دختر نازم روزها و شبها و حتی ثانیها رو شمردم تا به این روز برسم روزی که بتونی شمع تولدتو فوت کنی روزی که مامان و باباتو صدا کنی (اخه باباتم روز شماری می کرد واسه این روز) روزی که رو پاهات بایستی با غرور اطرافتو نگاه کنی و چند قدم برداری میدونی که تمامی سختیها و خستگیها رو با یک لبخند کوچکت از یاد میبرم عزیز دلم از خدا می خوام همیشه وهمیشه لبت خندون تنت سالم و چشات پر از اشک خنده و خوشحالی باشه و هیچ وقت سایه غم واندوه رو صورت نازت نشینه از حالا به امید روزی هستم که جشن فارغ و تحصیلی تو بگیرم جشن عروسیتو خوشگل مامان وقتی یاد اون روزها میفتم نا خود اگاه رو لبم لبخند می شینه و تنم می لرزه که نکنه از من دور بشی فرشته کوچولوی من بدون که همیشه مامان مثل یک کوه پشتته و هیچ وقت تو رو تنها نمیزاره .

خدا رو شکر می کنم که یک فرشته ناز و کوچولو برامون فرستاد و تو شدی همه چیز مامان وبابا .همه خوشی و دل خوشیهای من و بابا حتی همه دلواپسی های من نمی دونی چقدر نگرانتم نگران اینده و نگران هر لحظه تو.دوست دارم دختر نازم و تولدتو تبریک میگم گلم.

خدایا این فرشته کوچولوی دوست داشتنی فقط به تو می سپارم در تمامی مراحل زندگیش پس خودت محافظش باش.

یک تشکر از همه دوستای گل واسه تبریکات ..ایمیلهای زیباتون..و تلفن و مسیجهای پر از محبتتون شهرزاد جون مامان شرمینه نازم یک دنیا ممنون از لطفت.خاله نیلوی مهربون باز ممنون بابت همه مهربونیهات و لطفی که به ما داری.

این نوشته رو پارسال چند روز بعد تولدش اولین اپی بود که نوشتم و خیلی دوسش دارم .
سلام به همه دوستای خوب و با محبتم
دارم تند تند می نویسم ..فقط اینو بگم اونقدر خوشحالم و اونقدر احساس خوبی دارم که باور کنید الان که دارم مینویسم از خوشحالی بودن فرشته نازم همش گریه میکنم..![]()
![]()
دختر من ۲۹ بهمن ماه ساعت ۸.۵ صبح به دنیا اومد![]()
وزنش۰۰ ۳.۵ کیلو گرم... قدش ۵۰ سانت
بخدا نمی دونم چطوری احساسمو بگم عملم عالی بود همه چیز مثل یک معجزه برام پیش رفت هیچی نفهمیدم هیچی![]()
در اولین فرصت میام و همه چیزو توضیح میدم ..عکسشو هم میزارم واستون ..البته وقتی عروسکم ببه دنیا اومد اینقدر عرق جوش نشده بود مامان بنده فک کرده سر ما می خوره و حسابی پوشوندش دکتر هم گفت واسه گرماست خلاصه دخملم از نظر من یک فرشته اسمونیه..
از خاله نیلوی گل دخملم
تشکر می کنم که همون روز تماس گرفت خیلی دوستون دارم
گلم خوش اومدی زندگی من..
لحظه تولد بغل بابایی
عکسا همه حذف شد........
ولنتاین و هم به همه دوستای گلم تبریک میگم![]()
اما شب تولد>
تولد نازگل سه روز زودتر گرفتم اخه روز بعدش واکسن داشت روز تولدشم من از صبح تا بعد از ظهر کلاس داشتم واسه خاطر هین سه روز زودتر گرفت از صبحش مشغول بودم با اینکه مهمون زیادی نداشتم ولی نمی دونم چرا اینقدر سرم شلوغ بود خونواده همسرم ساعت ۵.۵ اومدن نازگل نیم ساعت اول عالی بود ولی بعد از اون نمی دونم ترسید از صدای بلند موزیک یا اینکه عکس تکی می گرفتم ازش دستشو برد داخل کیک همه جیغ کشیدن اونقدر ترسید بچم که خدا می دونه دیگه تا اخر مهمونی دیوونم کرد بس که گریه کردهمش بغلم بود می بردم اطاقش داخل حال همه می رقصیدن و خوشحال من بچه بغل تو اطاق بازیش می دادم بعدش دادم بغل باباش.بعدشم داییش به دادم رسید ویک ساعتی نگهش داشت هرکی میومد طرفش داد میزد و گریه می کرد.اصلا فکرشو نمی کردم اینقدر اذیتم کنه .ولی هر چی بود تموم شد .همه سنگ تموم گذاشته بودن و حسابی خجالتم دادن با کادوهای خوشگلشون دست همشون درد نکنه .خونواده همسرم و خواهر خودم هه جا رو تمییز کردن و ظرفهای شام و شستن با اینکه کار خاصی نکردم روز بعد تمام تنم درد می کرد.تا حدودی دورو برو مرتب کردم.بعدشم خوابیدم این بود تمام ماجرای شب تولد یک سالگی دختر من..
بازم از همه دوستای گلم تشکر می کنم ![]()
![]()



واسه چکاپ ماهانه بردمش شکر خداهمه چی خوب بود دیگه تا فروردین چکاپ نداره هرچند واکسن یک سالگیش مونده و باز نگرانی من داره شروع میشه
جدیدا خانم دنبال باباش گریه میکنه فقط کافیه ببینه باباش داره میره بیرون دیگه مکافاتی داریم منم که از خدامه

