اول از همه یک تشکر حسابی از همه دوستای گلی که از طریق کامنت .ایمیل.اس مس تلفن. تولدمو تبریک گفتن .دست گل همتون درد نکنه خیلی خوشحالم کردید.
اما از تولد بگم روزش که مدرسه بودم بعد از ظهرم همسرم نبود خودم رفتم کیک خریدم و شمع و شیرینی اومدم خونه با نازگلی عکس گرفتیم
و دوتایی زدیم رقصیدیم البته یک ساعت اول مهمونیمون خاله نازگلی همراهیمون کرد
بعدش رفت عروسی ((اخی چقدر دلم واسه خودم سوخت
)) خلاصه فشفشه گذاشتم رو کیک و نازگل حسابی ماتش برده بوداین چیه ولی خدا رو شکر روز خیلی خوبی بود
هدیه اول شدن وبلاگ در استانم فک میکنید چی بود؟یک کیف سامسونت که همون روز گرفتم با دوتا تشویقی طفلک اموزش پرورش چقدر وضع مالیش خرابه
یادم باشه یکم از حقوقمو ببخشم بهشون![]()
نازگل و بردم واسه واکسن ۱۸ ماهگیش دیگه رفت تا پیش دبستانی که واکسن بزنم.دلم کباب شد دو تا زدن یکی از پاش یکی از دستش چند قطره تو دهنش از اونجا که اومدیم هر کار کردم بیشتر از ۵ دقیقه نزاشت کمپرس کنم از اون بدتر که خوابشم میومد و نخوابید همینجور میدوید اینور اونور با پای باد کرده.
دختر نازم تولد ۱۸ ماهگیت مبارک عروسک من..
پارسال مثل امروز این وبلاگ و درست کردم هرچند چهار ساله مینویسم ولی اینو پارسال درست کردم وبلاگ خوبم دفترچه خاطراتم تولدت مبارک..کیک تولد وبلاگ چون دوستای وبلاگی زیادن چند طبقه انتخاب کردم نوش جون![]()
بازم ۶سال پیش مثل امروز روز عروسیمون بود اخی چه زود گذشت...
با هزار مکافات عکس کیک تولد خودم و ۱۸ ماهگی نازگل و گذاشتم رم دوربین شکسته و اصلا تو کامیوتر نشون نمیده این همسری بنده شونصد بار به من گفت اخرش این رمو میشکنی بس که محکم میکوبی تو دوربین و (یو اس بی) ولی کو گوش شنوا حالا خودمو بکشم رم نمیگیره
منم که یک قرون ندارم به این چیزا پول بدم
دوران زجر اوری را میگذرانم![]()
خلاصه دیگه نگید عکس بزار تا ببینیم کی این دوران تنبیه تمام میشود![]()
عکسای تولد ۱۸ ماهگی نازگل تو رم هستش و رمم شکسته هر وقت موفق شدم بریزم تو کامپیوتر حتما میزارم ...
این پست همین جا ادامه دارد...............
بعد نوشت) یک خورده نگران انجام کاری هستم دعام کنید..
بعد نوشت)بالاخره موفق شدم بریزمشون تو کامیوتر عکسارو اینم دو تا عکس از تولد ۱۸ ماهگی


نه این که عروسی بد باشه اتفاقا خیلی عالی و خوبم بود اخر شبم که یک باغ خیلی مخفی و خوشگل و اجاره کرده بودن تا ۶ صبح فقط واسه رقص ..ولی من بعد شام برگشتم خونه!! عروسی قبلی رو اصلا دوس نداشتم برم خدا رو شکرر فتم چون خیلی خوش گذشت خیلی.......
کورشه که من و ندید
بعدشم با اجازتون کلی پیشونی مبارک جلو اومد و سردردام شروع شد البته ظهر بدتر شدم ..حالا فک کنید بعد از ظهرم می خواستم برم پاتخت با این چشای باد کرده(ورم چشام تا حدودی برگشته بود که خدا رو شکر بهتر شده) پیشونی باد کرده و اعصاب داغوووووووون..بعد از ظهرم که بارون گرفت چه بارونی خونمون شد رودخونه
اگه ادامه پیدا میکرد به دریا میپیوستیم
نازگلم با خواهرم حال میکرد اومدم خوابونده بودش.. 
اصلا حوصلشو ندارم خدا کنه امسال سه روز در هفته جور بشه برام حتی یک روز اضافه حاظر نیستم برم اصلاااااااااا حوصله ندارم باز تابستون شد و این شیطونه وسوسه میکنه قید کارو بزن ای بابا
اولش که همسرم گفت گفتم اصلا اسمشم نیار من با بچه کوچیک نمیام اونم تو ماه مرداد و هوای گرم از همه جا شمال که میدونم این روزا حسابی پشها دارن خوش میگذرونن و گرما هم که بیداد میکنه
ولی مثل اینکه باید بریم
خیلی دلهره سفر و دارم میترسم نازگل اذیت بشه شماهایی که با بچه همسن و سال نازگل رفتید سفر چطور بوده راهنماییم کنید لطفا مخصوصا شمال میدونم هوا حسابی شرجی و گرمه همیشه میگفتم تا نازگل ۵ سالش نشه سفر نمیبرم با خودمون ولی مثل این که خدا با نازگلی بود
حسابی حرکات موزون از خودمون در وکردیم
اصلا صداش در نمیومد هر چند وقتم یک حرفی میزد هر چند دخملم کم حرف شده بود از اونجا دیگه نازگل و دادم به خالش رفتن خونه من و نیلو رفتیم زیست خاور و چند جای دیگه بعد شام که بازم میگم اصلا اون چیزی که خودم برنامه ریزی کرده بودم نبود(جاش) نیلو رو رسوندم هتلشون ساعت ۱۰.۵ شب خونه بودم روز بعدم همسرم قرار بود بیاد دنبالمون که بد قول تشریف داشتن
خیابون راهنمایی دو تا مانتوی خوشمل و چند تا روسری و یک جفت صندل نقره ای پاشنه ده سانتی و.... خلاصه از سر تا پا خریدم واسه خودم
اخه به خاطر اورژانس با اون ترافیک سنگین جاده همه ماشینا میزدن کنار ما هم قفل اورژانس شده بودیم و از سایه سر اونا رد میشدیم از بقیه ماشینا
تازه همسری واسه این که کم نیاره با موبایلم صحبت میکرد می دونم خیلی خلاف بود و اصلا کارش خوب نبود
تا به مقصد رسیدیدم همش صلوات می فرستادم 

