وقتی خونوادم میان اینجا دوس دارن من هرروز از صبح که نازگل بیدار میشه برم خونشون(روزایی که تعطیلم و روزای دیگه بعد از مدرسه) تا اخر شب که وقت خوابشه فک کنم روشون نمیشه وگرنه کاملا از چشای مامانم میخونم دوس داره شبم بمونم پیششون
خونه مامان نمی دونید چقدر اتیش میسوزونه یا خرابکاری مخصوصا تلوزیون وکنترلش
چاره ای نیست باید برم .....
سعی می کنم به گریهاش اهمیتی ندم ولی وقتی مهمون باشه خانم سواستفاده میکنه
و بهونه میگیره البته به ندرت دوس داره بغلش کنم
منم به خاطر اینکه مهمونا اذیت نشن مجبورم به گریهای الکیش اهمیت بدم
وقتی تنهاییم یک خورده بهونه میگیره و گریه میکنه ولی وقتی میبینه اهمیتی بهش نمیدم میره سراغ اسباب بازیاش و تقریبا یک ساعت مشغول بازی میشه باز میاد یک نیم نگاهی به من میکنه و بک خورده حرف میزنه
دباره میره سراغ بازی خودش اونقدر قشنگ بازی میکنه که اصلا قابل گفتن نیست باورم نمیشه اینقدر زود یاد گرفته باشه حرکاته منو در حالیکه با تلفنش صحبت میکنه
مثلا غذاشو درس میکنه با قاشق و بشقابش ور میره
میزاره دهن عروسکش و پشت سر هم به ناشناخته ترین زبون دنیا حرف میزنه
با هم بازی میکنیم میگم نوبت شماست قایم بشی من پیدات کنم فورا میره پشت مبل قایم میشه بعدشم داد میزنه ایا(بیا)
وایی این نخ دندون کشیدنش منو کشته
یک سره هم دوس داره تاب سوارش کنم البته تابی که بنده بدم
کامپوتر من بیچاره چیزی براش نمونده صفحه کلیدو داغون کرده
وقتی میارمش پای کامپوتر از ذوقش نمیدونه چیکار کنه حسابی هول میشه![]()
پیوست ۱)
سال تحصیلی تموم شد خدا رو شکر همه چیز به خوبی و خوشی گذشت هر چند من امسال تابستونو باید نصفشو برم ولی خوب..انگار همین دیروز بود که دنبال یک پرستار خوب واسه نازگل کوچولوم می گشتم .
پیوست۲)
فاطیما جون تولد دختر گلتو تبریک میگم.و ممنونم بابت لطفت خانمی.
اینم چند تا عکس با حجاب از نازگل من در یک روز سر سبزبهاری..
بغل عمش با عینک کلاس میاد اصلا حاظر نیست از چشاش بر داریم![]()


تلفن به دست در حالیکه قدم میزنه (ادای منو در میاره) تند تند حرف میزنه و وسط حرفاش با مخاطبش دعوا هم میکنه وهر چند لحظه غش غش می خنده اخرشم میگه بابای
و نهایتا خسته که میشه بیچاره ها رو پرت می کنه گوشه اطاق
میندازه رو دوشش تند تند بشکن میزنه و به خودش میگه به به
روزای اخر مدرسه است ولی من همچنان باید سنگرو حفظ کنم به خاطر وجود چند تا ادم حسود و م ز خ ر ف که دورو برم ریختن تابستونمو از دست دادم
چندروز پپیش اردو داخل شهری با بچها داشتیم دیگه پشت دستم داغ کنم با بچهای دبیرستانی برم اردو از اول تا اخر همش دنبال اینها باید می دوودم
بادیدن نازگل همه خستگی روزانم از تنم بیرون میره پیش مامانی و باباییش حسابی خوش می گذره به خانم بابا جونش میبرش حیاط و اب بازی
البته اگه بنده ببینم اصلا نمیزارم ولی مگه گوش میکنن میگن بچه رو زندونی میکنی میارمش خونه تند تند شیرشو درس میکنم میدم بخوره بعدش تعویض لباساش و پنپرزو اماده کردن جای خوابش و خوابوندن نازگل دیگه خودم باید مثل بچها چهار دست و پا برم بخوابم
تابستونم زده جلو و هوای بهارو این روزا گرفته حسابی گرم شده نه به سرمای زمستون و نه به گرمایی که هنوز تابستون نیومده کولر اورد خونها.اینجا که خیلی خیلی گرمه فک کنم بخاطر همین مریضیا زیاد شده نازگل فقط یک تاب میپوشه ولی از خواب که بیدار میشه بالشتش خیس عرقه انگار بچم از حموم اومده مجبور میشم کل لباساشو عوض کنم ولی خودمونیم دلم بد جوری تنگ شده بود واسه این هوا و پوشوندن لباسای لختی به دخملم
شما هم دعا کنید درس بشه
نمایشگاه کتابم که شروع شد ومن بازم امسال نتونستم شرکت کنم خیلییییییییییی دوس داشتم برم نمایشگاه ولی نشد
)ساعت ۳ بعدظهر پرستار دخترم زنگ زد به من نمی دونید با چه حالی خودمو رسوندم خونه مدت یک ساعت ۴ بار بالا اورده بود بعد از اونم هر چی می خورد بالا میاورد .شبش شیر دادم بهش با اینکه شیر تاریخ همون روز بود روز بعد اومدم فرنیشو درس کنم دیدم برید وایییییی همش استرس داشتم ولی خودمو دلداری میدادم که اگه توری بخواد بشه همون دیشب میشد متاسفانه مسمومیت بیست و چهار ساعت تا چهل و هشت ساعت بعد خودشو نشون میده که همینجورم شد .بردمش دکتر امپول داد بعد از امپول دخترم فورا خوابید توهمین مدت هر چی نذرو نیاز بود کردم .هیچ وقت این همه نذر نکرده بودم.خیلی نگران بودم همش یاد خواهر زادم میفتادم که همسن نازگل بود و سر مسمومیت یک هفته بستر ی شد یاد اوریش تنمو میلرزوند از خواب که بیدار شد با ترس و لرز کم کم بهش غذای سبک دادم و خدا روشکر دیگه بالا نیاورد .ولی اونشب تا صبح نمیتونست بخوابه منم بیدار بودم روز بعدشم مرخصی گرفتم نمی دونم این چند وقت چرا اینقدر بلا میاد سر دخترم
دبگه کاملا بزرگ شدنشو احساس می کنم شدیدا رو من حساسه چند روز پیش با پرستارش بلند صحبت می کردم و می خندیدیم یک دفعه دیدم نازگل که تا چند لحظه پیش سرگرم باز ی بود با عصبانیت و بغض سریع خودشو رسوند بغل من و تند تند دستاشو سمت پرستارش تکون میداد میگفت بد بد.مامانی دق..بعدشم شروع کرد به گریه جالبه تند تند بوسم می کرد وسرمو ناز میکرد نمی تونم بگم چه احساسی داشتم اصلا قابل گفتن نیست. 
کلاه و کفشاشو بر میداره میره دم در رو به من میگه بابای مامانی.ددری بویم (گردش برم) دیگه روسری و هرچی مال منم هست بر میداره میگه ددری مامانی.کم کم داره به عروسک علاقمند میشه غیر از عروسکهایی که اواز می خونن و کلا اسباب بازیهای صدادار تا صداشونو می شنوه بغض میکنه میزنه زیر گریه
رژ لبو بر میداره مثلا خودشو ارایش می کنه بعدشم میگه به به
هرکی دست بده بهش محکم میزنه رو دستش یعنی اینکه بزن قدش
عشق تلفن داره درحین صحبت کردن مثل ادم بزرگا می خنده تعجب میکنه و تند تندحرف میزنه
عشق نوشتن و نقاشی کشیدنم داره



