تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دفترچه خاطراتم

دفترچه خاطراتم

اینجا از همه چیز می نویسم هر چی که لازمه گفته بشه!!

سلام..

قبل از همه چیز ایام محرمو به همه تسلیت بگم میدونم این روزها بیشترتون در حال نذری دادن هستید پس مارو هم یادتون نره دعا کنید خواهر منم هر سال نذری میده امسال خونه مامان بود و خلاصه رفتیم اونجا نازگل اولین نذریرو در ایام محرم خورد تازه کلی هم دیگ نذری رو هم زد حالا ول کن نبود از هیجان زیاد همش میگفت جیییز جییز اخه از دیگ بخار میومد خیلی حال کرد اون روز.. خونواده منوخیلی دوس داره همشون جمع بودن و خانمم شده بود نقل مجلس یک اداهایی در میاورد که خودمم واسم جالب بود می دید بهش توجه میشه تا جایی که میتونست میخندید توری که چشاش وا نمی شد

                          

نمی دونم چرا دیگه به خوردن شیر هیچ علاقه ای نشون نمیده و این منو خیلی نگران میکنه اگه چند شبانه روزم شیر ندم بی خیاله .ولی به زورم شده  روزی یک بار شیرو میدم.خوابشم ای بدک نیست تا حدودی میزاره چشامونو رو هم بزراریم ولی حسابی شیطون شده  وای اونقدر قشنگ کتاباشو ورق میزنه و مثلا میخونه که کیف میکنم تا یک ربع بیست دقیقه با کتابش سرگرمه هیچی رو به اندازه کتاب دوس نداره من بیچاره شدم از سال دیگه نمیزاره برگه تصیح کنم فک کنم همه روخط بزنه اخه خودکارو مدادو هم شناخته .باورم نمیشه این ماه تولدشه انگار همین دیروز بود که انطظار اومدنشو می کشیدیم چقدر زود گذشت به نظر من همه چیز مثل یک خواب میمونه کلا زندگی مثل خواب می مونه. دوستای گلی که در مورد غذاهای نازگل پرسیده بودید من ترجیح دادم یک کتابو که بیشترین غذاهارو از روش درست میکنم معرفی کنم بهتون قبلنم این کتابوتو وبلاگم نوشتم ولی مثل اینکه دقت نکردید.خوب اشکالی نداره   اشپزی نوین برای کودکان از سه ماه تا هجده ماهگی نوشته مارکاده و دکتر هانری بوش من از رو این کتاب غذا درس میکنم و خیلی خیلی هم راضی هستم الان یک مدته دسرها رو شروع کردم و کمپوتها رو هر روز یک مدل کمپوت یا دسر رو میدم بهش ابمیوه هم برنامه همیشگیشه زمین و زمان به هم بریزه باید روزی یک شیشه بزرگ ابمیوه رو بخوره حالا دو تا بشه بهتر.

خوب دیگه فعلا که از برف بازی خبری نیست و برفها هم در حال اب شدن هستن اینشالا سال دیگه میریم برف بازی البته اگه بازم با سردی وحشتناک هوا و کمبود گاز مواجه نشیم

یک اسمس واسم اومده  خیلی جالبه.نوشته به علت سردی هوا و نبود گاز و در پی ان ایام بیست و دو بهمن و دهه فجر و در انتها عید نوروز مملکت تا اردیبهشت ماه تعطیل می باشد خلاصه که تا اردیبهشت کارو جدی نگیرید خوب بعدشم که خرداد و امتحانات بعدشم که رفت سال بعد کاش که اینجور بود به قول همسر جان میگه حالا نه اینکه شما معلمها همیشه سر کارتون حاظرو اماده اید ..دهه همینو هم به ما نمیبینن خوب هوا سرد شده ما تعطیل شدیم بعدشم که تابستونه دیگه والا دور از جون شما همینجوریشم با شونصد بار توضیح درس دفعه بعد میگن ا مگه این فصلو درس داده بودید دیگه در این لحظات باید سرمونو بکوبیم به دیوار

اینم چند تا عکس از نازگل و محرم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 15:1  توسط مامان نازگل  | 



بالاخره مهمونیا بابای بنده هم تموم شد هر چند من چیزی نفهمیدم.نازگل بعد از بهبودیش شدیدا دباره بد خواب شده  دوشب تمام من و همسرم نوبتی بغلش میکردیمو میچرخوندیمش  خیلی سخته بی خوابی ای خداااااااااا پس کی من باید بخوابم دیگه صبح سردرد شدید و ببخشید حالت تهوع .با مامانم تماس گرفتم بیان ببرنش یک خورده استراحت کنم حالا خوبه بودن اخه این هفته میرن دیگه باز تنهایی تعطیلاتم فقط خونه بودم زیاد بیرون نمی رفتم از ترس سرما اخه خیلی سرده برفم که حسابی واسه خودش سرو صدایی راه انداخته در این کشور پهناور ایران زمین اخ که فقط این حالت میچسبه در این هوا مامانی غصه نخور سال بعد با هم میریم برف بازی اخه هنوز کوچولویی سرما می خوری عزیزمبنده اصلا از تعطیل شدن این چندروز واسه خاطر برف خوشحال که نشدم هیچی کلی هم حرص خوردم اخه خودم تعطیل بودمCrying Into Tissue هر چند کلاس داشتم غیر مدرسه  معاون جونمونم دلش سوخت واسم گفت بقیه مراقبتها رو نیا هوراااااااااخونمونم که با این وضعیت هوا فک نکنم تا سال اینده اماده بشه همش برفی و سرده هوا نمیشه کاری کرد تازه اینجا شدیدا افت فشار گاز داشتیم وحشتناک بود بعضی مناطق قطع شده بود اونقدر ناراحت بودم که خدا می دونههمش با خودم میگفتم اگه گاز قطع بشه نازگلمو چیکار کنم خدا ررو شکر که تا حالا اتفاقی نیفتاده قابل توجه اونایی که خارج کشورن ببینید اینجا چی میکشیم اینقد نگید دلمون تنگ شده  می خوام چند دست لباس خوشمل واسه خودم بدوزم اگه این دخمل اجازه بدن .             

این هفته همش شده بود کارم عکس گرفتن از دخمله اخه لباساس زمستونی نمی دونید چقدر بهش میاد قربونش برم من.خونه مامان اینا که میرم داداشم بد تر از خودم زود دوربینشو بر میداره و شونصد تا عکس میگیره نازگلم چنان ناز و عشوه ای میاد واسشون بیا و ببین وای خدا جون اونقدر با مزه شده که می خوام بخورمش  به  هدفون خیلی علاقه داره اول اسم همه رو میگه .دندن دهمشم در اومد که دیگه کم کم فک کنم تا یک سالگی همه دندوناش در بیاداز همه جا میگیره وچند قدمی میره الهی بگردمت مامی.به شدت از چیزای داغ میترسه شومینه  بخاری و سینی چای اونقدر هیجانی میشه که از ترسش دست میرنه و الکی میخنده خدا رو شکر نزدیکشون نمیاد .دیگه کنترلو وتلفن به روزگارم نذاشته به گوشی موبایل علاقه خاصی داره  با همه هم تلفنی صحبت میکنه و میگه ال ال    غافل میشم ازش تو اشپزخونه ا ست نمی دونم چرا اینقدر دوس داره بیاد اونجا و درست بشینه وسط سرامیکا دیگه خدا نکنه کسی عینک رو چشش باشه چشم طرفو کور میکنه و کلی هم میخنده

                     

تنوع غذاییش بیشتر شده غذاهای جدیدی که اضافه کردم به برنامه غذاییش اینها هستن ۱)مواسلی ۲)گوشت بره ا پوره بادمجون ۳)برش لبو ۴)سوپ سبزی یا پیستو ۵)ماهی با سبزی و قارچ ۶)مرغ و سب با خامه ۷)عذسی سبزی ۸)خوراک لوبیا سفیذ و گوجه فرنگی ۹)سس ماست با سیب ۹)کمپوت کیوی ۱۰)پوره جو و   خیلیای دیگه  که هر کدومو حد اقل یک بار دادهم به نازگل و خوشبختانه دوس داره ..به اب سیبشم دارچین اضافه میکنم

                            

واکسن آمفولانزا هم زدم به دخملم همه خونواده همسرم امفولانزا شدن وحشتناکه اخه حالا کی مراقبشونه طفلیا منم که به هیچ عنوان نمی تونم برم پیششون از ترسم فورا نازگلو واکسن زدم عروسم دیگه چیکار کنمشوخی کردم ولی با همه این حرفها تنها کاری که از دستم بر میومد درست کردن یک صوپ خوشمزه بود که همسرم برد واسشون 

ب ۱)نیلوی گل خوشحال شدم این مدت صداتو شنیدم وواقعا شرمندتم واسه مشکلی که پیش اومده اینم از با نظم بودن ایرانه دیگه میبینی چقدر کاراشون قانون و مقررات داره اینجا؟

                      

ب۲) شرمینه نازم تولدتو پیشا پیش تبریک میگم و یک عالمه خوشی و سعادت و واست ارزو میکنم  هیچ وقت یادم نمیره پارسال این موقع شهرزاد جون  شما داشتی میرفتی بیمارستان من دلشوره داشتم.

خوب دیگه اینم گذارشالت این چند وقت چند تا عکس از نازگل میزارم واستون ببینید چه ملوس شده خودم از دخملم تعریف می کنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 11:53  توسط مامان نازگل  | 

خدایا اغاز می کنم با یاد تو وبا نام تو..

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:16  توسط   | 

تا حالا شده چیزی تو دلتون بمونه کاری باید واستون انجام میشده ولی به هزار و یک دلیل انجام ندادن ؟  به قول معروف تو دلتون مونده نمی دونم چرا این فکرای لعنتی هر سال  دست از سرم بر نمی داره هر جور می خوام خودمو راضی کنم نمیشه که نمیشه.و هر بار بغض خفم میکنه یاد اوریشون خیلی اذیت میشم..

این نوشته مقدمه ای بودواسه گفتن  این ماجرا....

تمام روزو با این افکار سپری کردم کلا بهم ریخته بودم ساعت هشت و نیم شب از مهمونی اومدیم خونه تو ماشین همش به همسرم می گفتم دلهره دارم دلم شور میزنه نگرانم .همسر مهربونم فقط دلداری می داد و می گفت از خستگیه چیز مهمی نیست .ولی ته دلم می دونستم واسه فکرایی که کردم و ماجراهایی که هر ساله فکرشو می کنم و اذیتم میکنه خلاصه اومدیم خونه نازگل و شامشو دادم و خوابوندم ولی خودم مگه خواب به چشام میومد اولین شبی بود بعد مدتها دخترم راحت خوابیده بود از ساعت دوازده شب تا چهار صبح بیدار بودم  که کم کم چشامو خواب گرفت.........

((این خانم مهربون بارها به خوابم اومده اونم درست وقتهایی که اوج ناراحتی بودم))

ده سال پیش یکی از نزدیکان پدرم که خیلی خانم مهربون و خوب و نازنینی بود از دنیا رفت  فوتش ضربه بدی به هممون زد خیلی دوسش داشتیم حتی غریبها ناله می کردن تاسالها هر نذری که داشتم به نام این خانم مهربون می دادم بارها به هر طریقی به خوابم میومد و جالبه وقتهایی هم میومد که من فکرم همش مشغول بود.اون شبم مثل اینکه یاد من بوده و اومد سراغم.وقتی دیدمش چهرش بر خلاف همیشه سیاه و کمی زشت بود گفتم وای چرا این شکلی شدید.گفت.من پام به این دنیای جهنمی که می رسه این شکلی می شم.فهمیذم اومده زمین اومده این دنیای پر از بدی و کینه صداش کردم گفت جانم و بغلم کرد دلم پر بود زدم زیر گریه اون منو بوسیدانگار همه چیزو می دونست از چهرم خونده بود. یک خورده فاصله گرفت از من و دباره چهرش نورانی و پر از معصومیت شد رو کرد به من و گفت اخه این دنیا چی داره که خودتو واسش اذیت می کنی ا گه بدونی چقدر جهنم این دنیا بدتر از جهنم اون دنیاست خودتو اصلا اذیت نمی کنی من با این قیلافه اومدم که ببینی این دنیا ادمها رو چیکار می کنه بهش گفتم من از مرگ خیلی میترسم..خندید و با شوخی گفت ..اره همین تو که میترسی اولین نفر میای پیش خودم تنم لرزید.بعدش گفت چرا از اون دنیا می ترسی اصلا اون ذهنیتی که  از اون دنیابرای شما ساختن اینجورا نیست باور کن اونقدر خوبه که ا گه یک گوشه ای از اون دنیا رو برای ثانیه ای ببینی روز و شب از خدا می خوای که از این جهنم نجاتت بده ..منو ببین چقدر راحت و سبکبالم چقدر خوشم(البته از خانمی به این پاکی و خوبی که تو این دنیا ۲۰ سال تمام با مریضی قند و با تزریق انسولین سر پا بود . حسابی زجر کشیده بود گفتن همچین جیزی بعید نمیومد) دباره لبخند زد و گفت دنیا رو ول کن با تمام خوشیاش که به هیچ کی بفادار نبوده همتون بالاخره میاید اونجا جایی که جایگاه همه ادمهاست بیخود با فکرایی که شیطان واست میاره پروندتو سیاه نکن که معطل می شی و هیچی بدتر از معطلی تو اون دنیا ادمو عذالب نمیده..می گفت اینجا هم عذاب روحی می کشی هم جسمی ..ولی اون دنیا اونقدر سریع به اعمالت  رسیدگی میشه که خودتم باور نمی کنی مثل یک ماشین که سریع داره میاد و میره .همه کارهاتومثل پرده سینما جلوی چشات میارن  .بعدش شروع کرد از حال خودش گفتن که من چقدر حسرت خوردم که کاش جاش بودم .می گفت بزار از شب اول قبر برات بگم و من با ترس و اشتیاق  داشتم گوش میکردم  که ای واااااای خدای من ..با صدای گریه نازگل که واسه شیر بیدار شده بود از خواب بیدار شدم خیلی ناراحت بودم خیلی کاش نازگلم فقط و فقط ده دقیقه دیر تربیدار می شد کاش...کاش...

تمام روز تو مدرسه به خوابم فکر می کردم و به اعمالم به گفتهای این عزیز که هر چند وقت سراغم میاد و زنگ خطر و واسم میزنه و میگه غفلت نکن و بیدار باش..

این هفته میخوام برم سر خاکش ..گناههایی که به نظرمون خیلی کوچیک و ناچیزن و زودم فراموش میکنیم ولی به گفته این عزیز همه یادداشت میشه و مارو معطل خودش میکنه اون دنیا ..خدایا مارو یک لحظه به حال خودمو ن نزار..

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:31  توسط مامان نازگل  | 

Lilypie 3rd Birthday Ticker *