تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

دفترچه خاطراتم

دفترچه خاطراتم

اینجا از همه چیز می نویسم هر چی که لازمه گفته بشه!!

Rolling Eyesنه خیر  هنوز نرفتم اشتباه نکنید  از خونه جدید اپ نمیکنم همچنان  سر جامون هستیم با یک عالمه کارتون پر از وسایل تو خونه که چه عرض کنم بهتره بگم بازار شام اونقدر این دست و اون دست کردیم که اسباب کشی رفت بعد شبهای قدر......

Oscar Red Carpet 1بزرگترین  تحولی که در نازگلی به وجود اومده حرف زدن سریعش تو یک هفته است   خدا رو شکر یادگیری سریعی  داره  بیشتر یادگیریشم  معنوی بودنازگل خانم دوازده امام و کامل براتون میگه اگه بگم خودم  این اخرا رو فراموش کرده بودم باورتون میشه!؟صول دین و کامل یاد داره...پنج تن و میشناسه.. تا میبینه در حال ذکر گفتن هستم (ختم صلوات) دیگه سوزنش گیر میکنه رو صلوات تا یک ساعت راه میره و میگه صلوات..سوره توحید و با کمک من میخونه یک کلمشو من میگم یکیشو نازگلی. البته با داشتن مادر بزرگی مثل مادر بزرگ من بعید نیست  و مادر بزرگ بنده خیلی خیلی حال میکنه  نازگل که واسش میخونه  همین یاد گیری معنویش  جایزهای فراوانی گرفته که اولیش بازم از طرف مادر بزرگم یک گردن بند طلا بود..نماز میخونه بیا و ببین  رکوع میره بعد سجده میره بعد از سجده قنوت میره و میگه امین(من با این که با هر چیزی که به سمت افراط بره به شدت مخالفم حتی( م ذ ه ب) ولی خیلی خیلی خوشحالم که دخترم اولین چیزایی که یاد گرفت مسائل معنوی هستش چیزی که خودم خیلی اهمیت میدم شاید ظاهرم اصلا نشون نده و اونایی که من و دیدن یک چیز دیگه تو ذهنشون باشه ولی مهم نیت قلبی ادماست من دوس دارم دخترم  به مسائل دینی و شرعی اونجوری که وجدانش میگه و خدا میگه پایبند باشه  نه اونجوری که (...)میگن بازم میگم نه در حد افراط در حدی که واقعا  تو هر چیزی خدا رو  در نظر داشته باشه ..میدونم در این صورته که هیچ وقت  ارامشش و از دست نمیده و راه خطا نمیره..نه مادیات  میتونه در اینده ارامش واسش بیاره نه هیچی دیگه باید بدونه فقط یاد خدا میتونه ارومش کنه همیشه ((خونواده همسرم خیلی براشون جالب و عجیبه چون از لحاظ اعتقادات درست برعکس من هستن ولی اونقدر خوب و مهربون و فهمیده هستن که به اعتقاد هرکی  حالا هر چی باشه ا حترام میزارن..فک کنم این تنها نوه مادر و پدر همسرم باشه که داره میره سمت یادگیری مسائل دینی))

در جاشم خانم رقاصی شده که بیا و ببین تا تقی به توقی میخوره دستاشو میگیره بالا و میگه دس دس که در این هنگام با تشویق تماشاگران و سوت و جیغ و دست  همگان رو برو میشه  بعدشم شروع میکنه به قر دادن  میشینه و پا میشه بیشکن میزنه یک دستش بالا یکی در امتداد سینه و کمرش میچرخونه م چشماشو اینور اون ور میکنه که دیگه این اخر رقصشه بعدم دست همه رو یکی یکی میگیره میگه بخص(برقص)دیگه اگه خونه مامان همسرم باشیم که حسابی رقاص دور برش هست لازم نیست زحمت بده به خودش و کسی رو بلند کنه خلاصه این قرتی بازیاش به دخمل عمهاش و عمهاش رفتهHippie

بیشتر شعرا رو میخونه یک توپ دارم قلقلی رو اولش و بگی میره تا اخر میخونه وای اونقدر بامزه میخونه که فقط باید قورتش بدم ..عمو زنجیر باف ..بله..زنجیر من و بافتی دیگه نمیگه بله پشت سر میگه بابا اومده چی چی اومده.دودود و دیش دیش(نخود و کشمش) ..بدو بدو(بخور و بیا)..نقاشی که میکشه با خودش میخونه چش چش دو ابود  تا اخرش..به مداد و خودکار میگه دوابو(یعنی دو ابرو بازم یعنی این که بده با اینا چش چش دو ابرو بکشم)..وسایل خونه رو جا بجا میکنه یعنی خسته شده بعد یک تیکه که دم دستش میاد بر میداره و با سرعت میاد سمت من میگه بدیرش دیده(بگیرش دیگه) این دیگه تکیه کلامشه اخر همه حرفاش میگه..به اش میگه( آشت)به لباس میگه (نونوت)جایی میخوایم بریم تند تند لباساشو میاره و کفشاشو بعدشم با اهنگ میخونه پاپا پوش ددری پاپا پوش سرسری(کفشامو بپوشون بریم گردش بریم سرسره سواری) کتاباش و میشناسه  کتابایی که قصهای حسنی داره رو به اسم حسنی  صدا میکنه..هر کدوم  عکس پیرزن داره مثل کدوی قلقله زن به اسم مادر بزرگ میشناسهWhite Hairعاشق کتاب دارا و ساراشه اکثر روز دستشه و میگه سارا ناز ناز   یک سره در حال دویدنه تو خونه نمیدونم چرا خسته نمیشه امروز فرداست که این طبقه پایینه صداش در بیاخلاصه که دخملم بزرگ شده و خانمی شده واسه خودش

 

پ۱) این سریال بزنگاه ماه رمضون و میبینید وااااااااااااااای یعنی وقتی تموم میشه  میگم اخیش تموم شد اخه این چه سریالیه که عطاران ساخته نه به سالهای پیشش نه به الان(خوب یکی به من بگه نبین حالا چرا نگاه میکنی) عوضش از این سریال حسرت کانال یک خیلی خوشم میاد البته از بازی شریفی نیا(فریده) خیلی بیشتر ولی به اون تیکه افسانه بایگان که میرسه دباره کسل کننده میشه برام...

 

پ۲)چند روز اول ماه رمضون بدون سحر روزه گرفتم چشمتون روز بد نبینه دیگه از ساعت ۲ بعد از ظهر تا وقت افطار  در کما به سر میبردم و معده درد شدید این شد که دیگه شبها سحری بیدار میشم ولی تنها اصلا حال نمیده.ولی نمیدونید چقدر  افطار دوس دارم همینجور بپزم و تزئینجات کنم .اگه زیاد بپزونم  واسه همسایها هم میفرستم  خیلی دوس دارم تو ایم ماه رمضون افطاری درست میکنم به چند تا از همسایهای بغل دستیمونم  یک بشقاب یا یک کاسه بدم

 

پ۳)شهادت امام علی رو به همه دوستای مجازی تسلیت میگم..این شبا وقت دعاهاتون سر سجاده نمازتون اون لحظه که دلتونو دادید دست خدا و راز و نیاز میکنید باهاش من و هم یاد کنید..........   

 

بعد نوشت روز پنج شنبه چهارم مهر....... از روزی که اپ کردم دیگه نت نداشتم تا امروز که همسر جان درستش کرد دستش درد نکنه خلاصه اعتیاد بددردیه مادر خدا نصیب نکنه 

School's Outشروع سال تحصیلی رو به همه معلمان و دانش اموزان عزیز تبریک میگم هر چند خودم از اول مهر خوشم نمیاد

I Love Youندا جون تولد رادین عزیز و تبریک میگم امیدوارم همیشه خوشی  و موفقیتهاش ودر کنار روبین  عزیز و همسرتون ببینی...

 

 ممنون بابت کامنتای پر محبتتون مخصوصا دوستایی که کامت خصوصی میزارن ببخشید اگه دیر میشه جواب کامنتاتونو بدم یا بیام وبلاگتون ولی یاد همتون هستم..چند تا عکس میخواستم بزارم ولی درحال حاظر دوربین عکاسی مفقود شده باید همه جارو بگردم ببینم نازگل کجا شوتش کرده

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 9:8  توسط مامان نازگل  | 

 من اومدم باور کنید سرم خیلی شلوغه همش در حال شستن و ساییدن و جمع کردن هستم حالا کی بریم خونه جدید خدا میدونه باور کنید اصلا بی معرفت نیستم و به همه دوستا هر وقت فرصتی پیش بیاد سر میزنم  الان یک خورده دور برم شلوغه فک کنم تا اخر مهر درگیر اسباب کشی وجمع و جور کردن و بسته بندی وسایل خونه باشیم  ولی یاد همتون هستم و بهتون سر میزنم از دوستای گلی که همیشه میان وبلاگم  وهمیشه خواننده مطالبم هستن  ممنونمHello

 

 

ــــ یک روز تمام داشتیم انباری رو تمیز میکردیم  وسایلا رو بسته بندی میکردیم فک کنید در اخر از سمت در  اپارتمان خودمون تا درب اپارتمان همسایه اشغالای انباریمون بود خدا رو شکر که همون روز ماشین زباله دونی میومد وگرنه  روز بعد کوچه ما شده بود زباله دان تاریخ همینجور جمع میکردم و حرص میخوردم که این همه ات و اشغال از کجا  اومده  البته از دست همسر جانم حسابی عصبی شدم که نصف انباری کتابا و وسایل ماشین ایشون بود و اجازه هم نمیده  مرتبش کنم  میگه خودم سر فرصت مرتب میکنم تا امروز که شش سال گذشته هنوز اون سر فرصته پیدا نشده..

 

 

ــــــ روز بعدش نوبت اطاق نازگلی بود همه اسباب بازیا رو تو یک نایلون خیلی بزرگ ریختم و اونایی رو که فک میکردم خراب میشن  داخل کارتون جاسازی کردم من جمع میکردم و نازگل  با عصبانیت شوتشون میکرد بیرون  بعد با هیجان زیاد اسماشونو میبرد حالا هیچ وقت نگاشونم نمیکنه این دخمل خانمم خواسته مثل باباش کم نیاره  فک کنم اگه  زورش میرسید اینم میگفت باشه خودم جمع میکنم..کلی از اسباب بازیا  پیچ و مهرش در اومده بود و بعضیا هم به درد سن نازگل نمیخورد مال کوچیکیش بود همچنین خیلی از لباساش  به غیر از اون دسته از لباساو کفشهایی که خیلی دوسشون دارم و میخوام واسش نگه دارم بقیه  همه رو جمع کردم و شوهرشون دادم

 

ــــــ  Reading a Bookروز بعد نوبت کمد کتابا + وسایلای کاریمون بود واااااااااااااای خدا تو کاغذ غلط میزدم کارتون هود و اوردم  از انباری وتمییزش کردم + کارتن تلوزیون  همه  کتابای خودم همسری و نازگل و چیدم اون تو دیگه فک کنید چقدر کتاب بود که بازم کم اوردم کلی از کتابا که به دردم نمیخورد و سالی یک بارم خونده میشد یا نمیشد و جدا کردم ببرم  کتابخونه مدرسه اصلا خوشم نمیاد وسایل اضافی جمع کنم یا کتابخونم فقط پر از کتابای رنگارنگ باشه فقط وسایلی که قابل استفاده است و دارم میبرم..

ــــ بعد از اون میرسیم به کمد لباسای من و همسری که اینم مثل همه  وسایل دیگه اونایی که لازم بود کنار گذاشته شد و بقیه رو شوهرشون دادم  مجلسیا رو مرتب کردم روز اخر ببرم چون از حالا چروک میشه به علاوه کیف و کفش و روسریا..دور از چشم همسری کلی از لباسای همسری هم  بخشیده شد  میدونم اگه بفهمه بعضیاشون و ناراحت میشه چون واسش خاطره دارن چه فایده که استفاده نمیکنه و فقط واسه روز مبادا گذاشته امان از دست اقایون و صد امان از دست خانمایی که فقط دورمیریزن وسایل همسراشونو. کاش از این عصاهای جادویی بود رو هوا میچرخوندی چند تا چرت و پرت میخوندی یک دفعه کل خونه جمع میشد ..
 
 
 
ــــ پتو ..رو دوشکی ..رو بالشتی همه و همه باید شسته بشه  و بعدشم اتو بشه بیچاره ماشین لباسشویی یک ریز در حال کار کردنه.  گرد و خاک وسایلا گرفته بشه  فرشا رو باید بدم قالیشویی با همه اینا تازه واسه افطارم کلی ذوق و شوق دارم که غذاهای خوب و خوشمزه درست کنم Cooking Dinnerمیبینید من چقدر کدبانو هستم کلی درز و دوز ندوخته روباید بدوزم که با کمک پرستار دخملی این کارا انجام میشه...
 
 
 
ـــــ خرید پرده..فرش..لوستر و... خیلی چیزای دیگه مونده چند روز پیش رفتم پردهای خوشگل ببینم واسه حال و پذیرایی هر چی میاورد دم دستم میگفت خانم این حریره ایتالیاست این پرده ترکه  بعد که قیمتشو میگفت بنده مغزم قفل میکرد چه خبرهههههههههه خوب باشه  ایتالیا و ترکیه  اسم هزار تا کشور و میارن و به قیمت خون باباشون میفرشون همش میگفتم نه اقا گرونه خیلی نه اون یکی رو ببینم  بعدشم که هیچی خریده نشد هنوز موفق به خرید این وسایل نشدم تا حالا تو خطش نبودم اصلا باور کنید هر جا مهمونی میرفتم خدا میدونه اصلا نگاه نمیکردم این پردها چی هستن یا لوسرشون چه مدلیه یا فرشاشون مال کجاست الان که خودم گیرم تازه دارم می فهمم چقدر از این دنیای چشم و هم چشمی دوربیدم وخبر نداشته بیدم(شوخی)
 
 
 
 
ــــ این روزا وقتی مدیر جان من و میفرسته دنبال خرید واسه مدرسه  یک خورده با حالت معصومیت میگم باشه حالا ببینم کارا تموم شد میرم این در حالیه که تو دلم کارخونه قند اب میکنم اخه هم میشه در رفت هم به خریدای خودم میرسم اصلنم نگید الکی پول میگیرم از دولت که اینجورا هم نیست بنده اصلا نباید برم مدرسه الان ولی مدیر خواسته که بیایم خدا رو شکر که این دوران تیره و سیاه سر پرستی تمام شد
 
 
 
ــــــ از اول تابستون تقریبا همشو خاله کوچیکه دخملم پیشش بودخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir ترم تابستونی بر نداشت  مسافرتم با ما بود.. بد جوری بهش عادت کردیم همسری میگه ما شما رو به فرزندی  قبول میکنیمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir اونم که کم نمیاره میگه باشه در صورتی که نصف داراییتونو به نامم کنید  تا شروع کلاسا فرزندتون میشم..از شوخی گذشته چقدر خوبه همیشه یکی از درجه یک خونوادت پیشت باشهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir اکثر شبا نازگلی پیش خالش میمونه و ما با خیال راحت  به خریدا و مهمونیامون میرسیم همسرم میگه چقدر خیالت راحته  هیچ وقت اینجوری نبودی وقتی بیرون بودیم خودمم همین حس و دارم اخه نازگلم بد جوری عادت کرده به خالش و اگه ببینه نیست میزنه زیر گریه..دیگه امروز خاله جونش رفت مشهد و ما تنها شدیمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir
 
 
خلاصه بنده به کمک نیاز فراوانی دارم هر کی میخواد کمکم کنه نپرسه زود بیاد من که میدونم میگید  بد شد اونجا نیستیم وگرنه میومدیم کمک
 
 
 

۱)چند وقت پیش تو  یکی از وبلاگا این سایت و دیدم اسباب بازی خیلی خوشم اومد دلم میخواست همش و بخرم واسه نازگل عجیبه اخه اصلا اهل خرید اسباب بازی نیستم ولی از اینا خیلی خوشم اومد.

 

 ۲)این هفته ختم صلواتم تموم میشه هفته اول که گذشت باور کنید شب تو خواب دیدم خدا حاجتمو داده درست همون جوری که میخواستم  خوشحال بودم خیلی زیاد از خواب که بیدار شدم گلوم میسوخت اشکام بی اختیار رونه شد خدایا چقدر بزرگی و من چقدر احساس سبکی میکردم حس کردم  خدا این یک هفته  ختم من و قبول کرده اینشالا هر کی این ختم و گرفته و میخواد بگیره حاجتشو بگیره واسه منم دعا کنید..خدا حتما پاداش صبر همه رو میده... درختي كه شكست، هرگز گريه نمي‌كند، افسرده نمي‌شود و به در و ديوار لعنت نمي‌فرستد. بلكه آرام و صبور مي‌ماند تا جوانه بزند…

 

۴)اینم ختم صلوات برای دوستایی که خواسته بودن از شب جمعه میتونید شروع کنید من و هم دعا کنید فراموش نشههههههههه

 ۵)چقدر اپیدم فک کنم اندازه ده روز نوشتم  دیگه نگید چرا نیومدیاااااااا

  

 زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن .... و فراموش کردن .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن…
 
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir
بعد نوشت روز ۱ شنبه) میگن شاه می بخشه شاه قلی نمی بخشه راس میگنااااااا  امروز به مدیر گفتم من از فردادیگه نمیام تااول مهر من که دیگه جزو کادر دفتر نیستم  رفتم تدریس اونم بعد من من کردن قبول کرد و زنگ زد سرپرست جدید بیاد حالا اومده هر کاری رو بهش میدن من و نشون میده میگه به ایشون بگید منم دارم میام خونه..میگم ای بابا من دیگه جزو کادر دفتر نیستم ..میگه نه مگه میشه باید تا اخر شهریور باشی  مدیر میگه خانم ایکس دیگه  نمیان و شما باید از این به بعد بیاید   میگه نه باید بیان تا اخر شهریور ..اینجور مواقع چشم غره و بعدشم مجبوری یک حرفی بهش بزنی و بری و اونم با نگاه م و ذ یا ن ه نگات کنه..وقتی اینقدر پولای الکی میدن به اشخاصی که به هیچ عنوان وجدان کاری ندارن و دوس دارن فقط پاهاشون رو بندازن رو هم  و جای صد نفر دیگه رو میگیرن معلومه اینجور ادما دم در میارن دیگه خلاصه بنده میرم تعطیلات به کوری چشم  دشمنام تا دوم مهر ماه
 
 
همچنان به پیوستها اضافه میشود
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 13:47  توسط مامان نازگل  | 

 
چند روزی رفتیم خارج از شهر ( اینجا ) آب و هوای عالی بود نه خبری از ماشین نه ترافیک و دود نه هیاهویه شهری خوب بود خوش گذشت تنها صدایی که میومد شبها صدای روباه و شغال و سگ بود که ادم و میترسوند باترس و لرز عکس مینداختم نازگل حسابی  کیف کرد همش تو باغ بود و به قول خودش چمن و سبزه همه اینا یک طرف شستن لباسای خانم یک طرف هر بار که میرفت بیرون  باید لباساشو میشستم یا خودشو خیس میکرد یا کثیف و خاکی  دیگه تو خونه هم بند نبود کفشاشو دستش میگرفت پاپا پوش ددری چمن تا دلتون بخواد  حیونای اهلی دید و حسابی از دیدنشون تعجب میکرد کلی گوسفند که چوپانا  واسه چرا اورده بودنشون تو مسیر راه دیده میشد + الاغ  + گاو خوب اسم حیوناست من چیکار کنم... صدای جیر جیرکا سکوت  شب و می شکست و صبح با صدای  پرندها ی خوش اواز و گنجشکا بیدار میشدیم ولی یک مشکل دیگه واسه من ترسو بود که ملخ هم تو باغ زیاد بود البته به چشم نمیومدا فک نکنید حالا از سر و کولمون بالا میرفت ..کاش چند تا عکس از موتور اب و چشمه هم میگرفتم میزاشتم مگه این نازگلی حواس میزاشت یک سره  یا میرفت تو اب..یاانگور به دست و گلابی نشسته در حال دویدن یکی از عکسا داره نشون میده..صبحونه خوردن تو این هوا یک لطف  دیگه داشت جای همتون خالی سفره صبحونه ای که مامان بچینه  بیدار شی حاظر اماده باشه یک لطف دیگه داره(وای دوستایی که خارج از کشورن دلتون نخواد اینشالا زودی زود میاید وپیش خونوادهاتون مخصوصا محسا مامان ملودی عسلی) مجردی کجایی که یادت بخیر خدا سایشونو همیشه رو سرمون نگه داره حتی  صبحونه نازگل و اماده میکرد و نازگل خانم حسابی سرویس دهی میشد توسط پدر جون و مامان جونش(مامان و بابای من)برای تغییر اب و هوا خیلی خوبه حیف شد مدرسه باید میرفتم وگرنه حتما یک هفته وای میستادم..
 
 
 
منم این روزا یک جورایی دور خودم دارم میچرخم  کارتون خالیا رو پر میکنم از وسایل و گوشه اطاق میچینم  خونم شده بازار شام من از یک طرف جمع میکنم و نازگل خانم همه رو به هم میریزه اونقدر حال میکنه میبینه  دارم وسایل جمع میکنم تا میگم نازگل  و چپ چپ نگاش میکنم میبینم  یک تیکه از وسایل و برداشت و فرار حلا همینجور که در حال فرار کردنه میگه مامانش نگیر من نگیر..ما منه(مامان من و نگیر این وسیله مال منه) میبینید تور خدا هنوز هیچی نشده همه چی رو صاحب شد.هر ده دقیقه هم میاد محکم بغلم میکنه و یک بوس ابدار پشت سرشم بعدشم میگه نازی مامانش(به من میگه مامانش..مامانی..ماماش..ماما(و اسمم) مامان جان) این مامان جان گفتنش من و کشته خلاصه میاد کمک کنه  کارم و ده برابر میکنهکاملا بزرگ شدنش و احساس میکنم خیلی فهمیده تر شده میدونه چه چیزایی خطرناکه و نباید دست بزنه البته بعضیاشون قبلا تست شده..از خواب که بیدار میشه میگه سیااااااام(سلام)وپستونک به دهن و پتو به دست میاد سمت اشپزخونه مامانش دوبونه بدویم(صبحونه بخورم)بادیگارد خوبیه برای من هرکی اخم کنه  یا بگه رو چش مامانت ابرویه کتک میخوره و در نهایت شروع میکنه به گریه کردن که مامانش نزن مامانش نازی دون(ناز کن) اینجور مواقع من در این حالتم امسال دومین سالیه که دخمل گلم  پای سفره افطاری مادربزرگ میشینه اخه ما بیشتر شبا افطار میریم اونجا صفای دیگه ای داره حتما تو یکی از پستام عکس مادر بزرگم و میزارم ببینید چقدر دوس داشتنی و معنوی هستش
 
 
 
چند شبه دارم به اسمون نگاه میکنم و ستارها رو میشمرم چقدر ادم به عظمت خدا  پی میبره خدایا تو چقدر نزدیکی و ما چقدر دوریم از تو .....مسیر برگشت همش فک میکردم اگه تو این جاده بمونیم وسط کوههایی که با کوچکترین لغزش رو سر ادم فرود میاد کی میتونه جز خدا کمکمون کنه اون لحظه دلم پر از ترس و لبریز از شادی میشد ترس از خدا و شادی وجود خدا تو قلبم خدای مهربونم دوست دارم و این روزا که یک خورده گرفتارم  فقط وجود دوس داشتنی و یاد عزیز تو میتونه ارومم کنه زندگی فرصت یک سجده به دستان خداست من که میدونم خدا به حرفم گوش میکنه   خدايا به داده و نداده و گرفته ات شکر؛ که داده ات نعمت است، نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان...  خدایا میدونم که پاداش صبر همه بندهات و میدی پس به امید اون روز منم صبر میکنم  پرواز پاداش شکیبایی پروانه است....
 
 
از همه دوستای خوب وبلاگیم که ختم صلوات و گرفتن   میخوام  من و هم دعا کنن خیلییییییی محتاج دعام  خوشحالم که مورد استفاده دوستا قرار گرفت و استقبال خوبی شد اونم درست در این ماه مبارک ماه دوس داشتنی من ماه خدا...
 

پیوست) اینم ختم صلوات برای دوستایی که خواسته بودن از شب جمعه میتونید شروع کنید من و هم دعا کنید فراموش نشههههههههه

 
پیوست) نمیدونم چرا هر پست باید یک چیزی از تو بنویسم  ولی این یکی رو اصلااااااااا نمیشه ندید گرفت فاطیما جون   مادر شدنت مبارک البته برای بار دوم + تولدت مبارک...
 
  
 و این پست همچنان ادامه دارد یعنی به پیوستها اضافه میشود............
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 12:6  توسط مامان نازگل  | 

Sunny Summer Yellow Smiley Face HUGS Images دیگه  تابستون داره نفسای اخرشو میکشهCharacter Images خدا رو شکر امسال فقط ۳ روز کلاس دارم بر عکس پارسال که همه روزه میرفتم یادش بخیر اگه پست پارسالمو بخونید اول مهر ماه و قبلش اظطراب توش موج میزنه نازگل۷ ماهش بود هنوز پرستار خوب پیدا نکرده بودم ولی دلم خیلی به قول معروف روشن بود روزی که پرستارش اومد یک خورده خیالم راحت شد بر خورد اول خیلی مهمه  و روز اولی که رفتم سر کار کلی تو  کتابخونه مدرسه گریه کردم  عذاب وجدان شدید داشتم و ......... به هر حال گذشت همه چی میگذره و فقط خاطرات می مونه یک سال با همه خوبیاش و بدیاش گذشت سال جدید شروع شد بوی مهر و مدرسه .

 

چند  روزه دارم کارتون خالی جمع میکنم  میخوام با کمک پرستار نازگل کم کم  وسایلها رو جمع و جور کنیم  تا وقت اسباب کشی راحت باشم  هر چند وسایل زیادی ندارم فک کنم نصف اسباب کشی یعنی اشپزخونه.تقریبا هرروز میرم خونه جدید سر میزنم نازگل خیلی خوشش میاد از اونجا  روبروی پارکه و این عالیه واسه من و نازگلی هواشم خیلی خوبه و کلا بزرگتر از این قوطی کبریتیه که الان توشم(خدا جونم ناشکری نمیکنما) وای عاشق پشت بومشم  از اردیبهشت تا الان هر کی میپرسه  کی میرید خونه جدیدتون میگم  یک ماه دیگه و این یک ماه هنوز نرسیده خدا کنه  دیگه طولانی نشه حتما اماده شد چند تا عکس میزارم البته بدون وسایل حالا قدرشو میدونم قدر خونه ای که باید توش زندگی کنم چون خودمون زحمت کشیدیم  چقدر لذت داره وقتی ادم واسه یک کاری خودش زحمت میکشه درسته تو این گرونی هیچکی بدش نمیاد حاظر و اماده یک خونه بهش بدن ولی به نظر من اصلا به اندازه زحمتی که خودت کشیدی قدرشو نمیدونی فقط راحت به دست اوردی بدون سختی

پ۱) در مورد پست قبلی خیلی ممنون از راهنمایی دوستای خوبم  مخصوصا کامنتای خصوصی که من نشد همونجا جواب کامنتشونو بدم دارم سعی خودم و میکنم که ندیده بگیرمش یا فکر کنم با یک  ادم مریض که تعادل روحی نداره  طرفم چاره ای نیست متاسفانه این شخص همکارمهFighting Alligator Yellow Smiley Face Images این و واسه دوستای خوبی میگم که فک کرده بودن شاید با خونواده همسرم مشکل دارم  نه بر عکس من خیلی مامان همسری رو دوس دارم و کلا خونوادش خیلی مهربون و خوبن و حسابی هوای ما رو دارن..

زرتشت..دیگران را ببخش نه به خاطر این که انها سزاوار بخشش تو هستند بلکه به این خاطر که تو سزاوار ارامشی..(چشم زرتشت عزیز)

پ۲)عینکم چند روز پیش شکست من همیشه  تومحیط کاری عینک میزنم یا وقتی دارم میرم خرید  زنگ زدم چشم پزشک وقت بگیرم واسه معاینه چشمم که اگه نمرش بالا رفته یاپایین  اومده  شیششو عوض کنم  من..الو سلام خانم یک وقت میخواستم   منشی..واسه چی کاری  من..فقط نمره چشمم  منشی.. یک ماه دیگه اینجا باشید  من.. یعنی چی خانم یک ماه دیگه!! مگه من میخوام عمل کنم!؟  منشی..اقای دکتر اصلا وقت ندارن زودتر از این موقع نمیتونم نوبت بدم  من.. وقت ندارن چیه خانم اقای دکترتون دارن مگس میکشن میخوان با همکاراشون رقابت کنن داری بازار گرمی میکنی واسش قول میدم خودت الان داری جدول حل میکنی منشی.. سکوت من..تتتتتتق گوشی رو کوبیدم رو تلفن مامانم.. من.. اخی دلم خنک شدیکی از دوستام میگفت به منم یک ماه بعد وقت داد من سریع اماده شدم رفتم مطبش خودم و معرفی نکردم باور کن جز دو تا مریض هیچکی نبود نمیدونم چرا اینجور میکنن  بعدش منشیش دباره واسم یک ماه بعد وقت گذاشت و گفت اگه وقت دارید بشینید شاید مریض بعدی دیر اومد شما بریدتو خلاصه یک ماه شده بود ۲۰ دقیقه..حالا شما بگید من نباید عصبانی بشم!!؟ خلاصه  رفتم بینایی سنج کاری که از اولش باید انجام میدادم  اونجا فهمیدم بنده  سه ساله تمام عینکی میزدم Big Eyed Yellow Smiley Face Imagesکه نمرش ۱ شماره بیشتر از چشمم بوده اینم از دکتر فوق تخصص چشم( دور از جون خیلی از دکترای خوبمون به خودتون نگیریداااا) خلاصه کلی دلم به حال خودم سوختحالا بایدبرم عینکمو  فردا تحویل بگیرم فک کنم همه جا رو نورانی ببینم

 

پ۳)ماه رمضون داره از راه میرسه به به من عاشق این ماه هستم مخصوصا وقت افطار با صدای خوش  اذان و افطاری خونه مادر جونیک ختم صلوات اگه خدا بخواد از  جمعه دارم میگیرم تا دو هفته  هر کی گرفته حاجتشو داده خدا  اگه خواستید بگید واستون بزارم..

پ۴) هر وقت میخوام اپ کنم میگم خوب چی بنویسم هیچی یادم نمیاد  ولی اخرش میبینم اووووووو کلی نوشتوندم بعضی وقتا هم کلی حرف واسه گفتن دارم تا میام تایپ کنم همش میپره از سر مبارک بندهShoot Me

پ۵) روز پزشک و به همه  پزشکای عزیز تبریک میگم مخصوصا دوستای وبلاگی..ثمین عزیز و نیلوی گل..

پ۶) نمیدونم این بلاگفا باز چش شده وب هر کدوم از دوستا میام مینویسه امکان درج نظر جدید وجود ندارد. نمیدونم واسه منم اینجوره؟ خودم که امتحان میکنم مشکلی نداره!

..................................................................................................................................

بعد نوشت۱) اینم ختم صلوات برای دوستایی که خواسته بودن از همین امشب میتونید شروع کنید  من و هم دعا کنید فراموش نشههههههههه

بعد نوشت ۲)  تا دو شنبه نیستم دارم میزنم به کوه و کمر  باغ و چمن خلاصه هر جا که دور از محیط شهری باشه نازگلم کلی ذوق زده است اینشالا که خوش میگذره بهش برگشتم با عکس میام و بهتون سر میزنم راستی فک کنم دیگه مشکل کامنت دونی بر طرف شد  از مدیر محترم بلاگفا  ممنونم..

بعد نوشت روز د وشنبه... به زودی میام با کلی عکس

پ۵) و این پست همچنان ادامه دارد.............

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 7:17  توسط مامان نازگل  | 

نمی دونم چقدر اعتقاد دارید که بعضیا واقعا با نگاهشون همه تارو پود جسمی و روحتو  به هم میریزن وقتی بهشون فک میکنی یا چشت تو چشماشون میفته نا خود اگاه سردرد شدید میشی مغزت قفل میکنه اعصابت به هم میریزه و کافیه یک نگاه دیگه کنه یا حرف بزنه اون وقته  که دیگه تمام خوشی چند لحظه پیشت  از یادت میره و همش میشه بد بختی این ادما پر از انرژی منفی هستن!!

  مورد اول..متاسفانه واسه من این اتفاق افتاده من تو عمرم  اینقدر یک نفر روم اثر منفی نداشته که این ادم( .... )داره به خدا وقتی ازش صحبت میشه دلم میخواد از کل کره زمین  محوش کنم  اصلا نمی تونم ببینمش  الانم که دارم ازش مینویسم باور کنید سردرد شدم.این و بگم که این ادم خیلی خیلی چاپلوس و  اب زیر کا و خلاصه خبر چین تشریف دارن و همه میشناسنش ولی هیچ وقتم از رو نمیره ( فک نکنم غیبت  باشه چون  تودنیای وبلاگستان هیچکی نمیشناسش) جالبه هر وقت میبینمش سلام و احوالپرسی گرم میکنه ولی من دیوونه میشم حتی یکی از دوستام خندش میگیره میگه باز چت شد هر چی قسم میخورم دست خودم نیست باورشون نمیشه یک مدت همش میگفتم بس که تلقین کردم بزار خوبیاش و یاد اوری کنم واسه خودم شاید  نظرم برگشت ولی درست که نشد بد ترم شد(این خانم سن مامان من و داره)این اخرا هر وقت میبینمش یک سلام علیک خیلی خیلی خشک و رسمی میکنم که اصلا نیاد پیش من باورتون نمیشه اخرین بار خودشم فهمید و دیگه  زیاد با من حرف نمیزنه و بدون خدا حافظی میره از وقتی اونم رابطش با من سرد شده  خیلی خیلی اعصابم راحت شده و ارامش دارم به هیچ عنوان عذاب وجدان ندارم  انگار باید این ادم و از خودم دورش میکردم وگرنه حسابی به هم میریزم تور خدا بگید من چیکار کنم!؟

مورد دوم .. بعد یک  سری اتفاقات(( حالا خوب یا بد که چند نفری توشون نقش اول منفی و مثبت داشتن))حدود ۲ سال میگذره از اون رویدادها ولی من همچنان همیشه اون چند نفر طرف منفی رو تو خواب میبینم شاید از ۷ روز هفته ۵ روزش و میبینم که هراسان از خواب میپرم(تا  وقتی یک ماجرایی ختم به خیر نشه فک نکنم از این خیالات راحت بشم تور خدا دعا کنید بعضی وقتها اگه کفر نباشه واقعا خسته میشم  از دعا کردن نمیدونم چرا خدا نمیشنوه چه مصلحتی در کاره)

مورد سوم.. یک مدته تمام اتفاقاتی که میخواد بیفته رو تو خواب میبینم از دوستای دوران ابتداییم که حالا سالها میگذره  و من دیگه ندیدمشون تا هر اتفاق و حتی حرفی که روز بعد زده میشه..جالبه  مثلا فرداش دارم میرم  بازار همون شخصی که ده ساله اصلا ندیدمش بچه بغل میبینم درست همونجوری که تو خوابم بود در همون فروشگاهی که دارم خرید میکنم..یا تو خواب همسرم داره در مورد موضوعی با من حرف میزنه روز بعد  درست همون جمله رو میگه حتی مهمونی که باید برم و ده ها  چیز دیگه...

مورد چهارم..فک کنم این موضوع و تو یک اپ مفصل گفتم از  حدودا ۱۸ سالگی شدیدا به دنیای بعد مرگ فک میکنم  باور کنید  این فکر یک لحظه از ذهن من خارج نمیشه حتی یک لحظه .هرکاری میخوام بکنم  میگم چه فایده  بالاخره که همش از بین میره و پوچ میشه البته بعضی وقتا هم خیلی به دردم میخوره وقت غصه خوردن  یاد مرگ میفتم و میگم اصلا این دنیا ارزش غم و غصه رو نداره بد بختی من اینه که همشم نکات منفی اون دنیا رو میبینم به قول یکی از دوستام که میگه رحمت خدا خیلی زیاده اگه شامل حال منم بشه خدارم خسته کردم از خودم بس که ناامیدم(( میدونم الان میگید ولش کن خودتو مشغول کن  سرگرمی به وجود بیار و ..)) ولی اصلا فایده ای نداره اصلا چی میدونم والا...

بعد نوشت مورد دوم(مهم)..همینجور که این  مورد و مینوشم نا خود اگاه توگوگل سرچ میکردم که  خیلی اتفاقی این سایت برام باز شد.. جالبه  سریع چشمم رفت رو  این نوشته((دعا کردن را به صورت عادت در آوريد.دعا کنيد و به آن ادامه دهيد.بسياری از دعاهای ما بی پاسخ میماند،زيرا دعا کردن را ترک میکنيم.ناشکيبا میشويم، و ايمان خود را از دست میدهيم.احساس میکنيم که خداوند کاری برای ما نخواهد کرد،پس ما خودمان بايد کاری انجام دهيم.فراموش میکنيم که خداوند در وقت مناسب عملمیکند.اگر«او»عمل نکرده است،بدين معناست که هنوز زمان درست آن فرا نرسيده است.اين امر نه تنها در مورد نياز های مالی بلکه در مورد نيازهای ذهنی و روحی نيز صادق است.)) خدایا من و ببخش اگه کفر گفتم..

.......................................................................................................................................

پ۱)یک خورده به هم ریخته هستم  سرم خیلی شلوغه این ماه تقریباهرروز میرم مدرسه..هنوز برنامه درسیم مشخص نشده فقط دعا میکنم سه روز در هفته باشه .. هزارن فکر تو سرمه  مغزم قفل کرده بس که این روزا حساب کتاب میکنیم شده  ماشین حساب خودکار .تو خوابم همش حساب کتاب میکنم و برنامه ریزی درسی .مثلا رفتم سفر  که روحیم عوض بشه هر چند خیلی خیلی خوب و عالی بود ..ولی الان اونقدر  افکار شلوغ پلوغ تو مغزم میچرخه که گیج گیج شدم .. فکرم سمت یک بنده خدا هستش خدا کنه زود زود  به خواستش برسه اینشالادعا کنید همه چی زود درست بشه..خدا کنه زود ابان ماه بشه..

پ۲) بازم ممنونم بابت تبریکات صمیمانتون

......................................................................

بعد نوشت روز یک شنبه) وای فاطیما جونم ممنون خانمییییییی از لطفت و این که مجبور بودی امروز  چند ساعت قیافه  خوشگل کادر ... رو ببینی تا ابلاغ بگیری

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 18:12  توسط مامان نازگل  | 

Lilypie 3rd Birthday Ticker *