالله مهمونیا و عروسیا هم تموم شد و من فقط و فقط کارتهای عروسی رو می دیدم ۷ تا عروسی کم نبود هر سال که  روز شماری می کنم واسه یک عروسی گرم هیچی نیستش امسال که هیچ جا نمی تونستم برم این همه عروسی حالا بماند چقدر مهمونی تولد و مکه و عصرونه و...خوب اینشالا ۲ سال دیگه خودمو دلداری بدم بهتره..البته مامانم میگه من که اومدم دیگه هر جا خواستی برو ولی مگه می شه؟
غذای دخترمو شروع کردم خدا رو شکر الان خوراکش بد نیست خندم می گیره واسه واکسنش که برده بودم  قد و وزنشم گرفتند ماه ششم۷.۵ کیلو بود که به نظر خودم خیلی خوبه ۱ ماهه غذا می دم تازه برنامه غذایی داده خانمه دستم میگه از روزی ۲یا۴ قاشق شروع کنید تا اخر  هفته و به همین ترتیب غذاهای بعدی..من.چشم.......نمی دونند که خانم الان داره پوره هویج و سبزیجات میل می کنند اب میوه هم میخوره و سرلاک کمتر می دم ترجیح می دم بیشتر خودم غذا درس کنم تا غذاهای اماده بدم حالا هنوز که نرفتم سر کار خوب غنیمته.از صبح که بیدار می شم انواع قابلمهای غذای خانم رو گازه با یک دستم فرنی هم میزنم و تو یکی سوپ ..یکی سیب زمینی یا هر چیزی که قراره پورشو درس کنم.دیگه اینم شده برنامه روزانمتازه ساعت ۱۰ صبح صبحونه می خورم ده بارم که واسه خودم چایی میریزم تا میام بخورم صد رحمت به آب تو یخچال..نهارم از ساعت ۸ شروع میکنم درس کردن تا بعد ا زظهر که اقای همسر تشریف میارن همچنان ادامه داره مگر اینکه یک غذای ساده باشه..((یاد دوران مجردی بخیر))خوب اینم یک جور زندیگه دیگه بالاخره می گذره...... اره مثل وقتی که دنیا اومد می گفتند تا ۴۰ روزگی اذیتاش بعد شد ۲ ماهگی بعد۶ ماهگی الانم ۱ سالگی ای بابا یهویی بگید صد سال اول زندگیه دیگه..البته اونقدر این حس مادر شدن شیرینه که واقعا با خندهاش همه دلتنگیامو فراموش می کنم.چقدر قاطی پاتی نوشتم..خوب می ترسم یادم بره واسه همین همینجور تایپ می کنم دیگه.
........
چند شب پیش دوستم اومده بود خونمون یک نوزاد دوس داشتنی ۵۰ روزه داره..اونقدر دلم گرفت از زمونه و ادما و همه و همه چه دنیای بی بفایی شده طفلی مامان و باباش فوت کردند  البته یک خواهر بزرگتر داره ولی !! می گفت ۱۵ روز گذشته بود از زایمانم کسی نبود پیش بچم برم بخیهامو بکشم به خواهرم زنگ زدم می ه من کار دارم هر دو هفته یک ۱ ساعته مثل مهمون میاد و میره ۱۰ روزم که بیمارستان بچه بستری بود واسه زردیش خواهرش همون ده روزو اومد پیشش از روزی که بچه رو اوردن رفت خونشون می گفت من واستادم ده روزمو خودت بچتو بزرگ کن..مهمون و تلفن و درد و صدای گریه بچه ..اونقدر دلم سوخت واسش که همش می گفتم خدایا چه صبری دادی بهش ..اینها همه به کنار بچه ۵ روزه بود که مادر شوهرش فوت کرد  .بچشم از اونهایی که از دختر من بدتر اصلا خواب نداره من از وقتی حامله بود هفته ای یک بار تماس می گرفتم وو حالشو می پرسیدم الانم همینجوره ..می گفت بعضی شبا با خودم میگم خدایا مگه من چیکار کردم که اینهمه سختی واسم میاد..خیلی چیزهای دیگه هم گفت که چون به صورت یک راز واسم در میون گذاشت و دلش پر درد بود نمی شه بگم  ولی وقتی می شنیدم باور کنید بغضمو به سختی قورت می دادم میگه حتی بعد ۱ ماه با بیچارگی بچه رو برداشتم و با شوهرم رفتم سلمونی بچمو شوهرموبیرون نگه داشته اخه به اینم می گن خواهررررررررررررررررر. این طفلی اگه یک کشور دیگه زندگی میکرد خیلی بهتر بود به خدا وقتی تو وطن خودت با وجود همه تنهای تنها باشی صد سال سیاه اینجا نباشی بهتره..حرفاشو که شنیدم از خودم بدم اومد گفتم چقدر نا شکرم هر روز خواهرم  و حالا هم خونوادم همشون سر می زنند بازم من گله می کنم..خدایا چه صبری به بعضیا دادی و چقدر ما ناشکریم...
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 9:57  توسط مامان نازگل 

Lilypie 3rd Birthday Ticker *