ممنونم از دوستای خوب و همراهای همیشگیم واسه تسلیتتون.. مسیجا .پیامای تو وبلاگ و کامنتا.
ساعت تحویل خونمون بودیم و سال و با دعاهای زیبای دکتر علی شریعتی تحویل کردیم گه واقعا ساعت تحویل امسال چسبید خیلی زیاااااد وقت دعاها اشکام سرازیر شده بود چقدر مناجات قشنگی بود یاد همه بودم.. بعدشم اماده شدیم و رفتیم خونه مادرجون عزیزم بعد از سالها خونه مادرجون بودیم و چقدر خاطرات روزهای خوب واسم تداعی شد یادش به خیر.. نشد برم خونه مادر بزرگم نشد و شایدم این خودش بیشترین عذاب وجدان و برام میاره کاش که میرفتم کاش میدونستم اخرین دیدارمونه و نباید فرصت و از دست بدم کاش!!اول فروردین رفتیم مشهد و جای همگی خالی حسابی خوش گذشت و حسابی گشتیم و خرید کردیم بقیشم تا حدودی به عید دیدنی گذشت..
روز چهارم فروردین خبر فوت مادر بزرگم و دادن سریع چمدونا رو بستیم و همراه خونوادم برگشتیم.دیدن جای خالی مادر بزرگ خیلی سخت بود اشک جلوی دیدم و گرفت.بازم بغض و دلتنگی و گریه همه جا بوی ماتم و غصه میداد همه سیاه پوش و گریون بودن خیلی زجر کشید خیلی شش ماه خوابید و زخم بسترایی که وحشتناک اذیتش میکرد و هفته اخرم بیناییش و حافظش و از دست داد و بعدشم...
میدونم راحت شد روحش ازاد شد دیگه از درد و غصه خبری نیست ولی ما چیکار کنیم خاطرات و کجا ببرم درسته پیش این مادر بزرگم زیاد نبودم به اندازه اون یکی مادر بزرگم که ۷ سال باهاش زندگی کردم ولی این و هم یک جور دیگه دوسش داشتم .همه حرفاش تو گوشمه یک لحظه نمیتونم باور کنم که دیگه نمیتونم ببینمش.کاش خیلی از حرفا رو میشد اینجا گفت کاش میشد درد دل کرد.مادر بزرگ چشات و ببند به روی ادمای این دنیا و راحت بخواب فقط همین!!
نازگل و میدید میگفت من و تو مثل هم هستیم باید یکی مواظبمون باشه من یکی سر بار همه هستم هر وقت این حرف و میزد حسابی ناراحت میشدم.
پ)دوستایی که پرسیده بودید مادر بزرگم کدومشون فوت کردن..مامان بابام بودن.که خیلی دوسشون داشتم ازارش به هیچکی نرسید هیچ وقت... قبلا گفته بودم.ولی مامان مامانم که نفس هممون(بچها و نوهاش) واقعا بهش بنده من دیوونه میشم خدایی نکرده بلایی سرش بیاداین و همه اونایی که ما و خونوادهامون و میشناسن میدونن چقدر وابسته مادرجون هستیم. بعد از خاک سپاری مادربزرگم دلم حسابی تنگ شد براش من که نتونستم برم واسه خاک سپاری هیچ کی پیش نازگل نبود همسرم رفت و فیلمم گرفته بود با اشک و گریه نگاه کردم ..یک لحظه هوای مادرجون(مامان مامانم) به سرم زد رفتم پیشش بغلش کردم و گریه کردم نه من خواهرامم همینجور میخندید به هممون میگفت من هنوز زنده ام شما چرا اینجوری شدید ای بابا!از خدا میخوام هیچ وقت سایش و از سرمون کم نکنه هیچ وقت......تا امروز که وقت کردم اپ بکنم همش با مراسمای مادر بزرگم و مهمونداری مشغول بودیم.
یک شنبه خالم و دختر خالم با خونوادش و دعوت کردم نهار خونمون چون روز بعدش میخواستن برگردن تهران خلاصه همه روزا رو یک جوری مشغول بودم.
احتمالا اخر هفته بریم مشهد شایدم نریم! شایدم بریم! نمیدونم هنوز برنامه ریزی دقیقی نشده همسرم میگه بریم نازگلم که همیشه پایه است حالا تا اون روز ببینم خدا چی میخواد..
اولین فرصت میام و به همتون سر میزنم چیزیم نیست فقط یک خورده ذهنم مشغوله انگار همه چی به هم ریخته باید افکارم و مرتب کنم !!
بعد نوشت..
پ)کلی عکس تو وبلاگ پرشین بلاگم گذاشتم راستش مطمئن نیستم پسورد همونی باشه که دوستان داشتن!! لطفا پسورد پست قبل و واسم بزارید تا عوضش کنم (فقط دوستایی که ادرس وبلاگم و دارن و پسورد و دادم)البته دو تا پسورد بیشتر نیست میگم بازم مطمئن نیستم همونی که مد نظرمه بوده باشه..میتونید عکسا رو اونجا ببینید ..
پ۱)وایییییی خیلی خوشحالم در کمال ناباوری شدید بنده و تا حدودی همسری نازگل پستونک و سریت(همون روسری کذایی) رو برای همیشه ترک کرد
هوراااا اخی بچم امشب شب اول ترکشه میام پست بعد توضیح میدم چطوری در ۱۰ دقیقه بدون هیچ دلهره و اظطرابی و با همکاری خود نازگل این پروژه موفقیت امیز اجرا شد.
پ) به علت سردی هوا و بارون و لغزندگی جاده و همچنین شلوغی و ترافیک جاده مسافرت کنسل شد راستش حالشم نداشتم نازگلم تو ماشین بیشتر از یک یا دو ساعت طاقت نداره..
پ۲)گفته بودم تصمیم دارم روانشناسی بخونم و تازه اگه خدا بخواد دارم از صفر شروع میکنم با عرض معذرت بهتره اصلاح کنم بنده در حال حاظرمیخوام واسه مقطع دکترای روانشناسی امتحان بدم اینشالله که خدا یاری کنه و قبول بشم.
.
.
.
نه بابا هول نشید دروغ ۱۳ بود از خدا میخوام خیلی خیلی زود در اینده ای نزدیک این دروغ واسم تحقق پیدا کنه اینشالله..
پرنده در غم هجران تو چه باید کرد دلم برای نگاهت بهانه میگیرد
مادر بزرگ رفت
ما برگشتیم از سفر ...


