تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دفترچه خاطراتم

دفترچه خاطراتم

اینجا از همه چیز می نویسم هر چی که لازمه گفته بشه!!

 وقتی خونوادم میان اینجا دوس دارن من هرروز از صبح که نازگل بیدار میشه برم خونشون(روزایی که تعطیلم و روزای دیگه بعد از مدرسه) تا اخر شب که وقت خوابشه  فک کنم روشون نمیشه وگرنه کاملا از چشای مامانم میخونم دوس داره شبم بمونم پیششون  از اونورم وقتی خونوادم نیستن اکثر روزا میرم خونه مادر بزرگم که تنهاست (من اونجا رو خیلی دوس دارم هفت سال با مادر بزرگم زندگی کردم خونوادم اینجا نبودن چون پاره وقت تدریس می کردم پیش مادر بزرگم بودم و همچنین دو سال اخر دبیرستان وقت کنکور اونجا ساکت ترین محل دنیا بود واسه من به خاطر همین عادت کرده بودم به این محل معنوی که همیشه  صدای اذان و صوت قران میومد ازش ارامش خاصی داشت برام).خلاصه میرم خونه مامانم دو ساعت بعد مادر بزرگم زنگ میزنه میگه دیگه نمیای اینجا سرت شلوغ شده میگم میام فردا میام خونه شما .بعد از ظهر میشه مامان همسرم تماس میگیره میگه نازگل و نمیاری Pixel image Imagesعمهاش منتظرشن دلمون واسش تنگ شده ای خدا چه گیری کردمMad Images هزار تا اما و چرا میارم و در اخر قول میدم نهار اخر هفته رو برم پیششون.نازگلم که اونقدر خوشحال و خندونه خونه مامان نمی دونید چقدر اتیش میسوزونه یا خرابکاری مخصوصا تلوزیون وکنترلشButtons Images من اصلا حق ندارم باهاش دعوا کنم  و بگم دست نزن چون بابام به شدت مانع میشه میگم پدر من خوب شما خوشتون میاد از شلوغیای این فردا من هر جا برم مهمونی همین کارها رو میکنه اصلا اهمیت نمیدن Sad Imagesتقریبا ساعتای ۹.۵ شب میایم خونه سریع شیر نازگل و میدم و پنپرزشو عوض میکنم  لباس خواب می پوشونم و می خوابونمش خودمم تا یک ساعت  با فکر کوله باری از کار که رودوشم ریخته و هرروز به امید اینکه روز بعد انجامشون میدم به خواب میرمSleepy Yellow Smiley Face Images هنوز ساعت هفت و نیم صبح نشده تلفن زنگ میزنه بابا پشت خطه میگه من منتظرم سریع نازگلو اماده کن بیار نون تازه خریدم صبحونه با ما بخور به  داماد جانم زنگ بزن بگو بیاد اینجا ( با شوخی و خنده) (البته همسر جانم از خداشه بد نمیگزره بهش)نهار منتظریم اگه نمی تونی نازگل و بیاریش خودم میام دنبالتون باور کنید همه اینها رو پشت سر هم میگه  تا میام حرفی بزنم فقط صدای بوق تلفنو میشنوم  میدونه اگه من بخوام چیزی بگم  همش بهونه نرفتنه حالا باید فک کنم به مادر بزرگم چی بگم تا کی وسایل نازگل و بزارم..کی امادش کنم هنوز دارم فک میکنم ونازگلم بیدار شده نیم ساعت بعد صدای زنگ خونه میادچاره ای نیست باید برم .....

 سعی می کنم به گریهاش اهمیتی ندم ولی وقتی مهمون باشه خانم سواستفاده میکنه و بهونه میگیره البته به ندرت دوس داره بغلش کنم منم به خاطر اینکه مهمونا اذیت نشن مجبورم به گریهای الکیش اهمیت بدموقتی تنهاییم یک خورده بهونه میگیره و گریه میکنه ولی وقتی میبینه اهمیتی بهش نمیدم میره سراغ اسباب بازیاش و تقریبا یک ساعت مشغول بازی میشه باز میاد یک نیم نگاهی به من میکنه و بک خورده حرف میزنه دباره میره سراغ بازی خودش اونقدر قشنگ بازی میکنه که اصلا قابل گفتن نیست باورم نمیشه اینقدر زود یاد گرفته باشه حرکاته منو  در حالیکه با تلفنش صحبت میکنه مثلا غذاشو درس میکنه  با قاشق و بشقابش ور میره میزاره دهن عروسکش و پشت سر هم به ناشناخته ترین زبون دنیا حرف میزنه با هم بازی میکنیم میگم نوبت شماست قایم بشی من پیدات کنم فورا میره پشت مبل قایم میشه بعدشم داد میزنه ایا(بیا) وایی این نخ دندون کشیدنش منو کشته یک سره هم دوس داره تاب  سوارش کنم البته تابی که بنده بدم  کامپوتر من بیچاره چیزی براش نمونده صفحه کلیدو داغون کرده وقتی میارمش پای کامپوتر از ذوقش نمیدونه چیکار کنه حسابی هول میشه

 پیوست ۱)سال تحصیلی تموم شد خدا رو شکر همه چیز به خوبی و خوشی گذشت  هر چند من امسال تابستونو باید نصفشو برم ولی خوب..انگار همین دیروز بود که دنبال یک پرستار خوب واسه نازگل کوچولوم می گشتم .

پیوست۲)فاطیما جون تولد دختر گلتو تبریک میگم.و ممنونم بابت لطفت خانمی.

 اینم چند تا عکس با حجاب از نازگل من در یک روز  سر سبزبهاری..

بغل عمش با عینک کلاس میاد اصلا حاظر نیست از چشاش بر داریم

 حذف شد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:19  توسط مامان نازگل  | 

Show in www.khorzou.blogfa.com Show in www.khorzou.blogfa.com Show in www.khorzou.blogfa.com Show in www.khorzou.blogfa.com  Show in www.khorzou.blogfa.com

تلفن به دست در حالیکه قدم میزنه (ادای منو  در میاره) تند تند حرف میزنه و وسط حرفاش با مخاطبش دعوا هم میکنه وهر چند لحظه  غش غش می خنده  اخرشم میگه بابایو مثلا تلفنو قطع میکنه تمام این حرکاتشو زیر نظر دارم در حالیکه به زور تا این لحظه خودمو نگه داشتم  اونقدر  بامزه میشه این مواقع میخوام بخورمش میاد دم در اشپز خونه و داد میزنه سیر(شیر) نان(نون) ما(موز)به به بده(غذا میخواد)دیب بده(سیب بده).. قاب عکس عروسیمونو بر میداره و شونصد بار  میبوسه و ناز میکنه بعدشم میگه (بابا مه منه)( مامانی منه). و دباره ناز میکنه(ناااااااا ناااااا)میره سراغ عروسکاش که این روزا یک خورده علاقه مند شده بهشون و دیگه خشونت به کار نمیبره  بغلشون میکنه رو پاش میزاره لالایی میخونه(یایا یایا) اگه نخوابن رو دستش تکونشون میده  در حالیکه شیشه شیر عروسکشو میده دهنش میگه (پیش پیش پیش)و نهایتا خسته که میشه بیچاره ها رو پرت می کنه گوشه اطاقتا صدای اذانو میشنوه  دستاشو رو با اسمون میبره و زیر لب تند تند زمزمه میکنه یعنی دارم دعا میکنم بعدشم دو تا دستشو میکشه رو صورتش میگه انیم(امین)(کاری که مادربزرگم با شنیدن صدای اذان انجام میده)گل سرای منو بر میداره و تند تند به موهاش میزنه و درحالیکه شدیدا احساس زیبایی میکنه با غرور راه میره اگه یک شال یا روسری هم دم دستش باشه دیگه کیفش کوکه میندازه رو دوشش  تند تند بشکن میزنه و به خودش میگه به به Hippieعاشق پیاده رویه  باباش میگه نازگلی ماداریم میریم خونمون مثلا خانم بیاد تو ماشین پشتشو میکنه و تند تند واسمون دست تکون میده یعنی بای بای برید.بهش میگم یک ..دو.. فورا میگه سه پج(پنج)چار(چهار)بر عکس مامانش ریاضی بچم خوبه  فک کنم دانشمند بشه حالا تو چه چیزی خدا داندکتاباشو ورق میزنه و اسم میوه و اشیائی رو که میشناسه با هیجان تکرار میکنه ..

روزای اخر مدرسه است ولی من همچنان باید سنگرو حفظ کنم به خاطر وجود چند تا ادم حسود و م ز خ ر ف که دورو برم ریختن تابستونمو  از دست دادم  واقعا خدا صبر بده به خانمایی که کار اداری دارن از صبح تا بعد از ظهر میرن اداره وای من اصلا یک لحظه هم حاظر نیستم جاشون باشم خیلی سخته چه صبری دارید شما خدا رو هزار مرتبه شکر پرستار دخترم هستش واقعا ادم خوبیه گوش شیطون کر وقتی کنار نازگله من خیلی احساس ارامش میکنم و خیالم از هر جهت راحته جالبه  نازگل بهش میگه مامانی و اصلا راضی نیست به اسم دیگه ای صداش کنه خیلی خیلی همو دوس دارنبازم خدا رو شکرررررر

پیوست ۱)ندا جون تولد پسر گلت روبین عزیز و تبریک میگم

هر وقت دعا کردید منو فراموش نکنید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 6:33  توسط مامان نازگل  | 

چندروز پپیش اردو داخل شهری با بچها داشتیم دیگه پشت دستم داغ کنم با بچهای دبیرستانی برم اردو  از اول تا اخر همش دنبال اینها باید می دوودم ۳۰۰ تا دانش اموز کم نبود هر چند گروه بندی شده بودن و هر کدوم سر پرست جدا داشتن .چشمتون روز بد نبینه  هنوز نیم ساعت نگذشته تلفن همراها در اومد از کیفاشون و بعد از ۱ ساعت کم کم سر و کله بوی فرندا پیدا شد که خیلی راحت قدم میزدن همشونم مثلا تیپ زده بودن که دل از دخترا ببرن  اینا رو هم نگو اصلا شناخته نمیشدن من کنار دانش اموزم بودم و جالبه صداش میکردم  ببینم کجاست دیدم میگه خانم من کنارتونم باور کنید قیافشو که دیدم جا خوردم بابا اینا خودشون یک پارچه گریمورن Hippie گفتم چرا شما ها این شکلی شدید؟خلاصه  ۵۷۵۷۶ بار از خدا خواستیم  بعد از ظهر زودتر برسه و برگردیم اخه تا عصر بر تعداد پسرها  افزوده میشد شونصد بارم با فاطیما رفتیم دور تا دور کوه و کمر و تپه و فضای سبزو گشتیم که ببینیم بچها  یک وقتی اونجا نرفته باشن که رفته بودن  یک چیز جالبتر  یک ماشین که حامل چند انسان مذکر بود تا ما رو دید واسه چند تا از بچها بوق زد که یعنی فرار کنید دبیراتون اومدن به این میگن همکاری عالی خلاصه بماند که بعضی از دبیرا هم بیشتر از دانش اموزا خوش گذشت بهشون چون هیچ کاری انجام نمیدادن  حرص و جوشش و ما میخوردیم و البته بعدش به قول همکارم می گفتیم به ج ه ن م راستی فاطیما جون  واسه نهار دلمه درست کرده بود که خیلی خوشمزه بود دستت درد نکنه  وقت برگشتنم ۱۱۰ اونجا بود که البته مدیر جان چند بار تماس گرفته بود  گشت بیاد اونجا و بماند که اخر سرم  چند تا از همین پسرا  که اب ریخته بودن رو دخترا  با کتک راهی پاسگاه شدن خونه که رسیدم مثل جنازه افتادم  ولی کلی ذوق کردم دیدم نازگل خوابیده و البته این خوشحالی پایدار نبود  تا سرمو گذاشتم رو بالشت با صدای گریش بلند شدمهمسرم که دید خسته ام گفت امادش کن من میبرم بیرون تو استراحت کن منم از خدا خواسته سریع عصرانشو دادم و با باباییش فرستادم خونه مامانم اینم ماجرای اردو امان از دخترای امروزی (اینترنت و بلوتوث)

 پیوست۱)من نمی دونستم باقلا  ضرر داره واسه بچهای زیر دو سال خدا رو هزار بار شکر  قبل از خریدن از بارار فهمیدم و به نازگل ندادم خدایا شکرتاخه یکی از همکارام  میگفت فامیلشون که یک بچه  یک سال و نیمه داره  مامانش بهش برنج و گوشت باقلا رو داده  بچه  یک شبانه روز اسهال و استفراغ روز بعدشم کلیه و کبدش از کار افتاده و در نهایت فوت کرده خیلی ناراحت شدم  خیلی  واقعا خدا صبر بده به مامان و باباش چرا ما بزرگترا اینقدر  باید بی ملاحظه باشیم اون روز  اعصابم حسابی به هم ریخته بود..

پیوست ۲)   بهار کردن دلها چه کار دشواریست و عمر شوق چه کوتاست بین ادمها ... حسشو ندارم  در اینمورد چیزی بگم ولی امروز صدای خورد شدن غرور یکی از همکارامو شنیدم  صداش شکستن دلشو اونم  واسه گفتن حرف حق نا خود اگاه یاد این جمله افتادم (در پی كسي باش كه قلب بزرگي داشته باشد تا براي جا گرفتن در قلبش ، مجبور نشوي خودت را كوچك كني) نمی دونم چرا بعضیا فک میکنن  صداشونو بلند کنن یعنی جبروت دارن و شجاعن کاش مدیر محترم ما بدونه که با خورد کردن بی جای شخصیت همکارش این خودش بود که از چشم بقیه افتادکاش که بدونه ولی!؟

پیوست ۳) اینروزا باز هوای رفتن به سرم زده نمی دونم کجا ولی دوس دارم برم  از دورویی ریا و دروغ و.. همه اینها خسته ام سرم درد میکنه! می دونم فقط باید برم یک جای دور  هیچکی رو نبینم اصلا دلم میخواد از زمین فرار کنم برم کرات دیگه راستی اونجا هم خبری از این چیزها هست؟

پیوست ۴) سر سجاده نماز هر وقت دلتون  تکون خورد همه رو دعا کنید من و  هم دعا کنید نمیدونید ارامش و کجا میفروشن؟ اگه رو کره زمین باشه حتما ادما قیمت بالایی روش گذاشتن که قابل خریدن نیست! (دل خوش سیری چند!!)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:16  توسط مامان نازگل  | 

این هفته تا اخر هفته اینده هرروز بعد از ظهر  تا شب کلاس دارمReading a Book مامانم اومده یک خورده خیالم بابت نازگلی راحت شده ولی خودم مثل جنازه میفتم دیگه صبح مدرسه بعد از ظهرم کلاس سرکلاس همه حواسم سمت نازگله دیگه  اخراشم چشمم به تلفن همراه کی همسرم مسیج میزنه که بیام پایین  مثل جت میپرم بیرون میریم خونه مامانم  دنبال دخملم بادیدن نازگل همه خستگی روزانم از تنم  بیرون میره پیش مامانی و باباییش حسابی خوش می گذره به خانم بابا جونش میبرش حیاط و اب بازیالبته اگه بنده ببینم  اصلا نمیزارم ولی مگه گوش میکنن میگن بچه رو زندونی میکنی  میارمش خونه  تند تند شیرشو درس میکنم میدم بخوره  بعدش تعویض لباساش و پنپرزو اماده کردن جای خوابش و خوابوندن نازگل دیگه خودم باید مثل بچها چهار دست و پا برم بخوابم شاید کمتر بتونم بیام وبلاگاتون سر بزنم ولی امیدوارم ایندفعه که اومدم همه نی نی هایی که مریض بودن خوب خوب شده باشن  دلم میگیره میبینم  بچها مریضنRolling Eyes

نازگل بهتره خدا رو شکبچم خیلی ضعیف شده  بهونه گیر و حساس شده گردنمو محکم میگیره و میگه مامانی بییم(مامانی بریم) احساس دلتنگی عجیبی داره چقدر دیدن ناراحتی بچها  زجر اوره خدایای چی میشد من جای دخترم مریض میشدم

تابستونم زده جلو و هوای بهارو این روزا گرفته حسابی گرم شده نه به سرمای زمستون و نه به گرمایی که هنوز تابستون نیومده کولر اورد خونها.اینجا که خیلی خیلی گرمه فک کنم بخاطر همین مریضیا زیاد شده نازگل فقط یک تاب میپوشه ولی از خواب که بیدار میشه بالشتش خیس عرقه انگار بچم از حموم اومده مجبور میشم کل لباساشو عوض کنم ولی خودمونیم دلم بد جوری  تنگ شده بود واسه این هوا و پوشوندن لباسای لختی به دخملم حالا هر وقت عکس گرفتم میزارم براتون یک خورده حالش بهتر بشه.

الان که دارم تایپ میکنم Computer با باباش رفته قدم زدن عاشق پیلوت مجتمع است یک ربع قبل از اومدن باباش دم در خونه وای میسته تا باباش بیاد بیچاره همسایها بلند بلندم باباشو صدا میزنه مجبورم یک سره بهش تذکر بدم یا در صورت سر و صدای زیاد بیارمش تو و درو ببندم که با  اعتراض شدید خانم رو برو میشم و بعد چند لحظه  تسلیم خلاصه در ورودی همش در حال باز و بسته شدنه تا باباش تشریف بیارن و خانم  عقب نمونه از استقبال باباشون بعدشم که  دو تاشون  ده دقیقه ای میرن پیلوت هوا خوری  دیگه اومدن خونه هم مکافاتی داریم از دم در جیغ میزنه که برگردیم

پیوست ۱)ممنون از همه شما دوستایی که از طریق ایمیل  و مسیج و تلفن و کامنت جویای حال نازگل بودید لیلی جون مامان یونای گل مرسی بابت محبتت خانمی 

پیوست ۲)اینروزا درگیر کاری هستیم که خیلی خیلی دوس دارم به نحو احسن انجام بشه  شما هم دعا کنید درس بشه

پیوست۳) نمایشگاه کتابم که شروع شد ومن بازم امسال نتونستم شرکت کنم خیلییییییییییی دوس داشتم برم نمایشگاه  ولی نشد

پیوست ۴)این http://khatratam.blogfa.com/وبلاگم یک سر بزنید فاطمه جون خوش اومدی به دنیای مجازی البته با کمک مامانیت

اینم دخمل با حجاب منArabic Veil

 حذف شد

  تا بعد بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:7  توسط مامان نازگل  | 

Rolling Eyesنازگل من مسموم شده بوددوروز قبلشم سرماخورده بود(هوای اینجا یا گرم میشه یا  میبینی بارون شدید و هوا ابری معلومه مریض میشه دیگه )ساعت ۳  بعدظهر پرستار دخترم زنگ زد به من نمی دونید با چه حالی خودمو رسوندم خونه مدت یک ساعت ۴ بار بالا اورده بود بعد از اونم هر چی می خورد بالا میاورد .شبش شیر دادم بهش با اینکه شیر تاریخ همون روز بود  روز بعد اومدم فرنیشو درس کنم دیدم برید وایییییی  همش استرس داشتم  ولی خودمو  دلداری میدادم که اگه توری بخواد بشه همون دیشب میشد متاسفانه مسمومیت  بیست و چهار ساعت تا چهل و هشت ساعت بعد خودشو نشون میده که همینجورم شد .بردمش دکتر امپول داد بعد از امپول دخترم فورا خوابید توهمین مدت هر چی نذرو نیاز بود کردم .هیچ وقت این همه نذر نکرده بودم.خیلی نگران بودم  همش یاد خواهر زادم میفتادم که همسن نازگل بود و سر مسمومیت یک هفته بستر ی شد یاد اوریش تنمو میلرزوند از خواب که بیدار شد با ترس و لرز کم کم بهش غذای سبک دادم و خدا روشکر دیگه بالا نیاورد .ولی اونشب تا صبح نمیتونست بخوابه منم بیدار بودم روز بعدشم مرخصی گرفتم نمی دونم این  چند وقت چرا اینقدر  بلا میاد سر دخترم حسابی ضعیف شده  زیر پاشم خیلی میره طوری که لباساش و هر بار باید عوض کنم خدا کنه زودتر خوب بشه خیلی نگرانشم  با همه اینها خدایا شکرت

دبگه کاملا بزرگ شدنشو احساس می کنم شدیدا رو من حساسه چند روز پیش با پرستارش بلند صحبت می کردم و می خندیدیم یک دفعه دیدم نازگل که تا چند لحظه پیش سرگرم باز ی بود با عصبانیت و بغض  سریع خودشو رسوند بغل من و تند تند دستاشو  سمت پرستارش تکون میداد میگفت بد بد.مامانی دق..بعدشم شروع کرد به گریه جالبه تند تند بوسم می کرد وسرمو ناز میکرد نمی تونم بگم چه احساسی داشتم اصلا قابل گفتن نیست.

عاشق حموم و آب بازیه هرکی میره حموم پشت در وای میسته و یک سره به در میزنه میگه بشو بشو. صدای اب و در میاره میگه پیشت پیشت بعدشم تند تند سرشو مثلا می شوره

 روزی ده بار این کابینت  ظرفهای دم دستی من بیچاره رو بهم میریزه و جمع میکنم   اونقدر قشنگ ادای منو در میاره مثلا اشپزی میکنه تازه هر یک قاشقی که دهن خودش میزاره باید یکی هم دهن من بزاره به به میکنه که من بخورم خلاصه بچم یک پا اشپزه کلاه و کفشاشو بر میداره میره دم در رو به من میگه بابای مامانی.ددری بویم (گردش برم) دیگه روسری و هرچی مال منم هست بر میداره میگه ددری مامانی.کم کم داره به عروسک علاقمند میشه غیر از عروسکهایی که اواز می خونن و کلا اسباب بازیهای صدادار تا صداشونو می شنوه بغض میکنه میزنه زیر گریهWeepyعروسکاشو رو پاش میزاره و لالا میگه هر چند وقتم که خسته میشه رودستش تکونشون میده میگه پیش پیش.کافیه لوازم آرایش ببینه رژ لبو بر میداره مثلا خودشو ارایش می کنه بعدشم میگه به بهحرف زدنشم  خیلی جالبه کار بدی که انجام میده خیلی با مزه پشت دستش میزنه و میگه وای ی ی نوچ نوچ نوچاین هیس گفتنشم منو کشته هر چی چراغ میبینه اشاره میکنه بهش و میگه چچاغ انا(این چراغه)ساعتم که میبینه دیگه  ول کنن نیست همش میگه تیک تاک تیک تاکمیگم بریم پیش کی؟میگه پش نومنا(پیش منا) اینجور مواقع من از شدت هیجان در حال پرواز کردنمهرکی دست بده بهش محکم میزنه رو دستش یعنی اینکه بزن قدش عشق تلفن داره درحین صحبت کردن مثل ادم بزرگا می خنده تعجب میکنه و تند تندحرف میزنه  عشق نوشتن و نقاشی کشیدنم داره

پیوست ۱) این سایت خیلی واسه من مفید بود پایگاه اطلاع رسانی پزشکان ایران وقت کردید یک سر بزنید   http://www.irteb.com/bimariha/index.htm

پیوست ۲) صوفی عزیزم تولد دختر گلت و  پیشا پیش تبریک میگم

 تا اپ بعدی خدا نگهدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:38  توسط مامان نازگل  | 

Lilypie 3rd Birthday Ticker *