+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 9:8  توسط مامان نازگل
|





من اومدم باور کنید سرم خیلی شلوغه همش در حال شستن و ساییدن و جمع کردن هستم حالا کی بریم خونه جدید خدا میدونه
باور کنید اصلا بی معرفت نیستم و به همه دوستا هر وقت فرصتی پیش بیاد سر میزنم الان یک خورده دور برم شلوغه فک کنم تا اخر مهر درگیر اسباب کشی وجمع و جور کردن و بسته بندی وسایل خونه باشیم ولی یاد همتون هستم و بهتون سر میزنم از دوستای گلی که همیشه میان وبلاگم وهمیشه خواننده مطالبم هستن ممنونم
ــــ یک روز تمام داشتیم انباری رو تمیز میکردیم وسایلا رو بسته بندی میکردیم فک کنید در اخر از سمت در اپارتمان خودمون تا درب اپارتمان همسایه اشغالای انباریمون بود
خدا رو شکر که همون روز ماشین زباله دونی میومد وگرنه روز بعد کوچه ما شده بود زباله دان تاریخ
همینجور جمع میکردم و حرص میخوردم که این همه ات و اشغال از کجا اومده البته از دست همسر جانم حسابی عصبی شدم که نصف انباری کتابا و وسایل ماشین ایشون بود و اجازه هم نمیده مرتبش کنم
میگه خودم سر فرصت مرتب میکنم تا امروز که شش سال گذشته هنوز اون سر فرصته پیدا نشده..
ــــــ روز بعدش نوبت اطاق نازگلی بود همه اسباب بازیا رو تو یک نایلون خیلی بزرگ ریختم و اونایی رو که فک میکردم خراب میشن داخل کارتون جاسازی کردم من جمع میکردم و نازگل با عصبانیت شوتشون میکرد بیرون
بعد با هیجان زیاد اسماشونو میبرد
حالا هیچ وقت نگاشونم نمیکنه این دخمل خانمم خواسته مثل باباش کم نیاره فک کنم اگه زورش میرسید اینم میگفت باشه خودم جمع میکنم..کلی از اسباب بازیا پیچ و مهرش در اومده بود و بعضیا هم به درد سن نازگل نمیخورد مال کوچیکیش بود همچنین خیلی از لباساش به غیر از اون دسته از لباساو کفشهایی که خیلی دوسشون دارم و میخوام واسش نگه دارم بقیه همه رو جمع کردم و شوهرشون دادم
ــــــ
روز بعد نوبت کمد کتابا + وسایلای کاریمون بود
واااااااااااااای خدا تو کاغذ غلط میزدم کارتون هود و اوردم از انباری وتمییزش کردم + کارتن تلوزیون همه کتابای خودم همسری و نازگل و چیدم اون تو دیگه فک کنید چقدر کتاب بود که بازم کم اوردم کلی از کتابا که به دردم نمیخورد و سالی یک بارم خونده میشد یا نمیشد و جدا کردم ببرم کتابخونه مدرسه اصلا خوشم نمیاد وسایل اضافی جمع کنم یا کتابخونم فقط پر از کتابای رنگارنگ باشه فقط وسایلی که قابل استفاده است و دارم میبرم..
ــــ بعد از اون میرسیم به کمد لباسای من و همسری که اینم مثل همه وسایل دیگه اونایی که لازم بود کنار گذاشته شد و بقیه رو شوهرشون دادم مجلسیا رو مرتب کردم روز اخر ببرم چون از حالا چروک میشه به علاوه کیف و کفش و روسریا..دور از چشم همسری کلی از لباسای همسری هم بخشیده شد میدونم اگه بفهمه بعضیاشون و ناراحت میشه چون واسش خاطره دارن چه فایده که استفاده نمیکنه و فقط واسه روز مبادا گذاشته
امان از دست اقایون و صد امان از دست خانمایی که فقط دورمیریزن وسایل همسراشونو.
کاش از این عصاهای جادویی بود
رو هوا میچرخوندی چند تا چرت و پرت میخوندی یک دفعه کل خونه جمع میشد ..
ــــ
پتو ..رو دوشکی ..رو بالشتی همه و همه باید شسته بشه و بعدشم اتو بشه
بیچاره ماشین لباسشویی یک ریز در حال کار کردنه. گرد و خاک وسایلا گرفته بشه فرشا رو باید بدم قالیشویی
با همه اینا تازه واسه افطارم کلی ذوق و شوق دارم که غذاهای خوب و خوشمزه درست کنم
میبینید من چقدر کدبانو هستم
کلی درز و دوز ندوخته روباید بدوزم که با کمک پرستار دخملی این کارا انجام میشه...
ـــــ خرید پرده..فرش..لوستر و... خیلی چیزای دیگه مونده چند روز پیش رفتم پردهای خوشگل ببینم واسه حال و پذیرایی هر چی میاورد دم دستم میگفت خانم این حریره ایتالیاست این پرده ترکه بعد که قیمتشو میگفت بنده مغزم قفل میکرد چه خبرهههههههههه
خوب باشه ایتالیا و ترکیه اسم هزار تا کشور و میارن و به قیمت خون باباشون میفرشون
همش میگفتم نه اقا گرونه خیلی نه اون یکی رو ببینم بعدشم که هیچی خریده نشد هنوز موفق به خرید این وسایل نشدم
تا حالا تو خطش نبودم اصلا باور کنید هر جا مهمونی میرفتم خدا میدونه اصلا نگاه نمیکردم این پردها چی هستن یا لوسرشون چه مدلیه یا فرشاشون مال کجاست الان که خودم گیرم
تازه دارم می فهمم چقدر از این دنیای چشم و هم چشمی دوربیدم وخبر نداشته بیدم(شوخی)
ــــ این روزا وقتی مدیر جان من و میفرسته دنبال خرید واسه مدرسه یک خورده با حالت معصومیت میگم باشه حالا ببینم کارا تموم شد میرم
این در حالیه که تو دلم کارخونه قند اب میکنم
اخه هم میشه در رفت
هم به خریدای خودم میرسم
اصلنم نگید الکی پول میگیرم از دولت که اینجورا هم نیست بنده اصلا نباید برم مدرسه الان ولی مدیر خواسته که بیایم خدا رو شکر که این دوران تیره و سیاه سر پرستی تمام شد
ــــــ از اول تابستون تقریبا همشو خاله کوچیکه دخملم پیشش بود

ترم تابستونی بر نداشت مسافرتم با ما بود.. بد جوری بهش عادت کردیم همسری میگه ما شما رو به فرزندی قبول میکنیم

اونم که کم نمیاره میگه باشه در صورتی که نصف داراییتونو به نامم کنید تا شروع کلاسا فرزندتون میشم..از شوخی گذشته چقدر خوبه همیشه یکی از درجه یک خونوادت پیشت باشه

اکثر شبا نازگلی پیش خالش میمونه و ما با خیال راحت به خریدا و مهمونیامون میرسیم همسرم میگه چقدر خیالت راحته هیچ وقت اینجوری نبودی وقتی بیرون بودیم خودمم همین حس و دارم اخه نازگلم بد جوری عادت کرده به خالش و اگه ببینه نیست میزنه زیر گریه..دیگه امروز خاله جونش رفت مشهد و ما تنها شدیم

خلاصه بنده به کمک نیاز فراوانی دارم هر کی میخواد کمکم کنه نپرسه زود بیاد من که میدونم میگید بد شد اونجا نیستیم وگرنه میومدیم کمک
۱)چند وقت پیش تو یکی از وبلاگا این سایت و دیدم اسباب بازی خیلی خوشم اومد دلم میخواست همش و بخرم واسه نازگل عجیبه اخه اصلا اهل خرید اسباب بازی نیستم ولی از اینا خیلی خوشم اومد.
۲)این هفته ختم صلواتم تموم میشه هفته اول که گذشت باور کنید شب تو خواب دیدم خدا حاجتمو داده درست همون جوری که میخواستم
خوشحال بودم خیلی زیاد از خواب که بیدار شدم گلوم میسوخت اشکام بی اختیار رونه شد خدایا چقدر بزرگی و من چقدر احساس سبکی میکردم
حس کردم خدا این یک هفته ختم من و قبول کرده اینشالا هر کی این ختم و گرفته و میخواد بگیره حاجتشو بگیره واسه منم دعا کنید..خدا حتما پاداش صبر همه رو میده... درختي كه شكست، هرگز گريه نميكند، افسرده نميشود و به در و ديوار لعنت نميفرستد. بلكه آرام و صبور ميماند تا جوانه بزند…
۴)اینم ختم صلوات
برای دوستایی که خواسته بودن از شب جمعه میتونید شروع کنید من و هم دعا کنید فراموش نشههههههههه
۵)چقدر اپیدم فک کنم اندازه ده روز نوشتم دیگه نگید چرا نیومدیاااااااا
زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن .... و فراموش کردن .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن…
بعد نوشت روز ۱ شنبه) میگن شاه می بخشه شاه قلی نمی بخشه راس میگنااااااا

امروز به مدیر گفتم من از فردادیگه نمیام تااول مهر من که دیگه جزو کادر دفتر نیستم رفتم تدریس اونم بعد من من کردن قبول کرد

و زنگ زد سرپرست جدید بیاد حالا اومده هر کاری رو بهش میدن من و نشون میده

میگه به ایشون بگید منم دارم میام خونه..میگم ای بابا من دیگه جزو کادر دفتر نیستم ..میگه نه مگه میشه باید تا اخر شهریور باشی

مدیر میگه خانم ایکس دیگه نمیان و شما باید از این به بعد بیاید میگه نه باید بیان تا اخر شهریور

..اینجور مواقع چشم غره و بعدشم مجبوری یک حرفی بهش بزنی و بری

و اونم با نگاه م و ذ یا ن ه نگات کنه..وقتی اینقدر پولای الکی میدن به اشخاصی که به هیچ عنوان وجدان کاری ندارن و دوس دارن فقط پاهاشون رو بندازن رو هم و جای صد نفر دیگه رو میگیرن معلومه اینجور ادما دم در میارن دیگه

خلاصه بنده میرم تعطیلات به کوری چشم دشمنام تا دوم مهر ماه

همچنان به پیوستها اضافه میشود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 13:47  توسط مامان نازگل
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 12:6  توسط مامان نازگل
|
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 7:17  توسط مامان نازگل
|
نمی دونم چقدر اعتقاد دارید که بعضیا واقعا با نگاهشون همه تارو پود جسمی و روحتو به هم میریزن وقتی بهشون فک میکنی یا چشت تو چشماشون میفته نا خود اگاه سردرد شدید میشی مغزت قفل میکنه اعصابت به هم میریزه و کافیه یک نگاه دیگه کنه یا حرف بزنه اون وقته که دیگه تمام خوشی چند لحظه پیشت از یادت میره و همش میشه بد بختی این ادما پر از انرژی منفی هستن!!
مورد اول..متاسفانه واسه من این اتفاق افتاده من تو عمرم اینقدر یک نفر روم اثر منفی نداشته که این ادم( .... )داره به خدا وقتی ازش صحبت میشه دلم میخواد از کل کره زمین محوش کنم اصلا نمی تونم ببینمش الانم که دارم ازش مینویسم باور کنید سردرد شدم.این و بگم که این ادم خیلی خیلی چاپلوس و اب زیر کا و خلاصه خبر چین تشریف دارن و همه میشناسنش ولی هیچ وقتم از رو نمیره ( فک نکنم غیبت باشه چون تودنیای وبلاگستان هیچکی نمیشناسش) جالبه هر وقت میبینمش سلام و احوالپرسی گرم میکنه ولی من دیوونه میشم حتی یکی از دوستام خندش میگیره میگه باز چت شد هر چی قسم میخورم دست خودم نیست باورشون نمیشه یک مدت همش میگفتم بس که تلقین کردم بزار خوبیاش و یاد اوری کنم واسه خودم شاید نظرم برگشت ولی درست که نشد بد ترم شد(این خانم سن مامان من و داره)این اخرا هر وقت میبینمش یک سلام علیک خیلی خیلی خشک و رسمی میکنم که اصلا نیاد پیش من باورتون نمیشه اخرین بار خودشم فهمید و دیگه زیاد با من حرف نمیزنه و بدون خدا حافظی میره از وقتی اونم رابطش با من سرد شده خیلی خیلی اعصابم راحت شده و ارامش دارم به هیچ عنوان عذاب وجدان ندارم انگار باید این ادم و از خودم دورش میکردم وگرنه حسابی به هم میریزم تور خدا بگید من چیکار کنم!؟
مورد دوم .. بعد یک سری اتفاقات(( حالا خوب یا بد که چند نفری توشون نقش اول منفی و مثبت داشتن))حدود ۲ سال میگذره از اون رویدادها ولی من همچنان همیشه اون چند نفر طرف منفی رو تو خواب میبینم شاید از ۷ روز هفته ۵ روزش و میبینم که هراسان از خواب میپرم(تا وقتی یک ماجرایی ختم به خیر نشه فک نکنم از این خیالات راحت بشم تور خدا دعا کنید بعضی وقتها اگه کفر نباشه واقعا خسته میشم از دعا کردن نمیدونم چرا خدا نمیشنوه چه مصلحتی در کاره)
مورد سوم.. یک مدته تمام اتفاقاتی که میخواد بیفته رو تو خواب میبینم از دوستای دوران ابتداییم که حالا سالها میگذره و من دیگه ندیدمشون تا هر اتفاق و حتی حرفی که روز بعد زده میشه..جالبه مثلا فرداش دارم میرم بازار همون شخصی که ده ساله اصلا ندیدمش بچه بغل میبینم درست همونجوری که تو خوابم بود در همون فروشگاهی که دارم خرید میکنم..یا تو خواب همسرم داره در مورد موضوعی با من حرف میزنه روز بعد درست همون جمله رو میگه حتی مهمونی که باید برم و ده ها چیز دیگه...
مورد چهارم..فک کنم این موضوع و تو یک اپ مفصل گفتم از حدودا ۱۸ سالگی شدیدا به دنیای بعد مرگ فک میکنم باور کنید این فکر یک لحظه از ذهن من خارج نمیشه حتی یک لحظه .هرکاری میخوام بکنم میگم چه فایده بالاخره که همش از بین میره و پوچ میشه البته بعضی وقتا هم خیلی به دردم میخوره وقت غصه خوردن یاد مرگ میفتم و میگم اصلا این دنیا ارزش غم و غصه رو نداره بد بختی من اینه که همشم نکات منفی اون دنیا رو میبینم به قول یکی از دوستام که میگه رحمت خدا خیلی زیاده اگه شامل حال منم بشه خدارم خسته کردم از خودم بس که ناامیدم(( میدونم الان میگید ولش کن خودتو مشغول کن سرگرمی به وجود بیار و ..)) ولی اصلا فایده ای نداره اصلا چی میدونم والا...
بعد نوشت مورد دوم(مهم)..همینجور که این مورد و مینوشم نا خود اگاه توگوگل سرچ میکردم که خیلی اتفاقی این سایت برام باز شد.. جالبه سریع چشمم رفت رو این نوشته((دعا کردن را به صورت عادت در آوريد.دعا کنيد و به آن ادامه دهيد.بسياری از دعاهای ما بی پاسخ میماند،زيرا دعا کردن را ترک میکنيم.ناشکيبا میشويم، و ايمان خود را از دست میدهيم.احساس میکنيم که خداوند کاری برای ما نخواهد کرد،پس ما خودمان بايد کاری انجام دهيم.فراموش میکنيم که خداوند در وقت مناسب عملمیکند.اگر«او»عمل نکرده است،بدين معناست که هنوز زمان درست آن فرا نرسيده است.اين امر نه تنها در مورد نياز های مالی بلکه در مورد نيازهای ذهنی و روحی نيز صادق است.)) خدایا من و ببخش اگه کفر گفتم..
.......................................................................................................................................
پ۱)یک خورده به هم ریخته هستم سرم خیلی شلوغه این ماه تقریباهرروز میرم مدرسه..هنوز برنامه درسیم مشخص نشده فقط دعا میکنم سه روز در هفته باشه .. هزارن فکر تو سرمه مغزم قفل کرده بس که این روزا حساب کتاب میکنیم شده ماشین حساب خودکار .تو خوابم همش حساب کتاب میکنم و برنامه ریزی درسی .مثلا رفتم سفر که روحیم عوض بشه هر چند خیلی خیلی خوب و عالی بود ..ولی الان اونقدر افکار شلوغ پلوغ تو مغزم میچرخه که گیج گیج شدم .. فکرم سمت یک بنده خدا هستش خدا کنه زود زود به خواستش برسه اینشالادعا کنید همه چی زود درست بشه..خدا کنه زود ابان ماه بشه..
پ۲) بازم ممنونم بابت تبریکات صمیمانتون 
......................................................................
بعد نوشت روز یک شنبه) وای فاطیما جونم ممنون خانمییییییی از لطفت و این که مجبور بودی امروز چند ساعت قیافه خوشگل کادر ... رو ببینی تا ابلاغ بگیری

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 18:12  توسط مامان نازگل
|