تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دفترچه خاطراتم

دفترچه خاطراتم

اینجا از همه چیز می نویسم هر چی که لازمه گفته بشه!!

 

زمستونم از راه رسید صبح پردهارو زدم کنار خدای من شهر یک دست سفید  شده اخی پارسال این موقع مرخصی بودم و تا دنیا اومدن دخترم دیگه چیزی نمونده بود دلم میخواست روزا زود بگذره البته الانم همینجورم بعضی وقتها که شیرینکاریاشو میبینم دلم میگیره که اینقدر داره زود میگذره ..ولی وقتی میبینم یک چیزایی رو میخواد که نمی تونه بگه دلم می سوزه واسش و میگم کاش زودتر بزرگ بشه کلا از وقتی خودم مادر شدم یک حس دیگه ای نسبت به بچها دارم وقتی میرم خرید و میبینم تو هوای سرد بچشونو اوردن با خودشون دلم میخواد داد بزنم سرشون مغرورا به خاطر خودشون طفلی بچه باید تو ا ین هوا سرما بخوره که  خونوادش خرید کنن .هیچچچچچچچ دلیلی هم قانعم نمی کنه .یا میبینم خیلی معصومانه رو دست مامانشون خوابیدن و یک دست مادر ساک بچه است و رو دوشش کیف خودش بچه هم بغلش منطظر تاکسی الهی بگردم طفلی بچها چی میکشن از دست ما...

تقریبا یک هفته همش مهمون داشتم باید برنامه خواب دخترمو با اومدن مهمونام تنظیم میکردم ولی تا جایی که میشد سعی میکردم برنامش به هم نخوره دلم میخواست وقتی مهمونا میان دخترم بهونه گیر و خسته نباشه و از صدای سرو صدا اذیت نشه .حسابی سرم شلوغ بود .مدرسه هم این روزها حال و هوای امتحاناته و بچها سخت مشغول خوندنن.

تو پست قبلی خیلی از شما دوستای گل واسم نوشته بودید یک خورده وقت واسه خودم بزارم باور کنید نمیشه همین که یک ساعت خالی میارم نمی دونید دیگه نمی دونم به کدوم کارم برسم هرروز که مدرسه دارم .همسرم بعد ازظهر میاد و فقط یک یا دو ساعت خونه است اونم اونقدر خسته که خودم دلم نمیاد بگم نازگل و نگه داره با تمام اینهابا یک حس خوبی میاد خونه میگه همش یاد خندهای دخترمم و سعی می کنم سریع برسم  .بعدشم که باز میره وقتی میاد که من و دخترم خوابیم ..

شب یلدا  رفتم درست مثل مهمونا بعد از ظهر خونه مامان واااااااااای میز خواهرم خیلی ناز شده بود دخترم که نمی دونید از لحظه ورود اونقدر ذوق زده شده بود همش میگفت دس دس شده بود گل مجلس و همش میرقصید خلاصه خیلی خوش گذشت حیف که زود برگشتم.  ولی همش باید دنبال خانمی میگشتم بغل غریبها هم میرقصید بقیه هم که خوششون اومده بود همش با اشاره به هم نشون میدادن و ای مامانم حرص می خورد  میگفت چرا بچه رو اینقدر رسیدی بهش چش میزنن جای  شوهر جون خالی  اخه خیلی رو بوسیدن دخملم حساسه .انواع مدل روژ گونه رو دستش بود حالا صورتشو نمی خواستن ببوسن از همه بدتر دستش بود نمی گن این بچه میخوره دستشو مجبور بودم همش بشورم....عکساشو پایین میزارم براتون خواستید ببینید پیشا پیش  کریسمس به ایرانیای خارج از کشورم تبریک میگم.  اگه عکسا رو نمیبینید رو نوشتها کلیک کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 9:27  توسط مامان نازگل  | 

نه ونیم ماهگیبرنامه دی ماه منم معلوم شد یک هفته کاملن تعطیل و بقیه مراقبت البته روی هم رفته میشه ده روز تعطیلی به احتمال زیاد برم پیش خونوادم هفته اولو اونقدر راه به چشم میاد که خدا میدونه اونم با این وروجک ولی اصلا اسمشو هم نباید بیارم که نمیرم خونوادم کچلم میکنناین روزها تو بیشتر وبلاگها میخونم نی نیهای ناز مریضن اونقدردلم میگیره  کاش هیچ وقت بچها مریض نشن همیشه میگم خدایا کاش من جای دخترم مریض بشم اخه این طفلیا که هیچ کاری نمی تونن  چیزی بگن کدو حلوایی حتما به نی نیهای نازتون بدید واسه تقویت مغز و از بین برنده عفونت داخل بدنه

بالاخره دخترم چهار دست وپا رفتنشو شروع کرد البته یک هفته ای میشه دیگه هر جادلش می خواد واسه خودش سریع میره دو روزم هستش که از همه چیز می گیره و بلند میشه .اولین باری که سریع چهار دست و پا رفت خونه عمش بود وایی کیف کردم من و باباش حال میکنیم کارهای جدیدشو میبینیم.یک خورده دردسر داره ولی شیرینیش بیشتره.دیروز گذاشتمش رو تخت فقط چند ثانیه غافل شدم چهار دستوپا رفته بودو از تخت افتاد دلم ریخت اونقدر ناراحت شدم از دست خودم که خدا می دونه به دلش ریخته بود سریع پیشونیشو چرب کردم و زودم ساکت شد الهی بگردمت مامی اینقدر صبوری

 خیلی خوشگل حرف میزنه (.بته..جیزه..چشم..ممام.و کلی حرفای دیگه که اگه همسر جان تذکر جات ندن به بنده صدای جیغام از خوشحالی تاده تا همسایه اونورترم میره)دیگه از خواب بیدار میشه خودش چهار دست و پاراه میوفته میاد.قبل ازاینکه کاری کنه کلی میترسونه طرفو که اره من میخوام به چیزی دس بزنم نیاید پیشم بچم خودش خودشو لو میده.حسابی هم بابایی تشریف دارن اونقدر خودشو واسه باباش لوس میکنه که بیا و ببین .همسرم یاد داده بهش که اخم کنه حالا به همه اخم میکنه وباباشم حال میکنه میگه دختر من باید مغرور باشه

دندون پنجم وشیشم هم در نه ماهگی در اومد چهار تا بالا دو تا پایین.الهی بگردمش اونقدر با نمک شده.تقریبا دیگه دارم از غذاهای خودمون شروع میکنم  که معدش عادت کنه البته خیلی کم و بدون ادویه جات.واییییییییییی مردم تا اینا رو نوشتم سرعت اینترنت افتضاحهههههه خوش بحال شما که خارج از کشورید اینجا باید جون به لب بشی با این سرعت خراب باید یک فکر اساسی بکنم

خوب دیگه واسه امروز بسه همتونو دوس داریم و ممنونم که پیشمون میاید.

اینم چند تا عکس از ده ماهگی (نیلو جون بازم ممنون بابت لطفت)

ب.۱)اگه عکسا رو نمیبینید واسم بنویسید نمی دونم چرا این سایتی که اپلود میکنم اذیت میکنه؟؟سایت بهتر میشناسید لطفا معرفی کنید.

ب.۲)دندناش که درمیاد پاهاش بد  جوری سوختن طوری که اصلا بچم طاقتش نمیادهر پمادی رو بگید امتحان کردم اونقدر ناراحت میشم از ته دل گریه میکنه همه میگن واسهخاطر دندونش اینجوریه تو کتابم خوندم شما اگه پماد جدید یا روشی رو میدونید که به بهبودیش کمک کنه ضمنا پماد نیوا..کالاندولا.روغن ماهی. استفاده کردم تاثیری نداشته  لطفا راهنماییم کنید

              

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 14:12  توسط مامان نازگل  | 

Your Image Thumbnail     ((ممنون از همه شما دوستای گلم واسه پست قبلی))

بس که تنبلی کردم و آش دندونی درس نکردم اخرش پرستار دخترم بعد از چها ر ماه که از دندون در اوردن دخترم میگذره خودش دست به کار شدو درس کرد البته مامانم قبلش اصرار داشت درست کنه ولی نمی دونم چرا اصلا حال و حوصله اینکارها رو ندارم .اینم که قبول کردم با هزار شرط و شروط که اماده شد زنگ بزنم پدر شوهرم بیاد قابلمه خودشونو ببره واسه خواهر شوهرامم همینجور  خلاصه روزی که من از صبح تا بعداز ظهر کلاس داشتم آش پخته شد و بنده زاده وقتی اومدم خونه اماده خوردن بودیک خورده تزئینجات کردم و همشونو شوهر دادم.طفلی پرستار نازگل کلی خسته شده بود کارهایی رو که تو عمرم انجام ندادم می کنه مثلا ماست واسم مایه زده بود  انواع ترشی و سالاد زمستونی واسم درس می کنه .بافتنی  و خلاصه یک پارچه هنرمنده.

نمی دونم دیگه سر و کله موشها از کجا پیدا شد اونقدر از موش میترسم که خدا می دونه مدرسه پر شذه از موش تازه ساختم هست ولی مثل اینکه از باغ پشتی میان نمی دونید وقتی بچها جیغ میزنن من زهر ترک میشم .دیروز با یک میله موش بد بختو تو کتابخونه گیر اورده بودن و اونقدر زدنش تا به ملکوت پیوست.تازه داشتم نفس می کشیدم که امروز باز سراغ چند تا دیگه پیدا شد منم رفتم دفتر نشستم و گفتم تا فکری نکنیذ به حال این موشها من کلاس نمیرم.دست خودم نیست اخه می ترسم .ماشالا نه یکی نه دو تا سه تا هم معاون داریم و یک مدیر سرو مورو گنده باید از خیابون یکی رو بیاریم مشکل مدرسه رو حل کنه  اینجا شده مدرسه موشها.خونه که خیاطی اصلا حوصلشو ندارم انجام بدم و باوجود این دخملک به هیچ عنوان امکانش نیست چند متر پارچه جات خریداری کردم و طی یک تصمیم فوری چند دست بلوزو شلوار تو خونه واسش دوختم .ولی ای حرص می خورم پنج ساله ازدواج کردم این شووهر بنده هر وقت خیاطیامو نشون میدم میگم خوب شده میگه خیلی خوشگله ولی خودت دوختی؟ من باورم نمیشه! اینطور مواقع گوشاش زیادی میکنه رو سر مبارکش.خلاصه اینروزها خودمو سرگرم میکنم .مامانم داره میره و باز تنها میشم برن منم میرم چند وقتی پیششون فقط موضوع مرخصیه  مگر اینکه وقت امتحانات برم اونم اگه بدجنسی نکنن و نگن هرروز مراقب بیام.

حالا از نازگلکم.حسابی خانمی شده واسه خودش ولی یک مشکل خیلی بزرگ پیدا کردم بازم بد خواب شده درست مثل روزهای اول اونقدر خسته و کوفته میام خونه که دلم لک میزنهواسه یک خواب درس حسابی شبا هم که همش بیدار خوابی هر نیم ساعت یا یک ساعت بیدار میشه خلاصه صبح که میرمم درسه همش حالت تهوع و سردرد دارم تور خدا اونایی که بچهاشون مثل دختر من کم خواب هستن چیکار میکنند بگن منم انجام بدم خیلی سخته واسم   اونقدرم شیطون شده که خدا می دونه دستاشو میگیره رو چشاش مثلا داره گریه میکنه چپ و راستم .من و باباشو میبوسه البته خیس میکنه تا بوسیدن قربونش برم من عشق اب بازی داره چجورم.تقریبا داره چهار دست و پا میره  همه جای خونه رو فرشی انداختم اصلا به عروسک علاقه ای نداره ولی تا دلتون بخواد عاشق کتابه تازه با خودش می خونه و خطم میبره موزیک و رقصم خیلی دوس داره  نانایی میکنه که بیا و ببین با دهنشم نانای میخونه دیگه میزنه رو میز و هر جایی که صدا بده. یک چیز دیگه که من ع اشقشم اونقدر قشنگ میگه چشم با تشدید با انگشت اشارشم اشاره میکنه به چشم عروسکاش و دیگه مثل صمد اقا کور میکنه ادمو خوب اینم از دخترم یک عکس از نه ماهگیش واستون میزارم خونه مامانیش بچم مودب نشسته قربونش برم من. 

         اینم دخمل نه ماهه من با ژستش منو کشته     

                                       اینم آش دندونی دخترم                          

 تا اپ بعدی بای       

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 14:45  توسط مامان نازگل  | 

Lilypie 3rd Birthday Ticker *