تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دفترچه خاطراتم

دفترچه خاطراتم

اینجا از همه چیز می نویسم هر چی که لازمه گفته بشه!!

                   Featured Images

منم رفتنی شدم هر چی فک  کردم دیدم نه نمیشه تنها واسه خودم بشینم تو خونه اونم روزای عید واسه همین قراره دایی دخملم بیاد دنبالمون و بریم مشهد البته بدون همسر جان  روز دوم عید میریم که بابایی هم تنها نباشن این ۲روز. از سفر که اومدم  اپ میکنم خلاصه دارم میام مشهد کاش میشددوستای وبلاگی رو ببینم  امسال اولين ساليه که دخترم پاي سفرهفت سين ميشينه  پارسال اين موقع فقط روز شماري مي کردم کي عيد ميشه برم پيش خونوادم  فقط بتونم يک خورده استراحت کنم حتي  من و همسرم نمي دونستيم ساعت تحويل دقيقا ساعت چنده يادش بخير داشتن روزهايي مثل الان واسم يک ارزوي بزرگ بود الان هشتاد درصدش تحقق پيدا کرده همه مي گفتن تموم ميشه اين دوران سخت چش به هم بزني ميگذره البته به اندازه چش به هم زدن که واسم نگذشت ولي بازم خدا رو شکر ميکنم که هر چي بود تونستم دوران سخت نوزادي و زير يک سالگي رو  حالا با هر سختي و شيريني که داشت سپري کنم.. 

بیا از قلبمان روزی بپرسیم
که تا حالا در این دنیا چه کردیم
بیا یک شب به این اندیشه باشیم
به فکر درد دلهای شکسته
به فکر سیل بی پایان اشکی
که روی چشم یک کودک نشسته

                                   

سال تموم شد چقدر خوبه که بشینیم مثل حساب کتابهایی که هفتگی ماهانه سالانه و حتی روزانه انجام میدیم واسه دخل و خرجون  بیایم حسابهای دیگه ای هم انجام بدیم .ببینیم چقدر کار خوب انجام دادیم تواین یک سال چقدر غبار غم و اندوه  از رو صورت بقیه برداشتیم .چندتا دل و شاد کردیم .و خدایی نکرده چند تا دل رو شکوندیم  که بریم از دلشون در بیاریم .. کارهایی که نباید انجام می دادیم و حالا نا خواسته انجام دادیم هنوز فرصت هست بریم از صفحه امسالمون پاکشون کنیم نزاریم وارد سال جدید بشن.

خوشبختی حس قشنگ شاد کردن یه دل غمگینه که وقتی تو شادش

میکنی امید زندگی رو بهش هدیه میدی

بیا در کوچه باغ شهر احساس
شکست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم زخمی
برای قلب پر دردش بمیریم
بیا در کوچه های تنگ غربت
برای هر غریبی سایه باشیم
بیا هر شب کنار نور یک شمع
به فکر پیچک همسایه باشیم
بیا ما نیز مثل روح باران
به روی یک رز تنها بباریم

                              

چقدر خوبه که در این سال جدید تو برنامه عید دیدنی که میزاریم  جایی هم بزاریم واسه دیدن  عزیزان خونه سالمندان..دیدن یتیم خونه بریم و با دادن یک هدیه کوچولو لبخند شادی رو لباشون بیاریم ما خودمون مادریم پس چقدر  خوبه بریم دیدن  بچهای بیماری که در بیمارستان بستری هستن خیلی از مادرها در کنار نوزاد وکودک بیمارشون در حالیکه چشاشون غرق اشک و دلهاشون پر از درد و دستهاشون لبریز التماس و دعاست سال و نو میکنن چقدر سخته دیدن غم و غصه این مادرهای عزیز    وقتی بدونی بیشتر دعاشون بعد سلامتی کودکش  رسیدن کمک  واسه پرداخت  صورت حساب بیمارستانه.کاش این دلها رو شاد کنیم  بیایدامسال و با انجام کارهای خیر  واسه خودمون بیمه کنیم

چه می شود همه از جنس اسمان باشیم      طلوع عشق چه زیباست بین ادمها

بیا در یک شب آرام و مهتاب
کمی هم صحبت یک یاس باشیم
اگر صد بار قلبی را شکستیم
بیا یک بار با احساس باشیم

سالی که گذشت واسه من یک از بهترین سالها بود  وبزرگترین شادی من در این سال حل شدن مشکل دو تااز عزیزانم بود خدایا شکرت .

خدایا ازت میخوایم اگه در سالی که گذشت  خدایی نکرده دلی رو شکوندیم به نا حق حرفی زدیم غبت کردیم و ...  به بزرگی خودت  ببخشیمون.

          دعا                 

 خدايا! مرا معبر آرامش كن ؛‌
تا آنجا كه نفرت هست ، عشق جاري سازم
آنجا كه خطا هست ، بخشايش بگسترم
آنجا كه جدايي هست ، وصل بيافرينم
آنجا كه لغزش و دروغ هست ، حقيقت بياورم
آنجا كه ترديد هست ، ايمان بياورم
آنجا كه ظلمت هست ، نور بتابانم
و آنجا كه اندوه است ، شادي منتشر كنم

خدايا! مرا موهبت آن عطا كنم تا به جاي آسودن به ديگران آسايش بخشم.
و بجاي آنكه ديگران دركم كنند ، دركشان كنم
و بجاي آنكه عشق دريافت كنم ، عشق بورزم
زيرا با فراموش كردن خويش است كه مي توان به هرچيز رسيد
با بخشايش است كه بخشوده مي شويم
و با مردن است كه زندگي ابدي ميابيم

www.hamtaraneh.com

اینم  یک عکس از نازگلم ..و یک نقاشی از دخملکم در یک سالگی

 تقدیم به همه دوست جونا واسه عید

اولین اثر هنری نازگل خانم در یک سالگی

 

پیوست ۱) این خیلی بده که ادم تو دنیای مجازی هم نمی تونه راحت باشه حتی اگه ناشناس بمونه همیشه یکی هست که رد پاتو بگیره متاسفم...

همتونو دوس دارم تا سال اینده خدا نگهدارتون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:30  توسط مامان نازگل  | 

 

بالاخره دخمله راه افتاد در یک سال و نوزده روزگی درست روزی که پارسال  این موقع گریهای شدیدش شروع شد (کولیک روده) و مثل  اینکه خانم می خواست یاد اوری کنه از ساعت ۲ ظهر شروع به گریه و داد و فریاد تا  وقتی که خوابوندمشخلاصه راه افتاده روزگار واسم نزاشته نمی دونم چرا این کار زشتو  اینقدر زود یاد گرفته هر چی خودکار و مداد دم دستش میاد بر میداره و شروع  می کنه به خط خطی دیوارها .نیست که مامانشم خیلی حال و حوصله  رنگ امیزی  و نقاشی دباره خونه رو داره بچم داره کمکم میکنه ولی اونقدر حالللللللللل می کنم وقتی راه رفتنشو می بینم که خدا می دونه چقدر برای این روز لحظه شماری کردم

واقعا خدابه دادم رسید داشتم  وبلاگ گردی می کردم نازگل بغل دستم بازی می کرد یک لحظه غفلت کردم دیدم یک چیزی داره می خوره و سرفهای شدید می کنه سریع رفتم پیشش بزور دهنشو باز کردم خدای من کلی منگنه تو دهنش بود  با هر بد بختی بود در اوردم اونم جیغ و داد و گریه می کرد سعی داشتم ارومش کنم اخه با گریه کارم سختتر میشد و  خطر اینکه بخورشون یا تو گلوش بپره بود به هر زور و  بیچارگی بود همشونو اوردم بیرون حتی مجبور شدم انگشتم و تا ته گلوش ببرم که حالت تهوع گرفت بچم هنوزم از یاداوریش سردرد میشمبه همسرم چیزی نگفتم اون خیلی حساسه رو این مسائلسریع صدقه انداختمخدایا شکرت

(خوب نیست این صحبتها اینجا بشه شاید بگن واسه خودشیرینی اینکارو کرده ولی چون به موضوع ربط داره میگم صبحش یک بنده خدایی کمک میخواست نا خوداگاه مبلغ تقریبا زیادی دادم بهش و همینجور روز قبل واسه یک دانش اموز بی بضاعت.الان از ته دل احساس ارامش می کنم می دونم شاید دعای خیرشون باعث شد خطر از بیخ گوشمون رد بشه )خدایا شکرت

اگه به ایشواریا لقب زیباترین زن جهان بدن اغراق نکردن تور خدا ببینید چقدر خوشگله  عکس با همسرش ( پسر امیتا باچان) الانم که داره مامان میشهواسم جالبه که چشاش شب سبز ه و روز ابی میشه و با پوشیدن هر لباس به همون شکل در میاد

۰

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 15:47  توسط مامان نازگل  | 

Balloonsسلام م م م.

 خیابونا جای سوزن انداختن نیست ادم کلافه میشه تو این فروشگاهها تا می خوای پول خریداتو بدی شونصد ساعت باید تو صف وایستی ولی رویهم رفته خیلی روزهای قبل از عیدو دوس دارمممهمه در تکاپو  هستن انگار خیلی دیر شده منم واسه اينکه از اين کاروان عقب نمونم ديروز نازگل و بردم خونه خالش خودمم راهي بازار شدم  با اينکه خيلي سريع و  باعجله کارامو انجام ميدادم اخر سر کلي راضي بودم از خريدام دیگه خیلی جیب مبارک و خجالت دادم واسه خودم کلي خريدجات کردم  هنوز در مورد سفره هفت سين هيچ تصميمي نگرفتم اصلا يکي به من بگه برو  اول خونه تکوني کن هفت سين پيش کشت هميشه دوس داشتم هفت سينو رو زمين بندازم احساس مي کنم سنتي تره ولي امسال اگه رو زمين بندازم بايد جنازه هفت سينمو جمع کنم  نازگل حسابي خوش ميگذره بهش با اين همه وسايل رنگي اونم دم دستش با اين وضعيت از خیر سنتی بودن گذشتم بايد روي ميز بچينم .

کم کم بايد فکر خونه تکوني عيد باشم حسابي کار دارم اصلا نمي دونم از کجا شروع کنم( مي دونم خيلي خيلي دير شده ولي چيکار کنم اصلا وقت نمي کنم) تازه با اين همه کار هفته اينده دوروزم وقت ارايشگاه گرفتم  مي خوام با اومدن سال جديد  خودمم از اين شکل يک نواخت در بيام البته اگه نازگل خانم اجازه بدن هفته اول  عيدو هستيم و از مسافرت خبري نيست چون همسر جان تعطيل نيستن وکار دارن منم خوشحال که خوب بهتر هفته اول ميريم عيد ديدني هفته دومم ميريم ديدن خونواده من يعني مسافرت.ولي وقتي فهميدم همه خونوادهه همسرم دارن ميرن سفر حسابي حالم گرفته شد اگه اينجور باشه بااين اوضاع روزاي اول عيد  بايد من و نازگل تنها تو خونه بمونيم و غاز بچرونيم

ب۱)همزمان با سال جدید فکر کردم بهتره وبلاگمم خونه تکونی کنم واسه همین قالبشو  عوض کردم خودم که خیلی خوشم میاد

ب۲) بعد از عيد اگه خدا بخواد دارم ميرم باشگاه احساس مي کنم دارم چاق ميشم  اينو روزي شونصد بار همسر جان گوشزد مي کنه ميدونم خيلي بدش مياد از اضافه وزن خودمم هيچ رابطه خوبي با چاقي ندارم دلمم خيلي تنگ شده واسه باشگاه

ب۳) اگه سایتی می شناسید که در مورد  معماری خونه هستش لطفا راهنماییم کنید(شکل  درب حیات..کابینت..اشپزخونه..سرویس بهداشتی..و دکوراسیون منزل..اطاق بچه.. اطاق خواب)

ب۴) نیلو جون بی صبرانه در انتظار خوندن نوشتهات هستیم هممون دلمون واست تنگ شده

ب۵) اگه سایت مدل لباس هم میشناسید لطفا معرفی کنید

 

 اینم چند تا عکس از پرنسس من

 حذف شد

 همتونو دوس دارم تا بعد به قول نازگل بابای

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 16:32  توسط مامان نازگل  | 

                                      سلام به همه دوستای گل ..

من و نازگل این روزها کمتر همو می بینیم و این منو خیلی ناراحت می کنه الهی بگردم بچم باباشو که خیلی کمتر از من می بینه مخصوصا الان که نزدیک عیده و حسابی سرشون شلوغه صبح که دو تامونم میریم سر کار نازگل خوابه  وقتی من از مدرسه میام بازم بچم چشاش خواب داره و شب که باباش میاد خونه دخترم تو خواب نازهNight با این وضعیت بعضی وقتها دوروز تمام بابایی دخملشو نمی بینه ...

چند روز پیش از  اون روزهای بی نهایت خسته کننده بود واسه من  از صبح تا شب کلاس داشتم  با اون خستگی اومدم خونه تازه نازگل خانم بازی می خواست(( بعضی وقتها همسرم میاد دنبالم  که با هم بریم خونه عینهو بچها تو اول شدن واسه بغل کردن نازگل سبقت می گیریم و البته برگ برنده دست بابایی هستش چون خود نازگل اینو می خواد)) اره داشتم میگفتم خلاصه شب نازگلو خوابوندم و مثلا خودمم خوابیدم همسر جان هم دباره رفت سره کار دیگه نفهمیدم کی اومد فقط نیمه شب دیدم یکی  میگه بابا بابا فک کردم خواب می بینم نگو نازگل خانم بیدار شده و رفته اطاق بابایی که در حین کار با کامپیوتر همونجا خوابشون برده و باباشو صدا می کنه همسرم میگه  منم فک کردم خواب می بینم  دیدم بغلش کرده اومده سمت تختش میگه وای دیدی اومده اینجا منو صدا می کنه حسابی حال کرده بود و خیلی خیلی خوشش اومده بود منم همچنین ولی تا صبح مگه خوابید هر نیم ساعت غلط میزد و گریه با اینکه در اطاقو بسته بودم ولی میرفت پشت در میشست اخه تو تختشم نمی خوابه روز بعد با چشای پف کرده و خمیازه کشون سر کار بودم

 

چنان بوسایی می فرسته که بیا و ببین مثل همین عکس با شدت تماممدادو میگیره دستش و خیلی خوشگل رو ورق خط می کشه در اولین فرصت اولین نقاشیشو میزارم با خودشم مثلا میخونهPainter الهی بگردمت مامی  حسابی به پرستارش عادت کرده و یک سره با صدای بلند صداش میزنه اونم که خودکشی می کنه واسه این وروجک صفحه کلیدمو داغون کرده بس که کوبیده روشComputer مثل از جنگ بر گشتها شده از صدای جاروبرقی به شدت می ترسهو من موندم اینهمه ریخت و پاش خانمو چطور جمع کنم وقتی صداش می کنم اونقدر قشنگ میگه بله که دیگه دیوونه میشم

 

نازگل دیگه شیر نمی خوره الان تقریبا دوهفته است  اطرافیان فک میکردن خودم خسته شدم ولی وقتی دیدن چه جیغ و دادی میکنه وگریه دیگه باورشون شد خودش شیر نمیخوره راستش ته دلم عذاب وجدان دارم دلم می گیره بااینکه من هیچ تقصیری ندارم ولی نمی دونم چرا خیلی ناراحتم

 

 هفته ای گذشت  سفر یک روزه به گرگان داشتیم همراه همسرم  خیلی خوش گذشت با اینکه خیلی وقتش کم بود ولی احساس می کنم واسم  لازم بود بعد دوسال  یک سفر بدون دلهره داشتم..خلاصه يک روز تمام از صبح زودتا شب دخملم پيش پرستارش بود شبم که اومديم خواب بود ولي ده دقيقه بعد بيدار شدخيلي دلم واسش تنگ شده بود. اگه خدا بخواد تابستون چند تا سفر میریم  بابای بنده میگن نازگل که شیر نمیخوره پس بیارش پیش ما شما هر جا خواستید برید اینو از ته دلش میگه می دونم چون عاشق نازگله  مخصوصا خانم یاد گرفته یک سره با ناز  میگه بابا جی(یعنی بابا جون) یا چپ و راست میگه دیی(دایی) داییشو صدا میکنه اونم تا ده بار دیگه تکرار نکنه حرفشو چیزی روکه میخواد نمیده بهش .

 ب۱) این بلاگرد چرا خرابه من نمی تونم پینگ کنم

 

ب۲)از اينکه مي بينم بيشتر مامان ديگه نمي نويسن دلم خيلي  مي گيرهمنصوره مامان بهار ديگه کم مونده بهار يک سالش بشه حيف که  ديگه نمي نويسه..ارکا که دخترش الان بزرگ شده ولي از دوران بارداريش اپ نکرده.هليا تبريک ميگم تولد ياسمين عزيزو هر چنداز يک ماهگيش ديگه ننوشتي ايده مامان رژيناي گل که دومين وبلاگي بود از مامانا مي خوندمش وهميشه واسم نوشتهاش جالب بود.پريسا مامان پرنيان دلم خيلي براتون تنگ شده.باران عزيز.فيشوي گلم که حتي ارشيو وبلاگشو از بين برده خيلي دلم واسه شما هم تنگ شده و .....

ب۳) وب لاگ چهار قلوهاحتما سر بزنید خسته نباشی ستاره گل  و به قول قدیمیها خدا قوتت بده

تا اپ بعدی بای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 14:10  توسط مامان نازگل  | 

 Smile of the Dayسلام به همگی و صبح به خیر  سحر خیز شدم و دارم می اپم

 

یک تشکر حسابی از همه دوستای گل بابت تبریک تولد وکامنتهای پر از محبتتون.خاله سونیای گل دخترم امیدوارم سال بعد تولد نازگل ببینمت همراه با اقای همسر.. خاله فرشته مهربون ممنون از لطف بی اندازت نسبت به نازگل..خاله نیلوی مهربون بازم ممنون ودوستای وبلاگی که تو وبلاگشون تبریک گفتن..ثمانه..شهرزاد..مریم پاییزی..فرشته مامان صحرای گل و...

 

 آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟

 

نمي دونم چرا بعضي از ما ادمها عادت کرديم فقط بجنگيم با خودمون اره با خودمون.اکثر مسائل روزمره رودوشمون سنگين مي بینیم نه اينکه خودمم اينجور نباشم اره  منم بعضي وقتها در بعضي موضوعات همين جورم.مثلا تومحيط کار خدا نکنه يک وظيفه خارج از محدوده کاری رو دوشمون بزارن هزار تا اه و ناله و داد و بي داد که چرا فلاني اين کاروانجام نده ؟؟؟ امروز با خودم فک میکردم خوب مگه چی میشه این کارو من انجام بده به جای کلی غر زدن و عصبی شدن فک کنم اینم جزو تفریحات روزانم هستش این از این میرسیم موضوع بعدی ....بعد از مهموني خوب چي ميشه مثبتهاي جشنو ببينيم .اي بابا چيکارداري فلاني چي پوشيده بود.چي  ميگفت..چه جور ارايش کرده بود..اصلا مگه حسودي که واسه همسرش خودشو لوس مي کرد اره بخدا اين اخري هم شده نقل بيشتر مجالس واسه تازه عروسهاي بيچاره  بس کنيد ديگه..یک لحطه فک کردی شما که اینقدر از بقیه بد میگید و ایرادهای مردم و می بینی بقیه در مورد شما چی فک میکنن.عینهو کبک سرشونو جا کردن زیر برفو فک میکنن اره دیگه مردم دور از جون شما نفهمن..ادمهای الاف و بیکار تو خیابون  محیط کار تو اقوام واشناها زیادن پس بهتره هیچ توجهی بهشون نکنیم و بزاریم به حال خودشون مثلا خوش باشن خدا شفاشون بده...

 

  نازگل من روز تولدش برای اولین بار سه قدم راه رفت نمی دونید چقدر هیجان زده شده بودم یک سره داد و جیغ و سوت..همسر جان که خونسرد فقط نگاهم می کرد البته برق خوشحالی رو تو چشاش می ذیذم.هیچ وقت فک نمی کردم اینقدر بچه دوست داشتنی باشه اونم واسه خونواده ما یعنی من و همسرم ..اقای همسر که هیچ علاقه ای به بچه نداشت  و لی الان یک لحظه تنها نمیزاره دخترشو از سر کار که میاد با هیجان و عشقولانه شدید پدر و دختر همو بغل می کنن.خودمم همینجورم نمی دونید از لحظه ای که تعطیل میشم تا میرسم خونه هزار بار قربون صدقش میرم تو دلم .مثل بقیه مامانها اخه اکثر مامانا همینجورن مگه نه دروغ میگم بگید دروغ میگی 

 

از وقتی خودم مادر شدم  اسم مادر و خود مادر خیلی بیشتر از قبل برام مقدس و عزیزن ..دیشب به همسرم می گفتم تور خدا هیچ وقت به مامانت بی احترامی نکنیاااااا.البته قبل از مادر شدنم می گفتم این حرفو ولی الان دیگه خیلی فرق می کنه فک میکنم کوچکترین بی احترامی که بهشون بشه  نتیجشو در اینده خودم می بینم

 

یک مادر مهربونو می شناسم که از وقتی پسرش ازدواج کرده بدون اجازه همسرش اب نمی خوره و حتی پسرش بخاطر همسرش خیلی بی احترامی میکنه به مادرش الانم که چند ماهه رابطه ای ندارن اونقدردلم می گیره وقتی می بینمش همش گریه می کنه حالش بد میشه کارش یک سره دکتره همسرش میگه روز و شب خوراکش شده گریه و ناله و چشم به در دوختن.این اخرا یک سره میگه نمی گذرم ازش بخدا تنم میلززه وقتی نفرین می کنه .میگه یک عمر زحمت کشیدم و بزرگ کردم و خون دل خوردم الان به غیر از احترام مگه چی می خوام ازش .(اینو واقعا میگه اخه منم جز اخوبی هیچی ندیدم ازش خیلی خانم خوبیه )واقعا راس میگن مگه بزرگا چی میخوان از ما غیر از یک محبت کوچیک و احترام؟؟؟

 

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود....


ب ۱)کاش باور کنیم که خودمونم یک روزی پیر می شیم  و ای کاش هیچ وقت اون دوران چشم براه فرزندمون نمونیم یا محتاج محبتش  یا خدای نکرده بی احترامی ببینیم چند وقت پیش خونه مامان اینا دیدم مادر بزرگم داره به نازگل میگه دخترم من و تو مثل هم هستیم تا ترو خشکمون نکنن نمی  تونیم کاری انجام بدیم زحمتمون رو دوش بقیه است تو رودوش مادرت منم رودوش بچهام تو این مورد برعکس همیم فک کنید تنهاداشت با نازگل حرف میزد الهی بگردمش کاش بدونن که چقدر واسه ما عزیزو دوس داشتنی هستن اونقدر دلم گرفت از این حرفش که تا الان همش به حرفش فک میکنم چرا اخه چرا باید اینجور باشه

 

 ب۲)این روزا همه جا صحبت از خونه تکونی عیده اخ که چه حال و هوایی به ادم دست میده روزی شونصد بار به همسرم یاد اوری میکنم ماهی قرمز دیدی بخری واسه نازگل پارسال که حتی نمی دونستم ساعت تحویل ساعت چنده امسال به امید خدا دیگه می خوام تلافی کنم  تازده دلم میخواد یک پول درشت وحسابی بردارم برم این روزای اخر سال بازار و حسابی خودم و خجالت زده کنم و لی این پول باید از اسمون بیاد خدا جون بفرست از این پولای حسابیالبته بعد از سلامتی

 
 
خوب دیگه خیلییییی حرف زدم ببخشید از این شاخه به اون شاخه شد  تا اپ بعدی
 
 
لطفا يکي منو پينگ کنه بلاگرد که بازبه ملکوت پيوسته

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:40  توسط مامان نازگل  | 

Lilypie 3rd Birthday Ticker *