تبليغاتX
دفترچه خاطراتم

دفترچه خاطراتم

اینجا از همه چیز می نویسم هر چی که لازمه گفته بشه!!

من29 ساله و نازگل 18 ماهه .. سالگرد وبلاگ..واکسن 18 ماهگی..

  سلاممممممممممممم. کلی تولد داریم..تولد خودم..۱۸ ماهگی نازگل..تولد وبلاگم..نیمه شعبان که یمک روز قبلش بود. خلاصه مهمونیه  اینم یک عالمه کیک

اول از همه یک تشکر حسابی از همه دوستای گلی که  از طریق کامنت .ایمیل.اس مس تلفن. تولدمو تبریک گفتن .دست گل همتون درد نکنه خیلی خوشحالم کردید.

اما از تولد بگم روزش که مدرسه بودم بعد از ظهرم همسرم نبود  خودم رفتم کیک خریدم و شمع و شیرینی اومدم خونه با نازگلی عکس گرفتیم Camera 3 و دوتایی زدیم رقصیدیم البته یک ساعت اول مهمونیمون  خاله نازگلی همراهیمون کرد بعدش رفت عروسی ((اخی چقدر دلم واسه خودم سوختThe Thinker)) خلاصه  فشفشه  گذاشتم رو کیک و نازگل حسابی ماتش برده بوداین چیه ولی خدا رو شکر روز خیلی خوبی بود  هدیه اول شدن وبلاگ در استانم فک میکنید چی بود؟یک کیف سامسونت که همون روز گرفتم با دوتا تشویقی  طفلک اموزش پرورش چقدر وضع مالیش خرابه یادم باشه یکم از حقوقمو ببخشم بهشون

 نازگل و بردم واسه واکسن ۱۸ ماهگیش دیگه رفت تا پیش دبستانی که واکسن بزنم.دلم کباب شد  دو تا زدن یکی از پاش یکی از دستش چند قطره تو دهنش از اونجا که اومدیم هر کار کردم بیشتر از ۵ دقیقه نزاشت کمپرس کنم از اون بدتر که خوابشم میومد و نخوابید همینجور میدوید اینور اونور با پای باد کرده.

دختر نازم تولد ۱۸ ماهگیت مبارک  عروسک من..

پارسال مثل امروز این وبلاگ و درست کردم هرچند چهار ساله مینویسم ولی اینو پارسال درست کردم وبلاگ خوبم دفترچه خاطراتم تولدت مبارک..کیک تولد وبلاگ چون دوستای وبلاگی زیادن چند طبقه انتخاب کردم نوش جون

Couplesبازم ۶سال پیش مثل امروز روز عروسیمون بود اخی چه زود گذشت...

با هزار مکافات عکس کیک تولد خودم و ۱۸ ماهگی نازگل و گذاشتم رم دوربین شکسته و اصلا تو کامیوتر نشون نمیده این همسری بنده شونصد بار به من  گفت اخرش این رمو میشکنی بس که محکم میکوبی تو  دوربین و (یو اس بی) ولی کو گوش شنوا حالا خودمو بکشم رم نمیگیره منم که  یک قرون ندارم به این چیزا پول بدم  دوران زجر اوری را میگذرانم خلاصه دیگه نگید عکس بزار تا ببینیم کی این دوران تنبیه تمام میشود

عکسای  تولد ۱۸ ماهگی نازگل تو رم هستش و رمم شکسته هر وقت موفق شدم بریزم تو کامپیوتر حتما میزارم ...

این پست همین جا ادامه دارد...............

بعد نوشت)  یک خورده نگران انجام کاری هستم دعام کنید..

بعد نوشت)بالاخره موفق شدم بریزمشون تو کامیوتر عکسارو اینم دو تا عکس از تولد ۱۸ ماهگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 10:29  توسط مامان نازگل  | 

مسافرت شمال مقصد(بابلسر..نور..نمک ابرود..)

سلامممممم من اومدم وای دلم واسه همتون تنگیده بود یک عالمه..

خوب از سفر بگم جای همگی خالی گوشای شیطون کر حسابی خوش گذشت اصلا فکرشو نمیکردم  نا گفته نماند که  وجودخواهرم خیلی  برام ارزشمند بود  کمک بزرگی بود شاید اگه نمیومد اصلا خوش نمیگذشت راه رفت و برگشت همش نازگل پشت ماشین پیش خالش بود البته اذیتهای خودشم داشت از خواب که بیدار میشد فقط نیم ساعت ساکت بود بعد میزد زیر گریه و بیتابی میکردجیغ میزد دیگه شال و روسری و هیچی رو سر خالش نمیزاشت همش میگفت بریم ددری(بیرون) نهار گرگان نگه داشتیم  همونجا کلی بالا اورد الهی بگردم  خیلی خسته شده بود فک کنم به خاطر محیط بسته ماشین بود خلاصه با همه اینا میگم که خیلی خوب بوداز هوا بگم برعکس تصورم عالی بود سه روز اول بارندگی و هوای ابری که خیلی واسه ما خوب بود نازگل و بردم لب دریا ولی دو تا بلوز استین بلند پوشوندمش کلی بازی کرد عکساش هست پایین..روزای بعد رفتیم نور من عاشق دریای نور هستم و اصلا خود نور اونجا هم خوش گذشت یک روزم رفتیم نمک ابرود و تله کابین سوار شدیم بابلسرم که قایق موتوری ..جالبه نازگل اصلا نمیترسید وکلی هم هیجان زده شده بود  اگه نمی گرفتمش دوس داشت همینجور واسه خودش بره تو اب ای حال میکرد ای حال میکرد ..من بیشتر بعد از ظهرا میبردمش لب دریا با کلی دم و دستگاه قبلش همه تن و بدنشو کرم ضد افتاب میزدم که خدا رو شکر اصلا نسوخت لباسم که تا دلتون بخوادبر داشته بودم دیگه میرفت واسه خودش بازی میکرد بیشتر از همه از ماسه بازی خوشش میومد..صبح می خوابوندمش و با خواهرم میرفتیم خرید ولی اصلا هیچی ارزون نبود تا میدیدن مسافری کلی مینداختن به نظر من هیچ جای ایران به ارزونی و فراوونی و شیکی (اجناس)مشهد نیست همه چی دم دستته تهران تا میری یک جا خرید کنی شب شده  شمالم که گفتم  بقیه شهرا هم مسافر ببینن دیگه خالی شدیم حسابی(مشهدیا کیف کنید ببینید چقدر ازتون تعریف کردم با این که همشهریتون نیستم)مثلا یک مانتو فروشی مانتویی که از مشهد گرفته بودم بیست تومان جفت مانتوی من و زده بود ۳۵ هزار خوب خیلی اختلاف قیمت بود  ولی بازم مگه میشه خانما برن بیرون و خرید نکنن  وقتی برمیگشتیم نازگلی بیدار شده بود  باباییش به قول خودش رفته بودن باک چمن (پارک رو چمنا)همون محوطه ویلا..یک دریا دریایی میخونه که بیا و ببین سریع دستاشم تکون میده نمیخوام تعریف کنم اصلاا و ابدا و لی کلی از خانم هر جا میرفتیم عکس و فیلم میگرفتن واسه همه دست تکون میداد(وقتی احساس میکنه یک غریبه داره بهش نزدیک میشه یا وارد جایی میشیم که همه غریبه ان تند تند دست تکون میده یعنی نزدیک من نیاید)همه فک میکردن اره از رو دوستی داره این کارو میکنه خلاصه از نگهبان ویلا گرفته تا گارسون و بلال فروش لب دریا  بچها  و......هرکی رو بگید براشون دست تکون میداد و اونا هم همینجور..اصلا اذیت نشد اونجا خیلی هم بهش خوش گذشت از اونجایی که خواهرم با من بود بنده هم حسابی خوش گذروندم بیشتر  اقایون حوصله خرید و بیرون رفتن ندارن ما هم از فرصت استفاده میکردیم نازگل و بعد روبراه کردن از همه جهت می سپردمش به باباش میزدیم بیرون ..شبا هم ساعت ۱۰ شب میخوابید البته منم همونجا غش میکردم از خستگی. فقط یک چیزی اذیتمون میکرد اونم (گ ش ت ارش ا د) بود با وجود اون همه مانتویی که بردم  فقط یکی رو تونستم بپوشم اخه اینا از کجا پیداشون شدوقتی برگشتیم دلم حسابی گرفت همیشه عشق دریا و شمال و  داشتم همسرم میگفت اصلا فکرشو میکردی با بچه کوچیک بیای سفر خوشم بگذره!؟ راس میگه ادم هیچی رو نمیتونه پیش  بینی کنه به همه میگفتم من تا نازگل ۵ سالش نشه نمیبرمش سفر ولی خانمی در ۱۸ ماهگی عازم شمال شد..

پ۱)این نوشته مال  وقتیه که نازگل ۳ ماهش بود((خدایا یعنی میشه من یک روزی  برم شمال برم دریا دلم لک زده برای اون روزایی که میرفتم دم ساحال و ساعتها به  موجهای دریا خیره میشدم حتی دلم واسه بلال فروش لب دریا تنگ شده اصلا  به همین قانعم که فقط از کنار دریا با ماشین رد بشم یعنی میرسه اون روز !؟)) چقدر ما ادما صبرمون کمه اون روز رسید  من با دخترم  و همسرم رفتم دریا...

ویلیام جیمز: کامیابی همان جامه عمل پوشاندن به آمال و آرزوهای فردی است.


پ۲)وقت گذاشتن شکلک نداشتم  عکسا هم چون زیاد بود گفتم دیر باز میشه بزار سبک بشه.

پ۳)۲۸ مرداد تولدمه ۱۸ ماهگی نازگله.. تولد وبلاگمه.سالگرد عروسیمونه..اخرین واکسن نازگلمه ..نیمه شعبانه..من چقدر باید این روز و جشن بگیرم

پ۴) بازم به پیوستها اضافه میشه تا همینجاشو داشته باشید فعلا

پ۵)اینم کلی عکس از نازگل و بنده ..(عکسا خیلی زیادن بقیه پست بعدی میزارم) امیدوارم ادمای مریض پیداشون نشه اگه هم پیداشون شد فقط میگم خدا شفاتون بده

بعد نوشت ) فاطیما جون  موفقیتتو  در کنکورتبریک میگم خیلی خوشحال شدم ...

بعد نوشت۱) دوستایی که تایلند زندگی میکنن یا   رفتن اونجا اگه در مورد مرکز خریداش و کلا جاهایی که تور نمیبره و خودشون خبر دارن کجاست اطلاعات بدن ممنون میشم من نهایتا تا فردا لازم دارم..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 11:37  توسط مامان نازگل  | 

یک هفته پر از استرس.مسافرت و...

 Girl Images روزای خیلی سخت و بدی رو گذروندم خیلی بد Crying 1 داغون بودم از همه لحاظ انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا من و خورد کنه روزایی که از خدا میخوام هیچ وقت برام تکرار نشه...  این عروسی هم تموم شد جالبه واسه همین عروسی  یک سال تمام برنامه ریزی کردم  ولی بد ترین عروسی عمرم بود که رفتم نه این که عروسی بد باشه اتفاقا خیلی عالی و خوبم بود  اخر شبم که یک باغ خیلی  مخفی و خوشگل و اجاره کرده بودن تا ۶ صبح فقط واسه رقص ..ولی من بعد شام برگشتم خونه!! عروسی قبلی رو اصلا دوس نداشتم برم خدا رو شکرر فتم چون خیلی خوش گذشت خیلی.......

یکی از همون روزای خیلی بد هفته صبح که از خواب بیدار شدم گیج میزدم نمیدونم چرا این دیوار من و ندید کورشه که من و ندید  چنان سرم خورد به تیزیش که برق از سرم پرید  چند لحظه ضعف شدید کردم خدا روشکر نازگل تنها نبود بچم از صدای داد من گریه میکردیک خورده که حالم جااومد دیدم بچم اومده  اشکامو پاک میکنه(نخیر فک نکنید گریه کردم شدت ضربه زیاد بود نا خود اگاه اشکم در اومد) دست میکشه رو سرم میگه نازی مامانی نازی پشت سر هم میبوستم دیگه شفا پیدا کردم فقط همون لحظه   بعدشم  با اجازتون کلی پیشونی مبارک جلو اومد و سردردام شروع شد البته ظهر بدتر شدم ..حالا فک کنید بعد از ظهرم می خواستم برم  پاتخت با این چشای باد کرده(ورم چشام تا حدودی برگشته بود که خدا رو شکر بهتر شده) پیشونی باد کرده و اعصاب داغوووووووون..بعد از ظهرم که بارون گرفت چه بارونی خونمون شد رودخونه  اگه ادامه پیدا میکرد به دریا میپیوستیم

نازگل اولین عروسی بود که میرفت اونقدر واسش جالب بود  وسطای مجلس گیر داده بود به موزای سفره عقد  عشق موز داره داد میزد  موزززززز بعدشم که عروس اومد  خیره شده بود به عروس خانم خوشگل تکون نمیخورد حالا فک کنید قد عروس خانمم بلند دخمل منم که کوچولو  سرشو اونقدر بالا گرفته بود تا بتونه عروس خانمو روئیت کنهبعدشم که رقص شروع شد یک خورده  دست زد  Kao anis Imagesدیگه شلوغیاش شروع شد یک سره میرفت  رو سیمای پروژکتور تنها بچه کوچیک مجلس که دعوت بود نازگل خانم بودن البته فقط ۲ ساعت مهمون اون جشن بودن و بعدش  دادم دست خالش  خوابشم میومد بعد شامم که برگشتیم خونه..روز بعدم بنده تنها رفتم پاتخت و تا ساعت ده شبم بودیم اخه  مهمونی نزدیک خونمون بود دو تا ساختمون با هم فاصله داریم نازگلم با خواهرم حال میکرد اومدم خوابونده بودش.. Opening & Closing Cell Phone Imagesموبایل بنده  حسابی داغون شده بیچاره ده بار افتاده با شدت زیادرو سرامیکای اشپزخونه و جواب نمیده  تلفن خونه که نگو شماره ۳دو رو میگیره شماره ۴صفرمیگیره و حسابی همه چی اینجا قاطی کرده دخترم هنرمند تشریف دارن

 

پ۱)باز اعصاب خوردکنی های اموزش و پرورش داره شروع میشه اصلا حوصلشو ندارم خدا کنه امسال سه روز در هفته  جور بشه برام حتی یک روز اضافه حاظر نیستم برم اصلاااااااااا حوصله ندارم باز تابستون شد و این شیطونه وسوسه میکنه قید کارو بزن ای بابا((فاطیما به دادم برس وگرنه همکار عزیزتو از دست میدی))

 

پ۲)احتمال زیاد  از شنبه یک هفته بریم مسافرت  (شمال) اولش که همسرم  گفت گفتم اصلا اسمشم نیار من با بچه کوچیک نمیام اونم تو ماه مرداد و هوای گرم از همه جا شمال که میدونم این روزا حسابی پشها دارن خوش میگذرونن و گرما هم که بیداد میکنه ولی  مثل اینکه باید بریم  منم شرط و شروط گذاشتم اگه خاله دخملم بیاد ما میریم که خدارو شکر خالشم موافقت کرد.. نازگل ده روزه با خاله کوچیکشه خیلی دوسش داره و حسابی بهش وابسته شده کمک خیلی بزرگیه برای خودشم خیلی خوبه رفع خستگی بعد امتحانات سختشون..

 پ۳) خیلی دلهره سفر و دارم میترسم نازگل اذیت بشه  شماهایی که با بچه همسن و سال نازگل رفتید سفر چطور بوده راهنماییم کنید لطفا مخصوصا شمال میدونم هوا حسابی شرجی و گرمه  همیشه میگفتم تا نازگل ۵ سالش نشه سفر نمیبرم با خودمون ولی مثل این که خدا با نازگلی بودPixel image Images

بعد نوشت۱)  فاطیما جونم مرسی بابت برنامه ریزی درسی خانمیییییییی

بعد نوشت۲)چشمم به این قالب افتاد خیلی خوشم اومد  کلی انرژی مثبت داد به من  یک هفته ای میزارم  تا برگردم از سفر ..راستی ما فردا صبح زود اگه خدا بخواد میریم شمال  تا یک هفته برگشتم میام پیش همتون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 16:0  توسط مامان نازگل  | 

مسافرت و اولین قرار وبلاگی با یک دوست گل..

  غیر از نامزدی خواهرم بعد سه سال رفتم عروسی  خیلیییییییی خوش گذشت جای همه خالی  حسابی حرکات موزون از خودمون در وکردیم نازگل و سپردمش دست مامان همسرم و عمه هاش البته خیلی دلم پیشش بود اوایل یک خورده نگرانش بودم که بی دلیل نبود مامان همسرم میگه وقتی دید شما باهاش نیومدید خونه  بغض کرد و یک گوشه نشسته بود تکونم نمی خورد هر چی حرف میزدیم  اسباب بازی میاوردیم نگاه نمیکرد اخرشم زنگ زدن همسرم  سریع اومده  تا باباشو دید از خوشحالی نمی دونست چطوری خودش و بندازه بغل باباش آخی الهی بگردمت کم کم داره وابسته میشه چیزی که من اصلا دوس ندارم  می دونم سنشه و کاری هم نمیشه کرد ..

چند روزی نبودم  رفتم مشهد جاتون خالی این دفعه خیلی خوش گذشت غیر از  وقت رفتن که نازگل تو ماشین خیلی خیلی بی تابی کرد  توری که از گریه زیاد  خانم بالا اورد بعدشم بی حال شد و خوابید  همش تو بغلم بود داشتم میگفتم خیلی خوش گذشت مخصوصا که یک دوست گل وبلاگی رو که مدتها بود واقعا دوس داشتم ببینم دیدم نیلوی عزیز اومده بود ایران و از اونجا مشهد  جاتون خالی  بد نبود خودش که میگه خوش گذشت ولی من  این رگ وجدان دردم بد جوری میزنه  اخه اونجور که باید فک میکنم نشد ازش پذیرایی کنم..بعد از ظهر با نازگل و خواهرم رفتیم هتل دنبالش نازگل تا وارد هتل شدیم زد زیر گریه منم هول شدم دهه چت شد یک دفعه!! نگو خانم فک کرده اوردمش دکتر و ترسیده  بغلش کردم  گردوندمش تا اروم شد ولی همه موهاشو به هم ریخت کلی رسیده بودم  به موهاش بعدشم نیلو جون اومد لابی هتل که منتظرش بودیم و رفتیم الماس شرق  غیر از هتل که نازگل بیتابی کرد تا دلتون بخواد دختر خوبی شده بود اصلا صداش در نمیومد هر چند وقتم یک حرفی میزد هر چند دخملم کم حرف شده بود از اونجا دیگه نازگل و دادم به خالش  رفتن خونه من و نیلو رفتیم زیست خاور و چند جای دیگه بعد شام که بازم میگم اصلا  اون چیزی که خودم برنامه ریزی کرده بودم نبود(جاش) نیلو رو رسوندم هتلشون ساعت ۱۰.۵ شب خونه بودم روز بعدم همسرم قرار بود بیاد دنبالمون که بد قول تشریف داشتنWaiting و نتونستن بیان و همه برنامه بعد ازظهرمون به  هم خورد منم  واسه این که خودم رو راضی کنم رفتم خرید  خیابون راهنمایی دو تا مانتوی خوشمل و چند تا روسری و یک جفت صندل  نقره ای پاشنه ده سانتی و.... خلاصه از سر تا پا خریدم واسه خودم جای همتون خالی این قسمتش ای حال داد ای حال داد اخه تا میام برای خودم خرید کنم میبینم همش رفت واسه نازگل خانم یک روزم نازگل و  بردم کوه سنگی درشکه سواری اونجا هم خوش گذشت با یاسی مامان دنی هم قرار داشتیم که نشد ببینمش اینشالا دفعه بعد چون برگشتم  سر خونه زندگیم  میترا مامان ایلیا رو چند بار خواستم ببینم که اونم نشد  وقت برگشتن همسر جان گیر داده بود به یک اورژانس و پشت سرش با سرعت ۱۴۰ بعضی وقتها هم ۱۶۰ میومد  اخه به خاطر اورژانس با اون ترافیک سنگین جاده همه ماشینا میزدن کنار ما هم  قفل اورژانس شده بودیم و از سایه سر اونا  رد میشدیم از بقیه ماشینا  خود راننده اورژانسم تعجب میکرد چرا دست از سر کچلشون بر نمیداریم  ولی من مردم و زنده شدم تا رسیدیم Hear, See, Speak No Evilسرعت ماشین خیلی زیاد بود جالبه پلیس  ما رو نمیدید و هر جا میرسیدیم میدیدم کلی ماشین و نگه داشته داره جریمه میکنه خلاصه ما که خلافی نکردیم  و خیلی مودب  قوانین راهنمایی رانندگی رو رعایت کرده  تازه همسری واسه این که کم نیاره با موبایلم صحبت میکرد  می دونم خیلی خلاف بود و اصلا کارش خوب نبود خودمم خیلی ترسیده بودم   تا به مقصد رسیدیدم همش صلوات می فرستادم اخه بگو مجبوری با این سرعت بری

 

 

پیوست۱) این ماه نازگلم میشه ۱۸ ماهه خیلی تغییر کرده  اخلاقش وایییییی یک کار جالبی که میکنه تا بهش اخم میکنم یا چیزی روکه میخواد نمیدم دستش با گریه(مثلا) به حالت قهر میدوه سمت اطاقش در و میبنده بعد  دستاشو میزاره رو دیوار چشاشم رو دستاش و گریه میکنه دلم میخواد درسته قورتش بدم چند لحظه بعد که میبینه نه بابا نازش خریدار نداره خودش میاد  ولی ول کن قضیه نیستعادت بدی  که داره دوس داره بنشونمش رو اپن اشپزخونه یا روی میز یک سره میگه پایین (پایین دو تا معنی داره  هم بالا رو میگه پایین هم پایینو میگه)عاشق اینه که اتفاقات خوشایند و براش تعریف کنم و یاد اوری کنم  حرف دهنشم چمن  و پارکه با خوشحالی یک سره میگه چمن.. باک.. تاتاابسی(تاب تاب عباسی) منا موحسا(محسا) مامانی بعد یک مکث و خنده دباره شروع میشه یکی  یکی اسم همه رو میگه بعدشم دست من و میگیره میگه ببیم باک بییم فوره(فواره)تد بویم (کیک بخورم) وقتی خیلی خوشحال میشه همش میگه ای دبده(ای بی ادب) خودمم موندم چرا این و میگهبوشو بوشو پیشت(یعنی بعدشم ا ب بازی کنم  صدای اب ودر میاره) وقتی بنده در حال هنرنمایی هستم در اشپزخونه میاد  یک سره داد میزنه اشق بده به به بویم(قاشق بده به به بخورم) یا دستمال اشپزخونه بر میداره وگرد گیری میکنه همشم میزنه پشت دستش میگه بای بای (وای وای) یعنی چقدر اینجا کثیف شدهخانم تا جیش میکنه به من میگه جیش و دستشویی رو نشونم میدهیک عادت بد دیگه ای که داره هر کی بخوابه میره رو سرش میشینه و دستشو تو چشاش میکنه یا پلکاشو باز میکنه خلاصه اونقدر به سر و پای بیچاره میپیچه تا از خیر خوابیدن بگذره نمیدونم  چرا همچی شده اسباب بازیهاشو نمیده به بچهای کوچیکتر از خودش و رابطشم خیلی خیلی بده با بچهای کوچیک  یکی از دوستامون روانشناس کودکه میگه بچه تو این سن  با بچهای کوچیک  دعوا داره چون اونها نمی تونن  صحبت کنن یا همبازیش باشن  به خاطر همین احساس دلتنگی میکنه که البته مختص این سنشه باز بزرگتر که شددلایل دیگه ا ی داره.. طفلی دوستم بعد مدتها اومد خونمون چشایه  پسرشو میخواست در بیاره شیشه شیرشو میگرفت  میزدش  لباسشو میکشید بااسباب بازیاش میزد بچه رو همش مواظب پسرش بودم که خدایی نکرده  طوریش نشه اولین بار بود بچه کوچیکتر از خودش میدید حالا چقدر کوچیک ۵ ماه

 

پیوست ۲) راستشو بخواید اودم پای نت ذوق مرگ شدم اوووووووو شونصد تا کامنت  ممنون از همه شما دوستای گل که همیشه یادم هستید  رفتم تو قسمت وبلاگهای دوستان دیدم تو این چند روزه انگار ی همه پای نت بودن و اپ کردن  فرشته عزیز  خوشحالم که دباره برگشتی دلم واسه نوشتهات خیلی تنگ شده بود خیلی خوشحال شدم کامنت قشنگت و دیدم..

 

پیوست ۳) پائیزای نازنین دنیا اومدن پارسای گل و تبریک میگم اینشالا همیشه شاهد موفقیتاش و خوشیاش تو زندگی باشی هیچ وقت محبتهاتو فراموش نمیکنتم از زمانی که نازگل و باردار بودم همیشه به من محبت داشتی تا الان..

 

پیوست۴) همه مسافرت یک طرف جا بجا کردن  وسایل داخل چمدونا یک طرف همینجور کنار اطاق دارن چشمک میزنن  شما هم همینجورید مثل من !! از سفر که بر میگردم  اصلا دوس ندارم بیام خونه دوس دارم برم یک جایی که استراحت کنم مستقیم رفتم خونه مامانم  اینا  که خوشبختانه اینجا بودن نازگل  و فرستادم با مامان حموم خودمم  یک خورده استراحت کردم  اخر شب برگشتیم هنوزم انگار یک بار سنگین رو دوشمه موندم ا ین همه وسایلو چطور جا بجا کنم

پیوست۵) (۱۱) مرداد بد ترین روز زندگی من وقتی یاد خاطرات بد این روز میفتم انگار یکی داره قلبمو فشار میده بی اختیار اشکام روونه میشه  چرا ما ادما نمی تونیم خاطرات بد و فراموش کنیم  من که اینجوریم هر کار میکنم از ذهنم پاک نمیشه .....بیزارم از این روز نحصصصصصصصصص......

 

پیوست   خیلی مهم) یک قالب ساز خیلی خیلی حرفه ای لطفا معرفی کنید خیلی فوری لازم دارم..

 

 پیوست۵) این پست بازم ادامه داره همین جا  اگه چیزی یادم اومد که حتما همینجوره میام به پیوستها اضافه میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 8:24  توسط مامان نازگل  |