اینم لینگ ختم صلوات(واسه حاجت)
ادامه مطلب
احساس میکنم ماه شهریور و دارم الکی هدر میدم
تا قبل از این ماه حسابی سرم شلوغ بود
شایدم گرم درس خوندن بودم روز و شبام و نمی فهمیدم به هر حال خودم و مشغول کرده بودم.. پرستار نازگل این ماه نمیاد کاش میگفتم بیاد
به این دلایل:میخوام اطاق نازگل و نقاشی کنم
تا
میام شروع به کار کنم نازگلم با من شروع میکنه بی خیال میشم...نمیخوام
ببینه رو دیوار دارم نقاشی میکشم وگرنه از روز بعد تمام خونم با نقاشیهای
نازگل کاغذ دیواری میشه
وقتی
میخوابه میگم الان وقتشه ولی ضعف روزه نیم ساعت بیشتر نمیزاره.هیچ
وقت اینجوری نبودم فکر کنم به خاطر کاهش وزن قبل از ماه رمضون باشه
فکر میکردم سه کیلو کم کردم ..ولی چیزی بین 4 تا 4.5 کیلو کم کردم نا
خواسته
هر چند خیلی دوست دارم وزنم کمترم بشه ولی با ضعف بدنی نه
به مادرجون گلم زنگ زدم میگم مادرجون چیکار کنم این تعطیلیا توخونه؟؟ میگه بشین دعا و قران بخون
یک خورده واسه آخرتت زخیره کن
اینم حرفیه![]()
با دهن روزه هم حال نمیده بخوای خودت و با اشپزی مشغول کنی و تزئین
کنی(کاری که من عاشقشم) یک روزم که کاملا کزتینگ بود همه این کارا رو به
ترتیب انجام دادم![]()
![]()
و بعدشم نردبون گذاشتم
کمدای بالا رو مرتب کردم...
هفته پیش خواهرم و دخمل گلش از مکه اومدن
و مهمونیشون بود با اصرار خیلیا که فکر میکردن واسه راحتی خودم بچه رو نمیارم(البته تا حدودی بیراهم نبود
) نازگل و بردم واییییییی دیوونم کرد
نمیدونم از چی ترسید!! خوبه قبل از اومدن مهمونا بود کچلم کرد همش گریه میکرد و میچسبید به من میگفت تکون نخور از کنارم
بغل هیچکی هم نمیرفت اخرش دیدم نمیشه زنگ زدم به خواهر همسری و اومدن بردنش تازه بعدش غر غرای بنده شروع شد
به همه اونهایی که میگفتن چرا نازگل و مهمونیا نمیاری و فلان و فلان..اخه اینجور جاها مگه جای بچه استتتتتتتتتتت
و بماند که همشون ساکت بودن و حق میدادن به من
جالبه تولد و مهمونیای دیگه خیلی اروم و خوشحاله
بچم حوصلش سر رفته بود حقم داشت!!
شبی که سه تاییمون جشن گرفتیم روز بعدش یک سوپ خوشمزه درست کردم
(اعتماد به نفس و دارید
)
البته همه خوششون اومده بود و قابلمه به اون بزرگی تموم شد خلاصه فکر
نکنید خودم تعریف میکنم..با کیک بردم خونه مامان همسری و خواهراشم گفتم
بیان اخه اونا نباشن اصلا خوش نمیگذره ![]()
من خیلییییی خواهرای همسری و خواهرزادهاش و دوست دارم
میز گرد میگیریم کلی میگیم و میخندیم
خلاصه افطاریمو بردم و خیلی هم خوش گذشت و کلی هم بعد افطار زدیم و رقصیدیم
نازگلم کلی واسه مامانش تولدت مبارک خوند و با عمهاش و دختر عمهاش رقصید
خوش به حالتون که هر شب یا هر چند شب افطاری دعوتید
من که خونوادم نیستن فقط خواهرم هست خوب چقدر من برم خونشون اون بیاد!! خونواده همسری هم که ماه رمضون هیچ وقت در خونشون نمیاد
تنها شخصی که تو کل خونوادشون روزه میگیره بنده زاده هستم
امسال تصمیم دارم یک مهمونی افطار حسابی بدم
(البته فقط روزه دارها که اونم خونواده خودم هستن دعوتن
)باید صبر کنم مامان وبابا بیان بعدا..تازه نذری آشم دارم گفتم پرستار نازگل زحمتش و بکشه آشاش خیلی خوشمزه میشه
نازگل خانمی دیگه دسشوییش و کامل میگه به افتخارش
هم روزا هم شبا
شب یک بار بیدار میشه و میبرمش و کلی تو راه اطاقش تا دستشویی میبوسمش اونقدر که خواب الود بامزه است
دباره مشکل ی ب و س ت ش شروع شده
مخصوصا الان که پمپرزم نمیشه فکر کنم استرسش بیشتر شده دباره دکتر رفتنا داره شروع میشه![]()
پ)
ممنونم از دوستای گلی که مناسبتا رو تبریک گفتن.کامنت.مسیج.ایمیل..
پ1)خدایا شکرت بابت نعمت سلامتی که بهمون دادی![]()
پ2)چقدر از این شاخه به اون شاخه شد ![]()
پ3)ادامه مطلب و ببینید جالبه تاجهای سلطنتی ایران از اغازتا..(با تشکر از سحر عزیز)
بعد نوشت....
. 

حذف شد...


