تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دفترچه خاطراتم

دفترچه خاطراتم

اینجا از همه چیز می نویسم هر چی که لازمه گفته بشه!!

   دختر گلم هشت ماگیت مبارک

مهر ماه داره تموم میشه و هنوز بر نامه کاری ما ثابت نشده .مدیر جون که خلاص  صبحها نمیاد مدرسه میگه اداره ام جالبه از اداره تماس میگیرن  کار دارن با خانم خلاصه ظهر میاد سر می زنه و یک جبروت الکی نشون میده و باز میره میگه یک کار کوچولو دارم میام زود خلاصه این کار تا تعطیلی مدرسه ادامه داره خدا بخیر کنه امسالو مدیر گروه ما هم تا میاد واسمون برنامه بچینه یادش میاد نوبت پزشک داره و .......  راحت میتونه برنامه کاری منو سه روز کنه در هفته ولی نمی دونم چرا اینکارو نمی کنه اخه خیلی ماضادنیرو داریم همراه من یکی رو هم فرستادن که مثلا کمک دستم باشه  ۳ روزشو با این خانمم اونم راحتتتتتتتتتتتتتت یادش میاد فصل سالاد و ترشی و چی می دونم کارهای زمستونیه هر روز در میره خرید خلاصه حسابی اوضاع مدارس این روزها درسته   نمی دونم والا خدا به خیر کنه .ولی واقعا خوش به حال اونهایی که خونه دارن ناشکری نمی کنم بخدا درد دل منو فقط امثال من که کارمندن می دونن و بس (با این بی قانونی و بی نظمیا) عینهو جنازه میام خونه تازه باید با دخترکم بازی کنم نهار درس کنم شبا هم که اونقدر پادرد دارم خوابم نمی بره میرم مدرسه شاید ده بار سه طبقه رو میرم بالا و میام پایین اینم از این بگذریم اصلا هر چی بگم بازم کمه.....

 فصل بدیه  هوا یهویی تغییر می کنه دختر گلم سرماخورده بود و من حسابی سرگرم  مراقبت ازش بودم از باباش گرفته بود دلم واقعا می سوخت به حالش اولین باربود مریض می شدمریضی دختر نازم از یک طرف و گلو درد بنده از طرف دیگه خلاصه  سه تاییمون حسابی بد حال بودیم خونه پرشده بود از بوی سپند و بخور و دارو های مختلف رو اپن اشپز خونه خوبه من تعطیل بودم و عید فطرم افتاد شنبه شبش اصلا نخوابید روز بعدم همش اب ریزش بینی و  عطسه سریع بردمش دکتر خدا رو شکر الان بهتره.کارم شده بود یک سره ابمیوه گرفتن اینشالا هیچ بچه و نی نی نازی روی مریضی و دکتر رو نبینه خیلی سخته کاش من جای دخترم مریض بشم اون حتی عطسه هم نزنه خدا رو شکر افتاد به تعطیلات خونه بودم تونستم بهش برسم خوب حالا یک خورده از کارهاش بگم.

پرنسسم خیلی جیگر شده قربونش برم هشت ماهه داره میشه و کاراش فرق کرده با روروئکش میره زیر میز نهار خوری بعدش با تعجب بالا رو نگاه میکنه که اینجا کجاست  و چند دقیقه بعد بغضو گریه میارمش بیرون باز مستقیم میره همونجا فک کنم می خواد کشف کنه چیزی رو حرف زدنش خیلی فرق کرده خودشو لوس میکنه و یک چیزیایی بلغور میکنه من و باباش فقط می خندیم وای وقتی دنبالش میکنم نمی ذونه چطوری با روروئک فرارکنه دستاشو هم باز میکنه و تند تند می خنده دیگه اگه بغل  باباش باشه که تند تند دست و پاشو تکون میده و ذوق زده  میشه عاشق گلای قالیه نمی دونید چطوری خودشو پرت میکنه رو قالی و بلند بلند حرف میزنه با خودش می خنده داد میزنه منم که غش می کنم واسش از دخترم بدتر با صدای بلند قربون صدقش می رم اینطور مواقع شوهر جان اگه اشاره ای نکنه همچنان ادامه می دم  وهفتا همسایه اونور تر صدامو میشنون.همینکه اواز می خونم با خودم فورا به تلوزیون نگاه میکنه بچم می خواد بفهمونه که اره این جعبه جادویی این اوازها رو میخونه کلی ذوق میکنم براش کتاب میخونم عکسهاشو نشونش می دم بعد کتابو میدم دست خودش اونم با انگشت اشارش مثل من به شکلای کتاب اشاره میکنه و با خودش یک چیزایی  میگه خیلی کتاب دوس داره. سر پا نگهش میدارم دیگه کامل رو پاش وای میسته و کلی هم خوش خوشانشه اونقدر اعتماد به نفس بالایی داره خانم که دوس داره من ولش کنم  الانم همه شکلاتا رو ریخته دور برش و داره با دهنش حباب درس می کنه و بازی می کنه هر چند لحظه هم یک زیر چشمی به من نگاه می کنه

غذا خوردنش یک خورده اذیتم میکنه تخم مرغشو نمی خوره هزار جوره امتحان میکنم ۱ ساعت طول می کشه تا می دم بهش در عوض عاشق پوره سیب زمینی و کدوست..سوپم همچی بگی و نگی شاید بخوره  خرما می خوره سوپ سبزیجات به زور چند قاشق می خوره.شیز موزشو دوس داره و همچنین شیر هویج کلا خدا رو شکر رابطش با اب میوه خوبه . اینم از این راستی وزن دخترم در هشت ماهگی هشت کیلو قدش ۷۰سانت

همتونو دوس داریم تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 15:30  توسط مامان نازگل  | 

 Congratulations on Baby

دختر کوچولوی نازم عادت کرده به پرستارش و این تا حدودی منو اروم میکنه خدا رو شکر انگار یک بار سنگینو از رو دوشم برداشتن روزایی که واسه پاس شیر میام اونقدر ذوق زده میشه که اصلا دلم نمیاد برگردم از وقتی هم تعطیل میشم عینهو بچها کلی ذوق و شوق دارم که الان میرم و دخترمو بغل می کنم خلاصه دارم به اوضاع عادت می کنم  ولی دیگه وقتی میام خونه جنازم میفته بس که خسته ام این دخملی هم تازه بازی می خواد دلش منم که باید حتما بازی کنم وگرنه جیغ و دادش همه جا رو بر میداره.

از نظر غذایی یک خورده بد غذا شده دیگه پوره هویج نمی خوره جاش پوره ذرت و جای گذین کردم و جای سوپشم پوره کدو البته هفته ای یک بار سوپ می خوره دیگه اینکه شیر موز و شیر هویج و ابمیوه های دیگه هم جزو برنامه پرنسس خانمیه یک کتاب تغذیه  گرفتم عالیهههههههههه اسمش.آشپزی نوین برای کودکان ازسه ماهگی تا هجده ماهگی نوشته (مارکاده و دکترهانری بوشه) یکی دیگه هم اسمش تغذیه و اشپزی برای همه کودکان نوشته..انابل کارمل ترجمه امیر صادق بابلان ..پیشنهاد می کنم بگریریدشون مخصوصا اولیرو من که خیلی راضیم. از روی اونها مخصوصا اولی بیشتر دارم پیش میرم خیلی خوبه اولین غذایی رو که می دم یک خورده دلهره دارم  که نکنه اذیت بشه هر چند مخصوص همون ماهی که هستش  غذا رو میدم.دیگه اینکه حسابی شلوغ شده خانمی و نمی دونم چرا به مو کشیدن علاقه داره بغل هر کی میره موهاشو می کشه و غش غش می خنده مخصوصا خواهر زاده بیچارم دیگه خسته شده بس که موهاشو می کشه. وای خجالت کشیدنش کشته منو سرشو کاملا خم میکنه دلم میخواد بخورمش بعدشم گردن طرفو بغل میکنه البته اونایی رو که دوس داره. 

.اکثر شبا میریم افطار خونه مادربزرگ گلم خیلی دوسش دارم تنها جایی که بینهایت ارامش دارم همیشه صدای اذان میاد خونش و سجادش پهنه دیگه شبای افطاری  هم  واقعا حال می ده اونجا این فسقل خانمو میزاریم سر سفره نمیدونید چیکار میکنه هر چی نونه به دهن مبارک ایشون  اول خیس میشه بعد میخورنش  کلی قبلش با موهاش ور میرم وای اونقده ناز میشه موهاشو ار دو طرف موشی میکنمخیلی خوردنی میشه بچم صداشم در نمیاد. قربونش برم من فک میکنه باید حتما موهاشو ببندم از وقتی یادشه  بچم گل سر داشته. هوا داره سرد میشه ولی مگه میزاره کلاه سرش کنم همش میکشه از رو سرش اصلا  نمی دونم چرا کشف حجابو دوس داره لباس زمستونیای خانمو در اوردم و می پوشونم  خدای من یعنی ۴ ماه دیگه میشه ۱ سالش چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود جوش زایمانو میزدم

این اپ مال چند روز پیشه ولی اصلا وقت نمی کردم بقیشو بنویسم  تا الان که دارم تند تند  تایپ می کنم . خیلی دوس دارم به همه دوست جونا سر بزنم ولی واقعا وقتی واسم نمی مونه. خوب فعلا کافیه بازم تایپ  کنم احتمالا این اپ بره ده روز دیگه ممنون میاید پیش ما

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 15:7  توسط مامان نازگل  | 

سال جدید شروع شد منم رفتم سر کار  اما با خودم یک دنیا دلتنگی و نگرانی دلهره و عذاب وجدان هر روز همراهم میبرم و میارم خونه با دیدن دخترم اشک تو چشام جمع میشه  .خدا رو هزار بار شکر تا الان برستار خوبی بوده هر چند میگن جوجه رو اخر پائیز میشمارند منم به انطظار اخر پائیز که چه عرض کنم اخر سال تحصیلیم. چه میشه کرد دیگه باید می رفتم.  فقط ۱ روز در هفته تعطیلم  با زم خوبه با همونم مدیرمون موافق نبود. تو این گیرو ویری مدیرمونم عوض شد دلم به مدیر خوش بود که یک ادم شدیدا عاشق میز مدیریت اومده جای مدیر قبلیمون کسی که همکارا میگن خودش همیشه دیر میومد اونقدر جو ریاست میگیرتش که خدا می دونه روز دوم کلی با چند نفر بحث کرد و یکیشونم بنده که محلش نزاشتم مثلا میخواد چشم زهر بگیره یا گربه رو دم حجله بکشه خدا شفاشون بده و یک صبریم به ما که این ادم عقده ای رو باید یک سال تحملش کنیم چی می دونم والا پشت این میز چه خبره که هر کی میشینه از خود واقعیش بیرون میاد  تازه خانم دوس نداره واسه پاس شیرم برم نمی دونم این اخلاق من بده یا خوب خدا نکنه با یکی کج بیفتم از همون روز ازش به شدت بدم میاد اخه اگه حرف منطقی بزنه یک چیزی ولی فقط میخواد خودشو نشون بده ادم روز اول کاریشم مدیریت میکنه اخه جو میگیرتش؟خلاصه که هر جور هست میرم و تا وعده شیر دخترم هزار بار با خونه تماس می گیرم همکارام همه نگرانی رو تو چشام می خونند  میگن اولشه ما هم همینجور بودیم .می سپارم به خدا.الان ۱ ساعتی هستش از مدرسه اومدم پرنسسمو خوابوندم و اومدم اینجا سرم به شدت درد می کنه صدای سر صدای بچها تو گوشمه هنوز . از دم در که منو میبینه چنان لبخندی میزنه که دلم ضعف میره واسش دیگه تا نیم ساعت فقط تو بغلم میبوسمش و نازش می کنم .به این نتیجه رسیدم که  مادر بودن خیلی سخت نه به خاطر کارای بچه  بلکه بخاطر مسئولیت سختی که رو دوشمونه .خدا کنه بتونم به نحو احسن کارامو انجام بدم..

یک تحول بزرگ در دخترم ایجاد شده البته با کلی بیدار خوابی کشیدن و تحمل گریهای وحشتناک خانمی اره طی یک اقدام جسورانه دخمل نازمو از بانوز(ننو) گرفتم تا کی رو تختش یا گهوارش نخوابه منم که دیدم دارم حسابی بی خوابی میکشم و گریهاشو تحمل میکنم گفتم پس بزار رو زمین عادتش بدم نشون به همون نشون که از اون روز که تا امروز ۴ روز می شه دخترم خانم شده واسه خودشو دیگه قشنگ رو زمین میخوابه راااااااااااااااااااااااااااااحت شدمممممممممممممممم .میزارمش رو تختش دور تا دورشم بالشت اخه خیلی غلط میزنه بعدش پستونکشو میدم دهنش خودمم میام بیرون کلی نق نق میکنه ولی بعدش لالا..نمی دونید روز اول چقدر ذوق زده شدم گوشی تلفنو برداشتم فقط حافظ شیرازی مونده بود با خبر بشه..بعد اظ ظهرا چنان الم شنگه ای به پا میکنه که بریم ددر به محض اینکه از خونه بیرون میریم ساکت میشه شده کار هروزمون بیچاره شوهری با خستگی تمام بازم واسه خاطر ما میبرمون بیروناینم از این..

یک تشکر از بهار گلم مامان دانیل با سایتهای با حالی که معرفی می کنه بهار جون کلی حال میکنم تا میبینم یک سایت تو وبلاگت معرفی کردی می برم اونجا.

خوب فعلا واسه امروز بسه  میام زود زود بازم..

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:59  توسط مامان نازگل 

Lilypie 3rd Birthday Ticker *