بزرگترین تحولی که در نازگلی به وجود اومده حرف زدن سریعش تو یک هفته است
خدا رو شکر یادگیری سریعی داره بیشتر یادگیریشم معنوی بود
نازگل خانم دوازده امام و کامل براتون میگه اگه بگم خودم این اخرا رو فراموش کرده بودم باورتون میشه!؟صول دین و کامل یاد داره...پنج تن و میشناسه.. تا میبینه در حال ذکر گفتن هستم (ختم صلوات) دیگه سوزنش گیر میکنه رو صلوات تا یک ساعت راه میره و میگه صلوات..سوره توحید و با کمک من میخونه یک کلمشو من میگم یکیشو نازگلی. البته با داشتن مادر بزرگی مثل مادر بزرگ من بعید نیست و مادر بزرگ بنده خیلی خیلی حال میکنه نازگل که واسش میخونه همین یاد گیری معنویش جایزهای فراوانی گرفته
که اولیش بازم از طرف مادر بزرگم یک گردن بند طلا بود..نماز میخونه بیا و ببین رکوع میره بعد سجده میره بعد از سجده قنوت میره و میگه امین
(من با این که با هر چیزی که به سمت افراط بره به شدت مخالفم حتی( م ذ ه ب) ولی خیلی خیلی خوشحالم که دخترم اولین چیزایی که یاد گرفت مسائل معنوی هستش چیزی که خودم خیلی اهمیت میدم شاید ظاهرم اصلا نشون نده و اونایی که من و دیدن یک چیز دیگه تو ذهنشون باشه ولی مهم نیت قلبی ادماست من دوس دارم دخترم به مسائل دینی و شرعی اونجوری که وجدانش میگه و خدا میگه پایبند باشه نه اونجوری که (...)میگن
بازم میگم نه در حد افراط در حدی که واقعا تو هر چیزی خدا رو در نظر داشته باشه ..میدونم در این صورته که هیچ وقت ارامشش و از دست نمیده و راه خطا نمیره..نه مادیات میتونه در اینده ارامش واسش بیاره نه هیچی دیگه باید بدونه فقط یاد خدا میتونه ارومش کنه همیشه ((خونواده همسرم خیلی براشون جالب و عجیبه چون از لحاظ اعتقادات درست برعکس من هستن ولی اونقدر خوب و مهربون و فهمیده هستن که به اعتقاد هرکی حالا هر چی باشه ا حترام میزارن..فک کنم این تنها نوه مادر و پدر همسرم باشه که داره میره سمت یادگیری مسائل دینی![]()
))
در جاشم خانم رقاصی شده
که بیا و ببین تا تقی به توقی میخوره دستاشو میگیره بالا و میگه دس دس
که در این هنگام با تشویق تماشاگران و سوت و جیغ و دست همگان رو برو میشه بعدشم شروع میکنه به قر دادن میشینه و پا میشه بیشکن میزنه یک دستش بالا یکی در امتداد سینه و کمرش میچرخونه م چشماشو اینور اون ور میکنه که دیگه این اخر رقصشه بعدم دست همه رو یکی یکی میگیره میگه بخص(برقص
)دیگه اگه خونه مامان همسرم باشیم که حسابی رقاص دور برش هست
لازم نیست زحمت بده به خودش و کسی رو بلند کنه خلاصه این قرتی بازیاش به دخمل عمهاش و عمهاش رفته![]()
![]()
بیشتر شعرا رو میخونه یک توپ دارم قلقلی رو اولش و بگی میره تا اخر میخونه وای اونقدر بامزه میخونه که فقط باید قورتش بدم
..عمو زنجیر باف ..بله..زنجیر من و بافتی دیگه نمیگه بله پشت سر میگه بابا اومده چی چی اومده.دودود و دیش دیش(نخود و کشمش) ..بدو بدو(بخور و بیا)..نقاشی که میکشه با خودش میخونه چش چش دو ابود تا اخرش..به مداد و خودکار میگه دوابو(یعنی دو ابرو بازم یعنی این که بده با اینا چش چش دو ابرو بکشم)..وسایل خونه رو جا بجا میکنه یعنی خسته شده بعد یک تیکه که دم دستش میاد بر میداره و با سرعت میاد سمت من میگه بدیرش دیده(بگیرش دیگه) این دیگه تکیه کلامشه اخر همه حرفاش میگه..به اش میگه( آشت)به لباس میگه (نونوت)جایی میخوایم بریم تند تند لباساشو میاره و کفشاشو بعدشم با اهنگ میخونه پاپا پوش ددری پاپا پوش سرسری(کفشامو بپوشون بریم گردش بریم سرسره سواری) کتاباش و میشناسه کتابایی که قصهای حسنی داره رو به اسم حسنی صدا میکنه..هر کدوم عکس پیرزن داره مثل کدوی قلقله زن به اسم مادر بزرگ میشناسه
عاشق کتاب دارا و ساراشه اکثر روز دستشه و میگه سارا ناز ناز
یک سره در حال دویدنه تو خونه نمیدونم چرا خسته نمیشه امروز فرداست که این طبقه پایینه صداش در بیا
خلاصه که دخملم بزرگ شده و خانمی شده واسه خودش
پ۱) این سریال بزنگاه ماه رمضون و میبینید وااااااااااااااای یعنی وقتی تموم میشه میگم اخیش تموم شد
اخه این چه سریالیه که عطاران ساخته نه به سالهای پیشش نه به الان(خوب یکی به من بگه نبین حالا چرا نگاه میکنی
) عوضش از این سریال حسرت کانال یک خیلی خوشم میاد البته از بازی شریفی نیا(فریده) خیلی بیشتر ولی به اون تیکه افسانه بایگان که میرسه دباره کسل کننده میشه برام...
پ۲)چند روز اول ماه رمضون بدون سحر روزه گرفتم چشمتون روز بد نبینه دیگه از ساعت ۲ بعد از ظهر تا وقت افطار در کما به سر میبردم
و معده درد شدید این شد که دیگه شبها سحری بیدار میشم ولی تنها اصلا حال نمیده.ولی نمیدونید چقدر افطار دوس دارم همینجور بپزم و تزئینجات کنم
.اگه زیاد بپزونم واسه همسایها هم میفرستم
خیلی دوس دارم تو ایم ماه رمضون افطاری درست میکنم به چند تا از همسایهای بغل دستیمونم یک بشقاب یا یک کاسه بدم
پ۳)شهادت امام علی رو به همه دوستای مجازی تسلیت میگم..این شبا وقت دعاهاتون سر سجاده نمازتون اون لحظه که دلتونو دادید دست خدا و راز و نیاز میکنید باهاش من و هم یاد کنید..........
بعد نوشت روز پنج شنبه چهارم مهر....... از روزی که اپ کردم دیگه نت نداشتم
تا امروز که همسر جان درستش کرد دستش درد نکنه
خلاصه اعتیاد بددردیه مادر خدا نصیب نکنه
شروع سال تحصیلی رو به همه معلمان و دانش اموزان عزیز تبریک میگم
هر چند خودم از اول مهر خوشم نمیاد
![]()
ندا جون تولد رادین عزیز و تبریک میگم امیدوارم همیشه خوشی و موفقیتهاش ودر کنار روبین عزیز و همسرتون ببینی...
ممنون بابت کامنتای پر محبتتون مخصوصا دوستایی که کامت خصوصی میزارن ببخشید اگه دیر میشه جواب کامنتاتونو بدم یا بیام وبلاگتون ولی یاد همتون هستم
..چند تا عکس میخواستم بزارم ولی درحال حاظر دوربین عکاسی مفقود شده باید همه جارو بگردم ببینم نازگل کجا شوتش کرده





باور کنید اصلا بی معرفت نیستم و به همه دوستا هر وقت فرصتی پیش بیاد سر میزنم الان یک خورده دور برم شلوغه فک کنم تا اخر مهر درگیر اسباب کشی وجمع و جور کردن و بسته بندی وسایل خونه باشیم ولی یاد همتون هستم و بهتون سر میزنم از دوستای گلی که همیشه میان وبلاگم وهمیشه خواننده مطالبم هستن ممنونم
خدا رو شکر که همون روز ماشین زباله دونی میومد وگرنه روز بعد کوچه ما شده بود زباله دان تاریخ
بعد با هیجان زیاد اسماشونو میبرد
حالا هیچ وقت نگاشونم نمیکنه این دخمل خانمم خواسته مثل باباش کم نیاره فک کنم اگه زورش میرسید اینم میگفت باشه خودم جمع میکنم..کلی از اسباب بازیا پیچ و مهرش در اومده بود و بعضیا هم به درد سن نازگل نمیخورد مال کوچیکیش بود همچنین خیلی از لباساش به غیر از اون دسته از لباساو کفشهایی که خیلی دوسشون دارم و میخوام واسش نگه دارم بقیه همه رو جمع کردم و شوهرشون دادم
واااااااااااااای خدا تو کاغذ غلط میزدم کارتون هود و اوردم از انباری وتمییزش کردم + کارتن تلوزیون همه کتابای خودم همسری و نازگل و چیدم اون تو دیگه فک کنید چقدر کتاب بود که بازم کم اوردم کلی از کتابا که به دردم نمیخورد و سالی یک بارم خونده میشد یا نمیشد و جدا کردم ببرم کتابخونه مدرسه اصلا خوشم نمیاد وسایل اضافی جمع کنم یا کتابخونم فقط پر از کتابای رنگارنگ باشه فقط وسایلی که قابل استفاده است و دارم میبرم..
رو هوا میچرخوندی چند تا چرت و پرت میخوندی یک دفعه کل خونه جمع میشد ..
پتو ..رو دوشکی ..رو بالشتی همه و همه باید شسته بشه و بعدشم اتو بشه
بیچاره ماشین لباسشویی یک ریز در حال کار کردنه. گرد و خاک وسایلا گرفته بشه فرشا رو باید بدم قالیشویی
با همه اینا تازه واسه افطارم کلی ذوق و شوق دارم که غذاهای خوب و خوشمزه درست کنم 
کلی درز و دوز ندوخته روباید بدوزم که با کمک پرستار دخملی این کارا انجام میشه...
خوب باشه ایتالیا و ترکیه اسم هزار تا کشور و میارن و به قیمت خون باباشون میفرشون
تازه دارم می فهمم چقدر از این دنیای چشم و هم چشمی دوربیدم وخبر نداشته بیدم(شوخی)
اصلنم نگید الکی پول میگیرم از دولت که اینجورا هم نیست بنده اصلا نباید برم مدرسه الان ولی مدیر خواسته که بیایم خدا رو شکر که این دوران تیره و سیاه سر پرستی تمام شد
خلاصه بنده به کمک نیاز فراوانی دارم هر کی میخواد کمکم کنه نپرسه زود بیاد من که میدونم میگید بد شد اونجا نیستیم وگرنه میومدیم کمک
حس کردم خدا این یک هفته ختم من و قبول کرده اینشالا هر کی این ختم و گرفته و میخواد بگیره حاجتشو بگیره واسه منم دعا کنید..خدا حتما پاداش صبر همه رو میده... درختي كه شكست، هرگز گريه نميكند، افسرده نميشود و به در و ديوار لعنت نميفرستد. بلكه آرام و صبور ميماند تا جوانه بزند…
برای دوستایی که خواسته بودن از شب جمعه میتونید شروع کنید من و هم دعا کنید فراموش نشههههههههه
امروز به مدیر گفتم من از فردادیگه نمیام تااول مهر من که دیگه جزو کادر دفتر نیستم رفتم تدریس اونم بعد من من کردن قبول کرد
میگه به ایشون بگید منم دارم میام خونه..میگم ای بابا من دیگه جزو کادر دفتر نیستم ..میگه نه مگه میشه باید تا اخر شهریور باشی
مدیر میگه خانم ایکس دیگه نمیان و شما باید از این به بعد بیاید میگه نه باید بیان تا اخر شهریور
..اینجور مواقع چشم غره و بعدشم مجبوری یک حرفی بهش بزنی و بری
و اونم با نگاه م و ذ یا ن ه نگات کنه..وقتی اینقدر پولای الکی میدن به اشخاصی که به هیچ عنوان وجدان کاری ندارن و دوس دارن فقط پاهاشون رو بندازن رو هم و جای صد نفر دیگه رو میگیرن معلومه اینجور ادما دم در میارن دیگه
خلاصه بنده میرم تعطیلات به کوری چشم دشمنام تا دوم مهر ماه

چند روزی رفتیم خارج از شهر (
که ادم و میترسوند
باترس و لرز عکس مینداختم نازگل حسابی کیف کرد همش تو باغ بود و به قول خودش چمن و سبزه همه اینا یک طرف شستن لباسای خانم یک طرف
یا کثیف و خاکی دیگه تو خونه هم بند نبود کفشاشو دستش میگرفت پاپا پوش ددری چمن تا دلتون بخواد حیونای اهلی دید و حسابی از دیدنشون تعجب میکرد کلی گوسفند که چوپانا واسه چرا اورده بودنشون
تو مسیر راه دیده میشد + الاغ + گاو
خوب اسم حیوناست من چیکار کنم... صدای جیر جیرکا سکوت شب و می شکست و صبح با صدای پرندها ی خوش اواز و گنجشکا بیدار میشدیم
ولی یک مشکل دیگه واسه من ترسو بود که ملخ هم تو باغ زیاد بود
بیدار شی حاظر اماده باشه یک لطف دیگه داره(وای دوستایی که خارج از کشورن دلتون نخواد اینشالا زودی زود میاید وپیش خونوادهاتون مخصوصا محسا مامان ملودی عسلی) مجردی کجایی که یادت بخیر خدا سایشونو همیشه رو سرمون نگه داره
حتی صبحونه نازگل و اماده میکرد و نازگل خانم حسابی سرویس دهی میشد
توسط پدر جون و مامان جونش(مامان و بابای من)برای تغییر اب و هوا خیلی خوبه حیف شد مدرسه باید میرفتم وگرنه حتما یک هفته وای میستادم..
خونم شده بازار شام من از یک طرف جمع میکنم و نازگل خانم همه رو به هم میریزه اونقدر حال میکنه میبینه دارم وسایل جمع میکنم تا میگم نازگل و چپ چپ نگاش میکنم میبینم یک تیکه از وسایل و برداشت و فرار حلا همینجور که در حال فرار کردنه میگه مامانش نگیر من نگیر..ما منه(مامان من و نگیر این وسیله مال منه) میبینید تور خدا هنوز هیچی نشده همه چی رو صاحب شد.هر ده دقیقه هم میاد محکم بغلم میکنه و یک بوس ابدار پشت سرشم
امسال دومین سالیه که دخمل گلم پای سفره افطاری مادربزرگ میشینه اخه ما بیشتر شبا افطار میریم اونجا صفای دیگه ای داره حتما تو یکی از پستام عکس مادر بزرگم و میزارم ببینید چقدر دوس داشتنی و معنوی هستش
چند شبه دارم به اسمون نگاه میکنم و ستارها رو میشمرم چقدر ادم به عظمت خدا پی میبره خدایا تو چقدر نزدیکی و ما چقدر دوریم از تو .....مسیر برگشت همش فک میکردم اگه تو این جاده بمونیم وسط کوههایی که با کوچکترین لغزش رو سر ادم فرود میاد کی میتونه جز خدا کمکمون کنه اون لحظه دلم پر از ترس و لبریز از شادی میشد ترس از خدا و شادی وجود خدا تو قلبم خدای مهربونم دوست دارم و این روزا که یک خورده گرفتارم فقط وجود دوس داشتنی و یاد عزیز تو میتونه ارومم کنه زندگی فرصت یک سجده به دستان خداست من که میدونم خدا به حرفم گوش میکنه
ماه دوس داشتنی من ماه خدا...
و این پست همچنان ادامه دارد یعنی به پیوستها اضافه میشود............
بر عکس پارسال که همه روزه میرفتم یادش بخیر اگه پست پارسالمو بخونید اول مهر ماه و قبلش اظطراب توش موج میزنه نازگل۷ ماهش بود هنوز پرستار خوب پیدا نکرده بودم ولی دلم خیلی به قول معروف روشن بود روزی که پرستارش اومد یک خورده خیالم راحت شد بر خورد اول خیلی مهمه و روز اولی که رفتم سر کار کلی تو کتابخونه مدرسه گریه کردم عذاب وجدان شدید داشتم و ......... به هر حال گذشت
از اردیبهشت تا الان هر کی میپرسه کی میرید خونه جدیدتون میگم یک ماه دیگه و این یک ماه هنوز نرسیده
خدا کنه دیگه طولانی نشه حتما اماده شد چند تا عکس میزارم

در مورد پست قبلی خیلی ممنون از راهنمایی دوستای خوبم مخصوصا کامنتای خصوصی که من نشد همونجا جواب کامنتشونو بدم دارم سعی خودم و میکنم که ندیده بگیرمش یا فکر کنم با یک ادم مریض که تعادل روحی نداره طرفم چاره ای نیست
)
یعنی چی خانم یک ماه دیگه!! مگه من میخوام عمل کنم!؟ منشی..اقای دکتر اصلا وقت ندارن زودتر از این موقع نمیتونم نوبت بدم من..
اخی دلم خنک شد
یکی از دوستام میگفت به منم یک ماه بعد وقت داد من سریع اماده شدم رفتم مطبش خودم و معرفی نکردم باور کن جز دو تا مریض هیچکی نبود نمیدونم چرا اینجور میکنن بعدش منشیش دباره واسم یک ماه بعد وقت گذاشت و گفت اگه وقت دارید بشینید شاید مریض بعدی دیر اومد شما بریدتو خلاصه یک ماه شده بود ۲۰ دقیقه..حالا شما بگید من نباید عصبانی بشم!!؟ خلاصه رفتم بینایی سنج کاری که از اولش باید انجام میدادم اونجا فهمیدم بنده سه ساله تمام عینکی میزدم
مخصوصا وقت افطار با صدای خوش اذان و افطاری خونه مادر جون

بعضی وقتا هم کلی حرف واسه گفتن دارم تا میام تایپ کنم همش میپره از سر مبارک بنده
روز پزشک و به همه پزشکای عزیز تبریک میگم مخصوصا دوستای وبلاگی..
تا دو شنبه نیستم دارم میزنم به کوه و کمر باغ و چمن خلاصه هر جا که دور از محیط شهری باشه نازگلم کلی ذوق زده است
اینشالا که خوش میگذره بهش برگشتم با عکس میام و بهتون سر میزنم راستی فک کنم دیگه مشکل کامنت دونی بر طرف شد از مدیر محترم بلاگفا ممنونم..
و این پست همچنان ادامه دارد.............

