دختر گلم هشت ماگیت مبارک
مهر ماه داره تموم میشه و هنوز بر نامه کاری ما ثابت نشده .مدیر جون که خلاص صبحها نمیاد مدرسه میگه اداره ام جالبه از اداره تماس میگیرن کار دارن با خانم
خلاصه ظهر میاد سر می زنه و یک جبروت الکی نشون میده و باز میره
میگه یک کار کوچولو دارم میام زود خلاصه این کار تا تعطیلی مدرسه ادامه داره خدا بخیر کنه امسالو مدیر گروه ما هم تا میاد واسمون برنامه بچینه یادش میاد نوبت پزشک داره و ....... راحت میتونه برنامه کاری منو سه روز کنه در هفته ولی نمی دونم چرا اینکارو نمی کنه اخه خیلی ماضادنیرو داریم همراه من یکی رو هم فرستادن که مثلا کمک دستم باشه ۳ روزشو با این خانمم اونم راحتتتتتتتتتتتتتت یادش میاد فصل سالاد و ترشی و چی می دونم کارهای زمستونیه هر روز در میره خرید خلاصه حسابی اوضاع مدارس این روزها درسته
نمی دونم والا خدا به خیر کنه .ولی واقعا خوش به حال اونهایی که خونه دارن ناشکری نمی کنم بخدا درد دل منو فقط امثال من که کارمندن می دونن و بس (با این بی قانونی و بی نظمیا) عینهو جنازه میام خونه تازه باید با دخترکم بازی کنم نهار درس کنم شبا هم که اونقدر پادرد دارم خوابم نمی بره
میرم مدرسه شاید ده بار سه طبقه رو میرم بالا و میام پایین اینم از این بگذریم اصلا هر چی بگم بازم کمه.....

فصل بدیه هوا یهویی تغییر می کنه دختر گلم سرماخورده بود و من حسابی سرگرم مراقبت ازش بودم
از باباش گرفته بود دلم واقعا می سوخت به حالش اولین باربود مریض می شدمریضی دختر نازم از یک طرف و گلو درد بنده از طرف دیگه خلاصه سه تاییمون حسابی بد حال بودیم خونه پرشده بود از بوی سپند و بخور و دارو های مختلف رو اپن اشپز خونه خوبه من تعطیل بودم و عید فطرم افتاد شنبه شبش اصلا نخوابید روز بعدم همش اب ریزش بینی و عطسه سریع بردمش دکتر خدا رو شکر الان بهتره.کارم شده بود یک سره ابمیوه گرفتن اینشالا هیچ بچه و نی نی نازی روی مریضی و دکتر رو نبینه
خیلی سخته کاش من جای دخترم مریض بشم اون حتی عطسه هم نزنه خدا رو شکر افتاد به تعطیلات خونه بودم تونستم بهش برسم خوب حالا یک خورده از کارهاش بگم.![]()
پرنسسم خیلی جیگر شده قربونش برم هشت ماهه داره میشه و کاراش فرق کرده با روروئکش میره زیر میز نهار خوری بعدش با تعجب بالا رو نگاه میکنه که اینجا کجاست و چند دقیقه بعد بغضو گریه میارمش بیرون باز مستقیم میره همونجا فک کنم می خواد کشف کنه چیزی رو
حرف زدنش خیلی فرق کرده خودشو لوس میکنه و یک چیزیایی بلغور میکنه
من و باباش فقط می خندیم وای وقتی دنبالش میکنم نمی ذونه چطوری با روروئک فرارکنه دستاشو هم باز میکنه و تند تند می خنده دیگه اگه بغل باباش باشه که تند تند دست و پاشو تکون میده و ذوق زده میشه عاشق گلای قالیه نمی دونید چطوری خودشو پرت میکنه رو قالی و بلند بلند حرف میزنه با خودش می خنده داد میزنه منم که غش می کنم واسش از دخترم بدتر با صدای بلند قربون صدقش می رم اینطور مواقع شوهر جان اگه اشاره ای نکنه همچنان ادامه می دم وهفتا همسایه اونور تر صدامو میشنون
.همینکه اواز می خونم با خودم فورا به تلوزیون نگاه میکنه بچم می خواد بفهمونه که اره این جعبه جادویی این اوازها رو میخونه کلی ذوق میکنم براش کتاب میخونم عکسهاشو نشونش می دم بعد کتابو میدم دست خودش اونم با انگشت اشارش مثل من به شکلای کتاب اشاره میکنه و با خودش یک چیزایی میگه
خیلی کتاب دوس داره. سر پا نگهش میدارم دیگه کامل رو پاش وای میسته و کلی هم خوش خوشانشه اونقدر اعتماد به نفس بالایی داره خانم که دوس داره من ولش کنم
الانم همه شکلاتا رو ریخته دور برش و داره با دهنش حباب درس می کنه و بازی می کنه هر چند لحظه هم یک زیر چشمی به من نگاه می کنه![]()
غذا خوردنش یک خورده اذیتم میکنه
تخم مرغشو نمی خوره هزار جوره امتحان میکنم ۱ ساعت طول می کشه تا می دم بهش در عوض عاشق پوره سیب زمینی و کدوست..سوپم همچی بگی و نگی شاید بخوره خرما می خوره سوپ سبزیجات به زور چند قاشق می خوره.شیز موزشو دوس داره و همچنین شیر هویج کلا خدا رو شکر رابطش با اب میوه خوبه .
اینم از این راستی وزن دخترم در هشت ماهگی هشت کیلو قدش ۷۰سانت![]()
همتونو دوس داریم تا بعد![]()



